روی مبل چرمی که توی فرودگاهه و مخصوص ولو شدنه پهن شدم و دارم آپ می کنم

حس عجیبی دارم

دلم داره ضعف میره

یه جوری شدم که حس می کنم همین چند ساعتم نمی تونم دوری رو تحمل کنم

یعنی مامان و بابا پیر شدن؟ داداشی بزرگتر شده؟! دوستام چی؟ فامیل... شهرمون خیلی عوض شده؟ ایران... یعنی دارم میرم ایران؟

...

این چند ماه خیلی تجربه به دست آوردم

جدا از تجربه های زندگی دسترنج این ۹ ماه رو لیست می کنم:

۱. رانندگی یاد گرفتم. چیزی که ۱۱ سال ازش می ترسیدم... اونم نه توی ایران و حتی تهران! توی ایندیا که از در و دیوارش آدم و جک و جونور آویزونه

۲. پیانو رو در حد ابتدایی و نت ها و کمی زدن یاد گرفتم. چیزی که عاشقش بودم و هستم... ولی وقتش رو نداشتم که برم دنبالش...

۳. ترم ۱ فرانسه رو در موسسه ای گذروندم که مستقیما تحت نظر فرانسه بود و مدارک از پاریس میومد. ترم ۱ معادل سال اول لیسانس فرانسه در ایرانه... خدا بخواد می خوام تا ترم ۴ برم...

۴. انگلیسیم خیلی بهتر شد و در زمینه ی امتحان ITELS چیزهای زیادی یاد گرفتم و کمی آماده شدم.

۵. در زمینه ی دکترا، ۴ مقاله به استاد راهنمام ارائه دادم. همدوره هام هنوز نتونستن ۱ مقاله ارائه بدن و این رو مدیون تلاش شبانه روزیم می دونم.

۶. در بالاترین سطح کلاسهای زبان پونا یونیورسیتی بالاترین نمره یعنی A شدم.

7. کلی به اطلاعات عمومیم و تجربه هام اضافه شد... از شستن لباس با ماشین لباسشویی بگیر تا نحوه ی ارتباط با دیگران.

... و من همه ی اینها رو مدیون خدا، خونواده ام و تلاش شبانه روزی خودم میدونم.

خدایا شکرت...

مثلا ساعت 1.30 پروازه.

خدا کنه تاخیر نداشته باشه... الان می خوام برم یه کمی توی فرودگاه بگردم و آدمای مختلف رو از سراسر جهان به طور یک زمان و در یک جا ببینم... بعدشم لباس ایرانیم رو بپوشم (داشت کپک می زد بدبخت!) و بعدش برم توی هواپیما...

برام دعا کنین پرواز بی خطری داشته باشم...

این پرواز در راه ایندیا، پرواز چهارمم هست... (2 بار رفت و 2 بار برگشت)....

و اینگونه داستان پرواز من ادامه دارد...