حرفهایی که روی دلم سنگینی می کنه....

 

اول نوشت: واقعا از تک تک شما عزیزان دلم که اینقدر مهربونین و باهام همدردی کردین ممنونم... حالا یا با نظر، یا تلفن، یا ایمیل یا...

اینجور مواقع تازه می فهمم چقدرررررر وبلاگ ساده ام طرفدار داره و چقدررررررررر من بی لیاقت دوستان و بستگان مهربون و بامعرفت دارم

به هیچ وجه قصد ناراحت کردن هیچ کدومتون رو نداشتم مهربون های نازنینم

ولی این وبلاگ تنها مامن گاه منه توی ایندیا

از احوالات من بپرسید می گم افتضاح... هنوز توی شوک هستم و بعضی وقتها که باورم می شه هر جا باشم شروع می کنم به گریه

دیروز داشتم توی آزمایشگاه گریه می کردم که پرفسور ژنتیک اومد... یه آقای حدودا ۴۵ ساله و مهربون.

نشست کلی باهام صحبت کرد! و همدردی... عکسای حبیب رو مثل دیوونه ها نشونش می دادم...

-This is my cousin,,,, his name is Habib; it means "Darling"

, his wife is pregnant right now...

I can't believe that...

....

یهو یکی اومد تو...

استاد رفت جلوی در و به من اشاره کرد و به سرش ... فکر کنم منظورش این بود که حالش خوب نیست...و نذاشت بیاد تو و دوباره اومد پیش من و سعی کرد آروممم کنه...

 خیلی ها هم از لباس مشکیم می فهمن چی شده و کلی ناراحتی و...

نمی دونم از کجای کامپیوترم این عکسا رو کشیدم بیرون. فقط می دونم این عکسا من رو دیوونه کرده و مثل روانی ها شدم. اصلا تمرکز ندارم و از بخت بد این هفته ۲ تا امتحان فرانسه ی سخت دارم و کلی کار فکری... هر چند که اینها اصلا مهم نیست و مهم اون عزیزمه که الان...

این عکسا برای ۳ سال پیشه... اون موقع ها که خیلی می رفتم خونه ی عمه محترم... توی یکی از همون روزها هم خواهر زاده ی حبیب بدنیا اومد. این بچه (حبیب) خیلی نی نی دوست داشت. یادمه اون شب با حبیب و عمه محترم رفتیم خونه ی مهری خواهر حبیب...

و من این عکسا رو با کلی فیلم که این روزها شده سوهان روحم گرفتم. اینا رو میذارم تا به عمق فاجعه پی ببرین و ازتون عاجزانه التماس دعا دارم و درخواست یک صلوات یا فاتحه برای عزیزم: حبیب

1mtvr5mhbvnk7kdd.jpg

این کوچولو "مهدی" خواهر زاده ی حبیب هست... تازه از زایشگاه اومده بودند خونه (۳ سال و ۲ ماه پیش)... قبل از بدنیا اومدنش، همه اش حبیب به مهری میگفت:

- یعنی نی نی این تو هست؟! دایی کی بدنیا میای پس؟!

qudielq2tez173wr96pq.jpg

بچه رو که دید از خود بی خود شد...

- الهی قربون خواهر زاده ام برم...

- اه! مامان! چرا بوی نی نی نمیده پس؟

مامانشم گفت:

- بذار بچه یه کم شیر بخوره بعد...

dn51rqychn0uiffaf37.jpg

- دختر دایی، از من و نی نی عکس بگیر...

(الهی من فدای این نگاه مهربونت و با این همه عشق به نی نی بشم من پسرعمه...)

yn8g1f6afjuo9swqv4a1.jpg

یادمه این عکس رو همون شب به زور ازش گرفتم. یکی هم اون ازم گرفت با همین مدل...

پسرعمه ی گلم... یعنی بچه ات که ۷ ماهه دیگه بدنیا میاد پسره یا دختر؟ راستی چه خوب میشه که شبیه تو بشه... هم شکلش و هم رفتارش...

راستی ... اسمش رو چی بذاریم؟ چجوری دوست داری بزرگ بشه؟ کجا؟ پیش کی؟ اصلا چطوری؟...

می تونم ازت اجازه بگیرم بوشو بشنوم و برات بفرستم؟

آخه بوی نی نی خیلی دوست داشتی...

حبیب جان اصلا احساس تنهایی نکنی عزیزم... برات دعا می کنم... قرآن می خونم... تو تنها نیستی...

دیشب شب اول قبرت داشتم دیوونه می شدم. یه جا پارک کردم و زدم زیر گریه... آخه چشام جلوی ماشین رو  از ورای اون همه اشک و توی اون تاریکی نمی دید... البته یه چیزو خیلی خوب میدید... اونم تصویر چشات بود که شیشه ی جلو رو پر کرده بود...

همون موقع داداشی زنگ زد:

- سلام آبجی خوبی؟

- سلام داداشی... دارم دیوونه می شم... مثل اسفند روی آتیش شدم و.... (کلی درد دل)....

- امیر (داداش حبیب) اینجاس...

باهاش صحبت کردم... خیلی تلخ بود... گریه امونمون رو بریده بود....

دیشب برای عزیزم نماز شب اول قبر خوندم وقتی می خواستم ثوابش رو به روح عزیزش تقدیم کنم باورم نمی شد که باید اسم و فامیل حبیب رو بگم...

به خدا نوشت: خدایا کمکم کن... به من مهم نیست... سهم کمک من رو به خانواده اش بده و خانومش و نی نی ....

نی نی که بوی بهشتیش، از پدر نازنینش ناعادلانه قصب شد...

 

 

 

در فراق شقایق...

 

بدترین داغی که تا حالا در ایندیا دیدم برام اتفاق افتاد

پسرعمه ی عزیز و دوست داشتنیم، پسری 26 ساله با حدودا 2 متر قد، هیکل ورزشکاری، با چشم و ابرویی مشکی، زیبا هم از لحاظ صورت و هم سیرت، سالم و بدون هیچ بیماری، در ماموریت در تصادفی خشمگین جان به جان آفرین تسلیم کرد.

چیزی که تحمل این حادثه رو برام سخت تر می کنه، شنیدن خبر باردار بودن خانومش هست که ۵/۱ ماهه هست...

حبیب عزیزم؛

هیچ وقت مهربونی هات، دلسوزی هات، دختر دایی گفتن هات، همدرد بودن هات، سنگ صبور بودن هات، دردل کردن هات و در یک جمله انسان بودن هات، از ذهنم حذف نمی شه...

حبیب جان...

یادته وقتی میومدم تهران، همیشه اتاقت رو برای من خالی می کردی و میرفتی توی سالن می خوابیدی تا من راحت باشم؟

یادته برام اینترنت می خریدی و به تلفن شخصیت وصل می کردی که من حوصله ام سر نره؟

 یادته منو می بردی بیرون تا خستگی بدو بدوهای تهران از تنم بیرون بره؟

 یادته با هم رفتیم چیتگر و تو منو دوچرخه ام رو با هم می کشوندی بالا که خسته نشم؟

یادته با هم رفتیم برقون و کلی خوش گذشت؟

یادته اوایل که کامپیوتر خریده بودیم چقدر بهم یاد می دادی؟

یادته اوایل که موبایل خریده بودم روزی 1000 تا miss call برام مینداختی و بعدش می گفتی:

                        دختر دایی چرا جواب نمیدی؟ miss call یعنی به یادتم...

دلم داره بدجوری ضعف میره برای:

-          دختر دایی بی معرفت شدی؟ نمی گی ما دلمون تنگ میشه... یه خبر نمی گیری؟!

منم می گفتم:

-          حبیب جان خودت می دونی چقدر دوست دارم... توی این همه پسرعمه که دارم تو و پسر عمه فلانی برام تکین... از بس خوب و مهربونین... ولی می دونم که می دونی سرم شلوغه ولی خدا شاهده همیشه به یادتم پسر عمه ی گلم...

-          مخلص دختر دایی خوب و دکترمون هم هستیم... میدونم سرت شلوغه . وظیفه امه که زنگ بزنم... افتخاره...

یادته وقتی می خواستم بیام هند چقدر خوشحال بودی؟ می گفتی تو که پیشرفت کنی ما پزش رو می دیم...

دیشب sms های قشنگتو که هنوز توی گوشیم جزو بهترین ها نیگه داشتم رو نگاه می کردم و های های گریه می کردم:

-          همیشه داغترین احساساتت رو نصیب کسی کن که در سردترین لحظات به یاد توست....

-          3 ستاره برات می فرستم: یه ستاره پر بوسه که بی تو دلم نپوسه... یه ستاره پر از امید برای هر کی که تو رو دید... یه ستاره پر رویا... چه قشنگه با تو دنیا...

-          9 شاخه گل رز برات می فرستم... برو جلو آیینه... دهمی از همه قشنگتره...

 

حبیب جان دیشب تا صبح می لرزیدم و گریه می کردم... امروز در حین رانندگی چشام پر از اشک بود و بلند گریه می کردم... همه نیگام می کردن... راستی اینقده حالم بد بود که چند تا پله رو ندیدم و نزدیک بود با سر از 14-13 تا پله بیام پایین...

حبیب جان چجوری باور کنم که نیستی... دلم برای دختر دایی گفتن هات ضعف میره. مگه میشه توی این همه سال که با هم دختر دایی و پسرعمه هستیم حتی یک بدی ازت ندیده باشم؟

یادته این اواخر که به خاطر بعضی مسائل نمیومدم خونتون چقدر حرص می خوردی؟ می گفتی دختر دایی توی بیا، بیا پیش خودم... نمی ذارم هیچ کی بهت بی احترامی کنه...

یادته چقدرررررررر توی تهران گم می شدم و تو میومدی دنبالم؟

 یادته اوایل من رو همیشه تا مقصد میرسوندی اونم با هزینه ی خودت که گم نشم...

حبیب عزیزم؛

تنها کاری که از ورای این همه فاصله از دستم برمیاد مشکی پوشیدنه و دعا کردن برات... و اینکه گریه کنم در غم فراقت...

پ.ن1. این حس ششم هم منو کشت... اگه نداشتمش خیلی زندگی برام راحت تر می شد... مثلا این قضیه رو با حس شش فهمیدم... باور کنین راست می گم...

پ.ن2. کی میتونه درک کنه که دارم دیوونه می شم... اونم به معنای واقعی؟ کی می دونه دارم می لرزم مثل بید... کی میدونه دارم اشک میریزم اونم در تنهایی مثل ابر بهار؟ کی می دونه دارم داغون می شم در فراق یکی از عزیزترین های زندیگم....؟ چقدر بی رحمی دنیا... چقدر نامردی بی معرفت... آخه این بچه ی به این خوبی خیلی روی حجم عظیمت سنگینی می کرد؟! شایدم ظرفیت روح بلندش رو نداشتی... به هر حال ازت متنفرم... و از خودم و امثال من که به خاطر تو اینقدر می دوئیم و حرص می زنیم...

پ.ن3. کی می دونه چرا خوبان همه زود می میرند....؟

 

 

در آستانه ی رفتن...

 

کمتر از ۱ ماه دیگه تصمیم دارم برم ایران

البته هنوز بیلیط نگرفتم! چون وقت ندارم

این ۱ ماه آخر، یهو یک دوست جدید و دوست داشتنی پیدا کردم به اسم "عسل"،

خودش اینجا لیسانس گرفته و مامان مهربونش فوق لیسانس و دکترا (واقعا احسنت و ماشاالله به این همه اراده)

این عسل خانومی، داره بهم یه روز فرانسه درس می ده، یه روز ITELS اونم به طور فشرده

چون هر دو امتحانش رو داده و نمراتش خوب شده

نکاتی که بهم میگه و روش درس دادنش عالیه

ولی حیف که دیر شناختمش چون داره برمیگرده ایران و از اونجا میخواد بره یه کشور دیگه برای ادامه تحصیل

اینه که روزی 2 ساعت کلاس خصوصی هم توی این گیر و ویر اضافه شده

به علاوه حدود 2 ماهی هم هست که یه دوست خییییییییییییلییییییییییییی مهربون ایرانی دیگه پیدا کردم به اسم "نوا"

اونم داره بهم پیانو خصوصی درس میده و از اونجا که رشته اش اینه، خیلییییییی بهتر از اون کلاس عمومیه درس میده

کلی خرید و کار اضافه بر سازمان دیگه برای ایران رفتنم هم به همه ی کارها اضافه شده

و در ثانی امتحان فرانسه ام هم 25 نوامبر یعنی کمتر از 2 هفته ی دیگه اس

هیچ کی هم نیست که کمکم کنه و همه رو باید تنهایی انجام بدم

به معنای واقعی دارم له می شم

بعضی وقتا می خوام بشیم یه دل سیررررررررر گریه کنم از بس بهم فشار میاد

باورتون نمی شه که از حدود 10 روز پیش، مامان گل، اگه 3 بار توی یه روز زنگ میزنه، 2 بارش بهش میگم الان اصلا نمی تونم صحبت کنم و این واقعا برام سخته... چون تمام سهم خونواده ام از من، الان همین تلفن هاستت

ولی ببینین چطور شده که ...

ولی اشکال نداره... این سختی ها علاوه بر اینکه آینده و فایده داره، باعث می شه به سمت های دیگه و خراب کشیده نشم و این خودش کلیه

پ.ن. از دیشب که خونه ی عسل بودم، سرما خوردم. از خودش هم گرفتم چون سرما خورده بود...

دیشب تا صبح توی خواب ناله می کردم و الانم بدنم درد می کنه به علاوه ی گلو و گوش و ..

خیلی حالم یه جوریه... ولی الان مجبورم بشینم این مقاله ی انگلیسی سخت رو که کلی کار آماری و فرمول داره تمومش کنم... چون یکی از مهمترین کارهام قبل از رفتنم اینه که این مقاله رو به استادم تحویل بدم... البته اجباری نیست، من خودم دوست دارم به بهترین نحو کارام رو انجام بدم

به خدا نوشت: خدای مهربونم، اراده و بنیه ام رو قوی تر کن تا همونی بشم که می خوام...

کمک کن این همه فشار منو از پا درنیاره. چون می خوام زنده بمونم و خونواده ام رو ببینم

 

فستیوال نور!

 

Happy Diwali!

گردش روزگار چرخید تا من برای سال دوم در جشن دیوالی هندی ها که بزرگترین فستویالشون هست شرکت کنم.

حالا این جشن چی چی هست؟! جشنی هست به واقع دیوانه کننده برای خارجی ها و بسیار دلپذیر برای هندی ها.

هندی ها اعتقاد دارن که در روز و ساعت خاصی خداشون که چند سالی در جنگلی دور افتاده در تبعید به سر می برده، برمی گرده و بنا بر روایتی این چراغ ها و سر و صداها برای اینه که این جناب خدای گرامی راهش رو گم نکنه و بنا بر روایتی دیگه لحظات ورود خدا رو با نور و فشفشه و ترقه و هر چیز نورانی خوشگل و پر سر و صدا جشن می گیرن.

چند شبی اینجا جنگ جهانی سوم بود. باور کنین داشتم دیوانه می شدم. چقدر بدو بیراه گفتم خدا میدونه

اصلا نمی تونین تصور کنین چی می گم. باید اینجا باشین و ببینین

من که تحت هیچ شرایطی قرص نمی خورم مجبور شدم یه قرص سردرد بندازم بالا

به طور وحشتناکی سرم درد گرفته بود...

تنها خوبی این سر و صداها اینه که ترقه ها و فشفشه هایی که استفاده می شه، کاملا بی خطر هستند.

همه از ترقه و نور بازی لذت می برن. زن و مرد، بچه و بزرگ، پیرمرد و پیرزن، مریض و سالم!

همه دارن فشفشه و ترقه بازی می کنن

 از همه جا چراغ های رنگی و خوشگل آویزونه.همه جا جشنه. در شب خاصی (روز ۵ نوامبر) "فستیوال پوجا" می گیرن (به مناسبت ورود خداشون).

 ۲ تا از دوستای هندیم در کلاس فرانسه ام (ویدهی و سایلی) من رو به خونه هاشون دعوت کردند که این جشن رو ببینم. فکر می کردم خیلی دعوتی دارن، ولی رفتم دیدم فقط من دعوت شدم!

این مراسم جالب رو برای اولین بار در زندگیم، ۲ بار در یک شب دیدم. بابای هر خونه برای خدا آواز می خونه و بقیه هم همراهیش می کنند و کف می زنن. لباسهای قشنگشون رو می پوشن. ولی بابا، بایدبه شیوه ی خاصی لباس پوشیده باشه. توی ابزار و بساطشون پول، سکه طلا، سکه ی نقره و... هم بود و برای اینکه خداشون بهشون برکت بده دعا می کردند.

(بابای ویدهی گفت تو هم دعا کن که خدامون بهت پول بده!!!)

خلاصه که... نمی دونین اون شب چقدررررررررررر غذای هندی خوردم. تازه یه عالمه اش رو هم مامانای دوستام برای توی کیسه فریزر ریختند که ببرم خونه (هنوز توی یخچاله!)

داشتم با کلی بار و بنه بر می گشتم خونه که "snowy" اومد طرفم و شروع کرد دم تکون دادن و زبون چرخوندن! یعنی که!!! بله. دوباره منتظرتم غذا بیار.

 داشتم می دوئیدم توی خونه که غذا بیارم برای سگ کوچولوم، که همسایه روبرویی که در خونه اش باز بود و بساط "پوجا" به راه، منو دعوت کرد خونه اش و یک عالمه خوراکی هندی گذاشت جلوم. هیچی نمی تونستم بخورم. بنابراین خواهش کردم که ببرمش خونه که اونا قبول کردن. وقتی ظرفهاشون رو برمی گردوندم ۴ تا "کیت کت" هم براشون گذاشتم به همراه بیسکوئیت که بشقاب خالی نباشه.

نکته ی جالب توی خونه ی هندی ها رفتار خیلی خوبشون با مامان بزرگها و بابابزرگهای خونه هست.

توی خونه ی هر ۲ تا دوستم مامان بزرگاشونم بودند که بالای ۷۰ سال و بیشتر عمر داشتند و بسیار مهربون و بامزه. انگلیسیشونم فول! فکر کنین! من با مامان و بابا و مامان بزرگه تنهایی انگلیسی حرف می زدم. تازه توی خونه ی یکیشون باباهه منو برد تمام اتاق ها رو نشونم داد. و خونه ی هر ۲ تاشون مامان بزرگها کلی باهام حرف زدند. خیلی برام جالب بود که همه اشون انگلیسیشون فوله و بی غلط!

اگه بدونین این مامان بزرگا چقدررررررررررررررر بانمک و مهربون بودند و چقدر زیبا انگلیسی حرف می زدند. خیلی خودم رو کنترل کردم که لپشون رو نکشم

(همه اینطوری نیستند. همونطور که گفتم من اینجا دوستام رو خیلی با وسواس انتخاب می کنم. بنابراین همه خونواده دار و با شخصیت هستند)

اینم عکسایی از فستیوال: 

اینو پشت چراغ قرمز گرفتم. خانومای خونه داشتند بساط "فستیوال دیوالی" رو خریداری می کردند

 

بساط پوجا در منزل ویدهی عزیزم

 

جلوی در خونه ی ویدهی که به هندی نوشته شده "دیوالی مبارک"

(اگه یادتون باشه پارسال هم گفته بودم هندی ها جلوی در خونه اشون رو با چیزی شبیه ماسه ی رنگی نقاشی می کنن)

 

این هم اونطرف جلوی در که ویدهی گفت این سمبل جای پای خدامونهکه اعتقاد داریم امشب توی خونه هامون و مراسممون شرکت داره

 

نمای کلی از جلوی در

 

از این چراغها جلوی در یا توی بالکن اکثر خونه ها بود. اینجا بالکن خونه ی ویدهی جونمه

 

الهی من قربون این همه مهربونی شماها بشممممممممممممم

مامان، ویدهی و مامان بزرگ

 

عشقم: ویدهی

 

 

بابای ویدهی با پوشش سنتی در حال مراسم پوجا

مامان و بابا با هم

 

اینجا هم بابا داشت آواز مخصوص رو به هندی می خوند برای خداشون و همگی کف میزدیم!

البته نمی دونم چرا؟! ویدهی گفتjust clap!

ما هم گفتیم به چشم!

(بعدش یه سری کارای خاص با این بساط کردن که منم انجام دادم)

 

4 تا عکس بالا هم عکس گوشه هایی از مجتمع مسکونیمونه که اصلا زیباییش با اون همه چراغ رنگی توی عکس مشخص نیست نمی دونم چرا؟! اگه دقت کنین آپارتمان من و الگانس بنده رو می تونین مشاهده کنین

اینم فضای آسمان شب پونا که باز هم اون همه رقص نور توش پیدا نیست!

 2 تا عکس بالا هم توی مجتمع مسکونی خونه ی سایلی بود که به طور وحشتناکی جنگ به راه افتاده بود! تازه سایلی یه فشفشه داد به من و من هم یه ترقه فرستادم هوا!

البته همراه با بقیه ی خانومهای بچه دار، پیرزن ها، دخترها و مذکرهای گرامی

اینقده به عکس العمل های من می خندیدن که نگو آحه نیست دفعه ی اولم بود، همه اش می پردیم توی هوا وقتی یه ترقه در میرفت یا گوشامو می گرفتم و می دوئیدم... در حالیکه برای همه عادی بود و سرجاشون ایستاده بودند و لذت می بردند

چند باری که از ایران زنگ زدن، صدام بهشون نمی رسید، از بس صدای ترقه ها و این بساط زیاد بود

راستی عکس های خونه ی سایلی رو نذاشتم بنا به دلایلی که خودم هم توش هستم و ...

بعدا نشونتون می دم

وایییییییییییییییییییییی

این پست من رو از کار و زندگی انداخت

پ.ن. الان نصفه شبه... ولی هنوز سر و صدا میاد.

این فستویال حدودا 10 روزه

احتمال زیاد بعد از این 10 روز یه دو سه ماهی روی "ویبره" خواهم بود

من و سگم!

 

چیه؟! فکر کردین سگ خریدم؟!

خیر!

ولی اینقده سگ دوست دارمممممممممممم که نگو. البته نه هر سگی. این سگ کوچولو فانتزی ها که دوستام دارن. از دور عین عروسکن. همه اش قربون صدقه اشون میرم.

از اونجایی هم که تربیت شده ان هر چی بهشون بگی گوش می کنن.

حتی توی خونه اجابت مزاج نمی کنن و صبر می کنن صاحبشون ببرتشون بیرون

ولی اگه بهشون بخندی یا قربون صدقه اشون بری، می فهمن دوسشون داری و میان طرفت و کلی دم تکون می دن و می لیسنت و...

البته من نمی ذارم به اینجاها بکشه (نمی دونم چرا می ترسم؟!)

داشتم می گفتم. من سگ نخریدم. ولی چند وقتی هست که توی مجتمع مسکونیمون که همونطور که قبلا گفتم خیلی بزرگه و تر وتمیز، یه سگ سفید خیلی مهربون و معصوم با چشایی به شدت مظلوم قدم می زنه! نمی دونم چجوری اومده توی مجتمع؟! آخه نگهبانای جلوی در نمیذارن هیچ حیوونی وارد بشه. البته به غیر از پرنده های خوشگل که اونم اگه از دستشون برمیومد جلوی ورود اونا رو هم می گرفتن!

(پرنده هایی که توی مجتمعشمون میبینم، گاهی هیچ جا ندیدم! حتی توی باغ پرندگان اصفهان یا باغ وحش های آنچنانی! مثلا یه دفعه یه پرنده دیدم قد پروانه که داشت مثل پروانه از شهد گل تغذیه می کرد. یادمه اون موقع داشتم با مامان گل حرف می زدم و از حیرت جیغ کوچیکی کشیدم... خب اولین بارم بود!)

نمی دونم چرا هی از این شاخه به اون شاخه می پرم؟!

خلاصه اینکه این سگه با چشاش منو جذب کرد! یه چند شب که توی مجتمع پیاده روی می کردم باهام راه میومد. فداش بشم! مثل اینکه کفش تق تقی پاشه! از منم فاصله می گرفت چون فهمیده بود ازش می ترسم. اولا می خواستم به یکی از نگهبانا بگم بابا این رو بندازین بیرون. (نمی دونم چرا فقط دنبال من راه می افتاد!)

 ولی دیدم حیوونی هم تمیزه (سفید سفید)، هم مهربون، هم کوچولو و هم بی آزار. برای همین خوشم هم میومد که باهام راه میومد. اسم هم براش گذاشتم. البته ۲ تا اسم!: "برفی" و "snowy".

هروقت بهش می گم: "نچ نچ نچ"، هر جای مجتمع باشه خودشو بهم می رسونه. حتی اگه من از طبقه ی 5 صداش کنم بهم نیگاه می کنه.

(نمی دونم بین اون همه خونه چجوری توی اون تاریکی منو می بینه!)

چند وقتیه که غذاهای اضافیم رو می برم براش. از اون به بعد بیشتر عاشقم شده. همه اش دم تکون می ده و جلوم بالا و پایین می پره (البته با فاصله).

اینقده کیف میکنم بهش غدا میدم. حس می کنم کار خوبی می کنم که یه حیوون گشنه رو سیر می کنم.

چند باری شده که شب خسته و کوفته برمیگردم خونه. تا از ماشین پیاده می شم میبینم میاد طرفم و زبونشو می چرخونه دور دهنش و دمشو به نشانه ی محبت تکون میده. اینقده سختمه برم بالا و غذا براش بیارم. ولی می گم گناه داره. شاید خدا امشب منو واسطه ی غذا دادن به این حیوونکی کرده.

میرم و براش غذا میارم. نمی دونین بیچاره با چه ولعی می خوره. دلم براش می سوزه.

دیشب رفته بودم عیادت یکی از همسایه های هندیم که مریض بود. بین راه اومد طرفم. فکر می کرد موبایلم که دستمه خوراکیه! هی زبونشون درمیاورد و بهش نیگاه می کرد. یه دفعه برگشتم دیدم یه وجبیمه.  هر چند که میدونم هیچ کاری باهام نداره، ولی از اونجا که از بچگی ترس توی وجودمه در رابطه با سگ، یه جیغی کشیدم که صدام توی آپارتمان همسایه هه پیچید.

هیچی دیگه سوار آسانسور شدم و رفتم عیادت. نیم ساعت یا 3 ربعی اونجا بودم. وقتی اومدم پایین دیدم همونجا منتظرمه!

دیشب هیچی هم توی یخچال نداشتم. برای اولین بار صدای مملو از گشنگیش توی گوشم پیچید. می خواستم توجه نکنم. ولی ... وقتی داشتم شام می خوردم یادش افتادم. فکر می کنین چی کار کردم؟! یه مقداری غذای فریز شده برای چند ماه پیش توی فریز بود. درآوردم، گرم کردم و کمی از شام خودم که زیادی بود رو قاطیش کردم و بردم براش. واییییییییی حیوونی نمی دونست چجوری ازم تشکر کنه.

خیلی از خودم راضی شدم دیشب.

جالب اینجاس که طرف هیچ کی نمیره و اگه من کسی رو ببینم و واستم به صحبت میره قایم میشه.

ولی همین که از اون طرف جدا میشم صدای کفش تق تقیش رو می شنوم که داره با فاصله باهام راه میاد و دمش و تکون میده برام!

اینم از زندگی ما اینجا!

 

لحظه های انتظار

تقدیم به

سرچشمه ی آسمانی روح خاکی ام: مادر

نوازشگر لحظه لحظه ی زندگانیم: پدر

و همراه صادق و بی ریا و دوست داشتنی کودکی تا جوانیم: برادر

 

دوباره شمیم "بودنت" به مشامم میرسد

دوباره فضای عطرآگین معنویت با تو بودن، روح خاکی ام را جلا میدهد

دوباره بهار زندگیم را در آغوشت جشن می گیرم... بهاری که فقط با لمس بدن تو برایم معنا دارد

دوباره برق نگاه نورانیت تا اعماق دلم نفوذ می کند و ذره ذره، تک تک سلولهای بدنم را جانی دوباره می بخشد

دوباره من می توانم تجربه ی بودن در بهشت خدایی را در این زمین خاکی در فضای کوچک آغوش تو احساس کنم

دوباره عطر شقایق های نفسهایت، گرمی نوازش گلبرگ های نوازش هایت، و صفای محبت های بی دریغت را در آغوش جانم خواهم شنود...

پ.ن۱. کی این ۱ ماه تموم می شه؟!

پ.ن۲: فال امروزم در اینترنت:

پس از هر سختی آسانی خواهد بود. این قانون زندگی است و تاكنون تو بارها آن را تجربه كرده ای. بنابراین نگرانی ها را از خود دور كن و با پایداری و استقامت این مرحله را پشت سر بگذار.

نمکیههههههههههه!!!

 

نمکیهههههههههههه!!!

رخخخخخخخخخخخخخخخخختتتتتتتتتتتتت می شوووووووووووورییییییییییییمممممممممم...

لباس اتو می کنیمممممممممممممممم

غذا درست می کنیممممممممممممممم

خرید می کنیمممممممممممممم

آشغال جمع می کنیمممممممممممم

تی می کشیمممممممممممممممم

سرویس بهداشتی می شوریممممممممم

ماشین تعمیرگاه می بریمممممممممممممممم

پنچریشو می گیریممممممممممم

اتوشویی و خشک شویی هم اگه لازم باشه لباساتونو می بریممممممممممممممم

در ضمن از صبح تا شب درس هم می خونیمممممممممم

مفتی مفتی! راستی! در ازای هر کدوم از این کارا خدا تومن پول هم به حساب جاهای مختلف واریززززززززز می کنیممممممم!

اگه احتیاج داشتین در خدمتتونیم!

پ.ن. سرم به شدتتتتت شلوغه!

نمی دونم به چه کاری برسم!

مهم اینه که به همه اش می رسم جز به استراحت!

چقدر دارم پخته میشم! دیگه کم کم بوی سوختنیم داره در میاد!

خدا به خیر کنه!

 

معجزه ی عشق

 

 
خدایا...
 
 همه گلهای وحشی که در دستهایم می رویند...
 
 
 
 وهمه رودخانه هایی که درقلبم موج می زنند ، برای تو...
 
  
 بوسه های بکر و تازه من...
 
 و کاسه ای که از آن آفتاب می نوشم برای تو...



خیابانهایی که عاشقانه در آن قدم می زنم برای تو...



فقط برق نگاه مهرآمیز تو برای من

 
چشم زیبا | www.SweetKiss.coo.ir | بوسه ی شیرین | www.SweetKiss.mihanblog.com