حرفهایی که روی دلم سنگینی می کنه....
اول نوشت: واقعا از تک تک شما عزیزان دلم که اینقدر مهربونین و باهام همدردی کردین ممنونم... حالا یا با نظر، یا تلفن، یا ایمیل یا...![]()
اینجور مواقع تازه می فهمم چقدرررررر وبلاگ ساده ام طرفدار داره و چقدررررررررر من بی لیاقت دوستان و بستگان مهربون و بامعرفت دارم![]()
به هیچ وجه قصد ناراحت کردن هیچ کدومتون رو نداشتم مهربون های نازنینم![]()
ولی این وبلاگ تنها مامن گاه منه توی ایندیا
از احوالات من بپرسید می گم افتضاح... هنوز توی شوک هستم و بعضی وقتها که باورم می شه هر جا باشم شروع می کنم به گریه
دیروز داشتم توی آزمایشگاه گریه می کردم که پرفسور ژنتیک اومد... یه آقای حدودا ۴۵ ساله و مهربون.
نشست کلی باهام صحبت کرد! و همدردی... عکسای حبیب رو مثل دیوونه ها نشونش می دادم...
-This is my cousin,,,, his name is Habib; it means "Darling"
, his wife is pregnant right now...
I can't believe that...
....
یهو یکی اومد تو...
استاد رفت جلوی در و به من اشاره کرد و به سرش ... فکر کنم منظورش این بود که حالش خوب نیست...و نذاشت بیاد تو و دوباره اومد پیش من و سعی کرد آروممم کنه...
خیلی ها هم از لباس مشکیم می فهمن چی شده و کلی ناراحتی و...
نمی دونم از کجای کامپیوترم این عکسا رو کشیدم بیرون. فقط می دونم این عکسا من رو دیوونه کرده و مثل روانی ها شدم. اصلا تمرکز ندارم و از بخت بد این هفته ۲ تا امتحان فرانسه ی سخت دارم و کلی کار فکری... هر چند که اینها اصلا مهم نیست و مهم اون عزیزمه که الان...
این عکسا برای ۳ سال پیشه... اون موقع ها که خیلی می رفتم خونه ی عمه محترم... توی یکی از همون روزها هم خواهر زاده ی حبیب بدنیا اومد. این بچه (حبیب) خیلی نی نی دوست داشت. یادمه اون شب با حبیب و عمه محترم رفتیم خونه ی مهری خواهر حبیب...
و من این عکسا رو با کلی فیلم که این روزها شده سوهان روحم گرفتم. اینا رو میذارم تا به عمق فاجعه پی ببرین و ازتون عاجزانه التماس دعا دارم و درخواست یک صلوات یا فاتحه برای عزیزم: حبیب![]()
این کوچولو "مهدی" خواهر زاده ی حبیب هست... تازه از زایشگاه اومده بودند خونه (۳ سال و ۲ ماه پیش)... قبل از بدنیا اومدنش، همه اش حبیب به مهری میگفت:
- یعنی نی نی این تو هست؟! دایی کی بدنیا میای پس؟!![]()
بچه رو که دید از خود بی خود شد...
- الهی قربون خواهر زاده ام برم...
- اه! مامان! چرا بوی نی نی نمیده پس؟
مامانشم گفت:
- بذار بچه یه کم شیر بخوره بعد...
- دختر دایی، از من و نی نی عکس بگیر...
(الهی من فدای این نگاه مهربونت و با این همه عشق به نی نی بشم من پسرعمه
...)
یادمه این عکس رو همون شب به زور ازش گرفتم. یکی هم اون ازم گرفت با همین مدل...
پسرعمه ی گلم... یعنی بچه ات که ۷ ماهه دیگه بدنیا میاد پسره یا دختر؟ راستی چه خوب میشه که شبیه تو بشه... هم شکلش و هم رفتارش...
راستی ... اسمش رو چی بذاریم؟ چجوری دوست داری بزرگ بشه؟ کجا؟ پیش کی؟ اصلا چطوری؟...
می تونم ازت اجازه بگیرم بوشو بشنوم و برات بفرستم؟
آخه بوی نی نی خیلی دوست داشتی...
حبیب جان
اصلا احساس تنهایی نکنی عزیزم... برات دعا می کنم... قرآن می خونم... تو تنها نیستی...
دیشب شب اول قبرت داشتم دیوونه می شدم. یه جا پارک کردم و زدم زیر گریه... آخه چشام جلوی ماشین رو از ورای اون همه اشک و توی اون تاریکی نمی دید... البته یه چیزو خیلی خوب میدید... اونم تصویر چشات بود که شیشه ی جلو رو پر کرده بود...
همون موقع داداشی زنگ زد:
- سلام آبجی خوبی؟
- سلام داداشی... دارم دیوونه می شم... مثل اسفند روی آتیش شدم و.... (کلی درد دل)....
- امیر (داداش حبیب) اینجاس...
باهاش صحبت کردم... خیلی تلخ بود... گریه امونمون رو بریده بود....
دیشب برای عزیزم نماز شب اول قبر خوندم وقتی می خواستم ثوابش رو به روح عزیزش تقدیم کنم باورم نمی شد که باید اسم و فامیل حبیب رو بگم...
به خدا نوشت: خدایا
کمکم کن... به من مهم نیست... سهم کمک من رو به خانواده اش بده و خانومش و نی نی ....
نی نی که بوی بهشتیش، از پدر نازنینش ناعادلانه قصب شد...
































من مسافری هستم از هند. کشوری که بیش از آنچه که باید، بهش مدیونم. دکترام رو این کشور بهم هدیه داد و خیلی چیزای دیگه رو. 26 شهریور 1392 برگشتم ایران با یه دنیا خاطره و تجربه از این کشور. حالا من یک خانوم دکترم که استاد دانشگاه هست. نمی دونم چرا؟ ولی حس می کنم اینجا در کشور خودم مسافرم.