چیه؟! فکر کردین سگ خریدم؟!

خیر!

ولی اینقده سگ دوست دارمممممممممممم که نگو. البته نه هر سگی. این سگ کوچولو فانتزی ها که دوستام دارن. از دور عین عروسکن. همه اش قربون صدقه اشون میرم.

از اونجایی هم که تربیت شده ان هر چی بهشون بگی گوش می کنن.

حتی توی خونه اجابت مزاج نمی کنن و صبر می کنن صاحبشون ببرتشون بیرون

ولی اگه بهشون بخندی یا قربون صدقه اشون بری، می فهمن دوسشون داری و میان طرفت و کلی دم تکون می دن و می لیسنت و...

البته من نمی ذارم به اینجاها بکشه (نمی دونم چرا می ترسم؟!)

داشتم می گفتم. من سگ نخریدم. ولی چند وقتی هست که توی مجتمع مسکونیمون که همونطور که قبلا گفتم خیلی بزرگه و تر وتمیز، یه سگ سفید خیلی مهربون و معصوم با چشایی به شدت مظلوم قدم می زنه! نمی دونم چجوری اومده توی مجتمع؟! آخه نگهبانای جلوی در نمیذارن هیچ حیوونی وارد بشه. البته به غیر از پرنده های خوشگل که اونم اگه از دستشون برمیومد جلوی ورود اونا رو هم می گرفتن!

(پرنده هایی که توی مجتمعشمون میبینم، گاهی هیچ جا ندیدم! حتی توی باغ پرندگان اصفهان یا باغ وحش های آنچنانی! مثلا یه دفعه یه پرنده دیدم قد پروانه که داشت مثل پروانه از شهد گل تغذیه می کرد. یادمه اون موقع داشتم با مامان گل حرف می زدم و از حیرت جیغ کوچیکی کشیدم... خب اولین بارم بود!)

نمی دونم چرا هی از این شاخه به اون شاخه می پرم؟!

خلاصه اینکه این سگه با چشاش منو جذب کرد! یه چند شب که توی مجتمع پیاده روی می کردم باهام راه میومد. فداش بشم! مثل اینکه کفش تق تقی پاشه! از منم فاصله می گرفت چون فهمیده بود ازش می ترسم. اولا می خواستم به یکی از نگهبانا بگم بابا این رو بندازین بیرون. (نمی دونم چرا فقط دنبال من راه می افتاد!)

 ولی دیدم حیوونی هم تمیزه (سفید سفید)، هم مهربون، هم کوچولو و هم بی آزار. برای همین خوشم هم میومد که باهام راه میومد. اسم هم براش گذاشتم. البته ۲ تا اسم!: "برفی" و "snowy".

هروقت بهش می گم: "نچ نچ نچ"، هر جای مجتمع باشه خودشو بهم می رسونه. حتی اگه من از طبقه ی 5 صداش کنم بهم نیگاه می کنه.

(نمی دونم بین اون همه خونه چجوری توی اون تاریکی منو می بینه!)

چند وقتیه که غذاهای اضافیم رو می برم براش. از اون به بعد بیشتر عاشقم شده. همه اش دم تکون می ده و جلوم بالا و پایین می پره (البته با فاصله).

اینقده کیف میکنم بهش غدا میدم. حس می کنم کار خوبی می کنم که یه حیوون گشنه رو سیر می کنم.

چند باری شده که شب خسته و کوفته برمیگردم خونه. تا از ماشین پیاده می شم میبینم میاد طرفم و زبونشو می چرخونه دور دهنش و دمشو به نشانه ی محبت تکون میده. اینقده سختمه برم بالا و غذا براش بیارم. ولی می گم گناه داره. شاید خدا امشب منو واسطه ی غذا دادن به این حیوونکی کرده.

میرم و براش غذا میارم. نمی دونین بیچاره با چه ولعی می خوره. دلم براش می سوزه.

دیشب رفته بودم عیادت یکی از همسایه های هندیم که مریض بود. بین راه اومد طرفم. فکر می کرد موبایلم که دستمه خوراکیه! هی زبونشون درمیاورد و بهش نیگاه می کرد. یه دفعه برگشتم دیدم یه وجبیمه.  هر چند که میدونم هیچ کاری باهام نداره، ولی از اونجا که از بچگی ترس توی وجودمه در رابطه با سگ، یه جیغی کشیدم که صدام توی آپارتمان همسایه هه پیچید.

هیچی دیگه سوار آسانسور شدم و رفتم عیادت. نیم ساعت یا 3 ربعی اونجا بودم. وقتی اومدم پایین دیدم همونجا منتظرمه!

دیشب هیچی هم توی یخچال نداشتم. برای اولین بار صدای مملو از گشنگیش توی گوشم پیچید. می خواستم توجه نکنم. ولی ... وقتی داشتم شام می خوردم یادش افتادم. فکر می کنین چی کار کردم؟! یه مقداری غذای فریز شده برای چند ماه پیش توی فریز بود. درآوردم، گرم کردم و کمی از شام خودم که زیادی بود رو قاطیش کردم و بردم براش. واییییییییی حیوونی نمی دونست چجوری ازم تشکر کنه.

خیلی از خودم راضی شدم دیشب.

جالب اینجاس که طرف هیچ کی نمیره و اگه من کسی رو ببینم و واستم به صحبت میره قایم میشه.

ولی همین که از اون طرف جدا میشم صدای کفش تق تقیش رو می شنوم که داره با فاصله باهام راه میاد و دمش و تکون میده برام!

اینم از زندگی ما اینجا!