فستیوال نور!
Happy Diwali!
![]()
گردش روزگار چرخید تا من برای سال دوم در جشن دیوالی هندی ها که بزرگترین فستویالشون هست شرکت کنم.
![]()
حالا این جشن چی چی هست؟! جشنی هست به واقع دیوانه کننده برای خارجی ها
و بسیار دلپذیر برای هندی ها.
هندی ها اعتقاد دارن که در روز و ساعت خاصی خداشون که چند سالی در جنگلی دور افتاده در تبعید به سر می برده، برمی گرده و بنا بر روایتی این چراغ ها و سر و صداها برای اینه که این جناب خدای گرامی راهش رو گم نکنه و بنا بر روایتی دیگه لحظات ورود خدا رو با نور و فشفشه و ترقه و هر چیز نورانی خوشگل و پر سر و صدا جشن می گیرن.
![]()
چند شبی اینجا جنگ جهانی سوم بود.![]()
![]()
باور کنین داشتم دیوانه می شدم. چقدر بدو بیراه گفتم خدا میدونه
![]()
اصلا نمی تونین تصور کنین چی می گم. باید اینجا باشین و ببینین
![]()
من که تحت هیچ شرایطی قرص نمی خورم مجبور شدم یه قرص سردرد بندازم بالا
![]()
به طور وحشتناکی سرم درد گرفته بود...
تنها خوبی این سر و صداها اینه که ترقه ها و فشفشه هایی که استفاده می شه، کاملا بی خطر هستند.
![]()
همه از ترقه و نور بازی لذت می برن. زن و مرد، بچه و بزرگ، پیرمرد و پیرزن، مریض و سالم!![]()
همه دارن فشفشه و ترقه بازی می کنن
از همه جا چراغ های رنگی و خوشگل آویزونه.همه جا جشنه. در شب خاصی (روز ۵ نوامبر) "فستیوال پوجا" می گیرن (به مناسبت ورود خداشون).
![]()
۲ تا از دوستای هندیم در کلاس فرانسه ام (ویدهی و سایلی) من رو به خونه هاشون دعوت کردند که این جشن رو ببینم. فکر می کردم خیلی دعوتی دارن، ولی رفتم دیدم فقط من دعوت شدم!
![]()
این مراسم جالب رو برای اولین بار در زندگیم، ۲ بار در یک شب دیدم. بابای هر خونه برای خدا آواز می خونه و بقیه هم همراهیش می کنند و کف می زنن. لباسهای قشنگشون رو می پوشن. ولی بابا، بایدبه شیوه ی خاصی لباس پوشیده باشه. توی ابزار و بساطشون پول، سکه طلا، سکه ی نقره و... هم بود و برای اینکه خداشون بهشون برکت بده دعا می کردند.
![]()
(بابای ویدهی گفت تو هم دعا کن که خدامون بهت پول بده!!!)
![]()
خلاصه که... نمی دونین اون شب چقدررررررررررر غذای هندی خوردم. تازه یه عالمه اش رو هم مامانای دوستام برای توی کیسه فریزر ریختند که ببرم خونه (هنوز توی یخچاله!)
![]()
داشتم با کلی بار و بنه بر می گشتم خونه که "snowy" اومد طرفم و شروع کرد دم تکون دادن و زبون چرخوندن! یعنی که!!! بله. دوباره منتظرتم غذا بیار.
![]()
داشتم می دوئیدم توی خونه که غذا بیارم برای سگ کوچولوم
، که همسایه روبرویی که در خونه اش باز بود و بساط "پوجا" به راه، منو دعوت کرد خونه اش و یک عالمه خوراکی هندی گذاشت جلوم. هیچی نمی تونستم بخورم. بنابراین خواهش کردم که ببرمش خونه که اونا قبول کردن. وقتی ظرفهاشون رو برمی گردوندم ۴ تا "کیت کت" هم براشون گذاشتم به همراه بیسکوئیت که بشقاب خالی نباشه.
![]()
نکته ی جالب توی خونه ی هندی ها رفتار خیلی خوبشون با مامان بزرگها و بابابزرگهای خونه هست.
توی خونه ی هر ۲ تا دوستم مامان بزرگاشونم بودند که بالای ۷۰ سال و بیشتر عمر داشتند و بسیار مهربون و بامزه
. انگلیسیشونم فول! فکر کنین! من با مامان و بابا و مامان بزرگه تنهایی انگلیسی حرف می زدم. تازه توی خونه ی یکیشون باباهه منو برد تمام اتاق ها رو نشونم داد. و خونه ی هر ۲ تاشون مامان بزرگها کلی باهام حرف زدند. خیلی برام جالب بود که همه اشون انگلیسیشون فوله و بی غلط!
![]()
اگه بدونین این مامان بزرگا چقدررررررررررررررر بانمک و مهربون بودند و چقدر زیبا انگلیسی حرف می زدند. خیلی خودم رو کنترل کردم که لپشون رو نکشم
![]()
(همه اینطوری نیستند. همونطور که گفتم من اینجا دوستام رو خیلی با وسواس انتخاب می کنم. بنابراین همه خونواده دار و با شخصیت هستند)
![]()
اینم عکسایی از فستیوال:

اینو پشت چراغ قرمز گرفتم. خانومای خونه داشتند بساط "فستیوال دیوالی" رو خریداری می کردند

بساط پوجا در منزل ویدهی عزیزم![]()

جلوی در خونه ی ویدهی که به هندی نوشته شده "دیوالی مبارک"
(اگه یادتون باشه پارسال هم گفته بودم هندی ها جلوی در خونه اشون رو با چیزی شبیه ماسه ی رنگی نقاشی می کنن)

این هم اونطرف جلوی در که ویدهی گفت این سمبل جای پای خدامونه
که اعتقاد داریم امشب توی خونه هامون و مراسممون شرکت داره

نمای کلی از جلوی در

از این چراغها جلوی در یا توی بالکن اکثر خونه ها بود. اینجا بالکن خونه ی ویدهی جونمه![]()

الهی من قربون این همه مهربونی شماها بشممممممممممممم![]()
مامان، ویدهی و مامان بزرگ![]()
![]()
![]()

عشقم: ویدهی![]()
![]()
![]()


بابای ویدهی با پوشش سنتی در حال مراسم پوجا![]()

مامان و بابا با هم![]()

اینجا هم بابا داشت آواز مخصوص رو به هندی می خوند برای خداشون و همگی کف میزدیم!
البته نمی دونم چرا؟! ویدهی گفتjust clap!
ما هم گفتیم به چشم!
(بعدش یه سری کارای خاص با این بساط کردن که منم انجام دادم
)




4 تا عکس بالا هم عکس گوشه هایی از مجتمع مسکونیمونه که اصلا زیباییش با اون همه چراغ رنگی توی عکس مشخص نیست نمی دونم چرا؟! اگه دقت کنین آپارتمان من و الگانس بنده رو می تونین مشاهده کنین![]()

اینم فضای آسمان شب پونا که باز هم اون همه رقص نور توش پیدا نیست!


2 تا عکس بالا هم توی مجتمع مسکونی خونه ی سایلی بود که به طور وحشتناکی جنگ به راه افتاده بود! تازه سایلی یه فشفشه داد به من و من هم یه ترقه فرستادم هوا!![]()
![]()
البته همراه با بقیه ی خانومهای بچه دار، پیرزن ها، دخترها و مذکرهای گرامی![]()
اینقده به عکس العمل های من می خندیدن که نگو
آحه نیست دفعه ی اولم بود، همه اش می پردیم توی هوا وقتی یه ترقه در میرفت
یا گوشامو می گرفتم و می دوئیدم... در حالیکه برای همه عادی بود و سرجاشون ایستاده بودند و لذت می بردند![]()
چند باری که از ایران زنگ زدن، صدام بهشون نمی رسید، از بس صدای ترقه ها و این بساط زیاد بود
![]()
راستی عکس های خونه ی سایلی رو نذاشتم بنا به دلایلی که خودم هم توش هستم و ...
بعدا نشونتون می دم
وایییییییییییییییییییییی
این پست من رو از کار و زندگی انداخت
پ.ن. الان نصفه شبه... ولی هنوز سر و صدا میاد.
این فستویال حدودا 10 روزه
احتمال زیاد بعد از این 10 روز یه دو سه ماهی روی "ویبره" خواهم بود
![]()
من مسافری هستم از هند. کشوری که بیش از آنچه که باید، بهش مدیونم. دکترام رو این کشور بهم هدیه داد و خیلی چیزای دیگه رو. 26 شهریور 1392 برگشتم ایران با یه دنیا خاطره و تجربه از این کشور. حالا من یک خانوم دکترم که استاد دانشگاه هست. نمی دونم چرا؟ ولی حس می کنم اینجا در کشور خودم مسافرم.