همین که از هواپیما پیاده شدم و تونستم موبایل ایرانیم رو از توی ساک بکشم بیرون، زنگ زدم بابا:
- سلام دخترررررررررر. آفرین بابا!

داشت جیغ می کشید. نمی دونم چرا فکرش رو نمی کرد که بتونم از یه کشور دیگه،تنهایی بیام ایران! برای همین بهم می گفت آفرین که تونستی!!!
به مامان گل هم زنگ زدم:
- (با صدای فریاد!) سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااامممممممممممممممممم مامانییییییییییییییییییییییییییی!!! چطوری؟

- (من:) سلااااااااااااام مامان. خوبی؟ نمی دونم چرا دلم داره برات ضعف میره. برای همه دلم تنگ شده. مخصوصا برای تو مامان...
نمی دونم چرا زمان نمی گذشت. منظورم از موقعی که در فرودگاه امام پیاده شدم تا موقعی بود که رفتم ترمینال جنوب و بعدش برگشتم ولایت. خیلی خسته بودم و از زور خستگی و خواب آلودگی چشام رو با چوب کبریت باز نگه داشته بودم. ولی از شور و شوق دیدن عزیزانم خستگی رو درک نمی کردم. وجب به وجب جاده رو با چشام اندازه می گرفتم و متر به مترش رو میشمردم. قلبم سر جاش نبود اصلا. بهش می گفتم چه خبرته بابا!!! این همه تحمل کردی این چند ساعت هم روش دیگه...
بگذریم از اینکه در طول راه N بار مامان و بابا و داداشی بهم زنگ زدند. همه اشون می گفتند من می خوام بیام دنبالت!

برای همین 5 دقیقه مونده به رسیدن به ولایت به همه اشون زنگ زدم. اول مامان و داداشی رسیدند، بعدش بابا به فاصله ی یکی دو دقیقه اومد.



پرواز توی بغل مامان گل از فراموش نشدنی ترین صحنه های عمرم بود. پاهام از فرط هیجان درونی می لرزید. یادمه هوا خیلی سرد بود. طوری که فک پایینیم به شدت بالا و پایین می پرید! ولی نمی دونم چرا توی بغل مامانم چند تا شوفاژ با هم روشن بود! اصلا هواسم به اطراف نبود. فقط و فقط من و مامان همدیگه رو فشار می دادیم. تا اینکه صدای فریاد داداشی و راننده که داشتند گلوشون رو پاره می کردند باعث شد به طور موقتی همدیگه رو ول کنیم:
- بیا ببین کدوم ساک مال توئه... راحلهههههههههههههههه... با توام... کدوم یکیش مال توئه؟!!!

داشتم می گفتم کدوم ساکها مال منه که یهدفعه بابا هم اومد. برای بار سوم توی اون روز پرواز کردم.

بابا به زور بغض خوشحالیشو قورت می داد.
اولین جایی که رفتیم "تکیه ی حضرت ابوالفضل سلام الله علیه" بود. آقام و تکیه ی مقدسش از فرسنگ ها دور خیلی از دعاهای من رو مستجاب کرده بودند. هر جا توی هند کارم گیر می افتاد زنگ میزدم به مامان و می گفتم توی این تکیه ی مقدس برام نذر کنه.
بعدش هم اومدیم خونه و کلی حرفهای نگفته به انداره ی 6 ماه دوری. نمی دونستم از کجا بگم و چی بگم. فقط یادمه مثه طوطی حرف می زدم!

از اونجایی که 2 روز مونده به عید اومده بودم کلی کارهای مربوط به عید داشتم

و بعدش هم عید و دیدن دوستای گلم و فامیل های نازنین. خلاصه که کلی سرم شلوغه. ولی باید کم کم شروع به انجام کارهای مربوط به تزم کنم که یه جورایی پوستم کنده اس.


پ.ن: لذت خوردن غذاهای مامان، سر و کله زدنهای مداوم با داداشی، تحمل خر و پف های بابا! بوسه های پیاپی از گونه ها و پیشونی مامان گل، نفس کشیدن توی فضای گرم خونه و ... چیزهاییه که نمی شه در قالب چند تا جمله و توی یه وبلاگ توصیفشون کرد. اینها تجربه هایی گرانبها هستند که به این سادگی ها به دستم نرسیده. و من بیش از پیش قدر لحظه به لحظه ی ثانیه های با هم بودنمون رو می دونم و روزانه بارها و بارها به درگاه مقدس پروردگارم به خاطر تکرار مجدد این دقایق طلایی، سجده ی شکر به جای می آورم.
