روزهای آخر ماندن در هند در دور اول سفر به کشور 72 ملت
بالاخره روز موعود فرا رسید و من در روز سه شنبه 17 مارچ 2009 به سمت ایران پرواز کردم.
![]()
هیچ وقت فکرشو نمی کردم که اینقده دل نازک باشم. یا من دل نازکم یا هندی ها خیلی خوبند! چون علی رغم شور و اشتیاق بسیار زیادی که برای اومدن به ایران داشتم، از چند روز مونده به 17 مارچ برای هند و مردمش و همینطور دوستان و استادانم دلتنگ شده بودم.
![]()
از چند روز مونده به پروازم شاهد صحنه هایی قشنگ از مهر و محبت های خالصانه ی اطرافیانم بودم. اطرافیانی که شاید به بعضی هاشون حتی یک بار سلام هم نکرده بودم؛ مثل همسایه رو برویی که توی building اون طرف خیابون خونه داشتند، مثل صاحب مغازه های پایین خونمون هستند. مثل صاحبخونمون و عروسش و نوه هاش!!! مثه ... خیلی های دیگه...
![]()
نمی تونم بگم چقدر هندی هایی که من باهاشون سرو کار داشتم آدم های خوبی بودند.
![]()
روز آخری که رفتم پیش استاد راهنمام کارای باقیمونده رو انجام داد و امضاها رو تکمیل کرد. بعد جلوی چشای از حدقه دراومده ی من دستاش رو به نشانه ی دعا به سمت آسمون بالا برد و از خدا برام آرزوی موفقیت کرد.
![]()
اوج تجلی رفتارهای محبت آمیز رو در نگاه ها و رفتارهای صاحبخونه ام و خونواده اش دیدم. وقتی که با اصرار می خواستند باهام عکس مشترک داشته باشند. وقتی کلی خوراکی هندی بهم دادند. وقتی "وانشیکا" کوچولو 6 صفحه نقاشی برام کشید. موقع خداحافظی همه اشون اومدن جلوی ماشینی که قرار بود من رو با خودش ببره بمبئی و "وانشیکا" پرید توی بغلم؛ "نهاریکا" و مامانش به خاطر رفتن من گریه می کردند؛ صاحبخونه ام (همون پیرزن مهربون) به زور بغضش رو قورت داد و موهام رو نوازش کرد و بهم گفت:
- No crying…
![]()
برام غیر قابل تصور بود که دوستان و همسایه هایی اینچنین مهربون و خونگرم داشته باشم که برای من دلتنگ بشن. حتی خیلی از همکلاسی ها بابای گوشیم رو در آورده بودند در روزهای آخر. همه اش احساس دلتنگی و ناراحتی می کردند. SMS های محبت آمیزشون رو هنوز پاک نکردم.
![]()
من مسافری هستم از هند. کشوری که بیش از آنچه که باید، بهش مدیونم. دکترام رو این کشور بهم هدیه داد و خیلی چیزای دیگه رو. 26 شهریور 1392 برگشتم ایران با یه دنیا خاطره و تجربه از این کشور. حالا من یک خانوم دکترم که استاد دانشگاه هست. نمی دونم چرا؟ ولی حس می کنم اینجا در کشور خودم مسافرم.