نوستالژی
خیلی سخته دلت جایی بگیره که نتونی یه آغوش باز رو برای هق هق تنهایی ها پیدا کنی و در حالیکه داری روی تختت دستاتو برای اون آغوش وا می کنی یهو ببینی teddy bear تو محکم بغل کردی و داری لهش می کنی
خیلی سخته دلت لک بزنه برای بوسیدن لپ های بابا، مامان و داداشی و مثه ماهی لبهاتو باز و بسته کنی و چشم وا کنی ببینی داری teddy bear تو که زیر اشک هات خیس شده میبوسی
خیلی سخته وقتی داری گریه می کنی یکدفعه مامان زنگ بزنه و تو با تمام سعیی که می کنی نتونی کاری کنی که مامانت با حس مادرانه اش متوجه نشه و در پاسخ یه سوال مامانی که می پرسه داشتی گریه می کردی؟ بگی نهههههههههههه
خیلی سخته وقتی داری با بابایی صحبت می کنی جلوی گوشی رو بگیری که صدای گریه ات رو نشنوه و گاهی وقتها الکی ارتباط تلفنی رو قطع کنی و بگی خط ها مشکل داشت... آخه اگه بابا صدای گریه ی دختر عزیزدردونه اش رو بشنوه می شکنه
خیلی سخته که خسته و کوفته از دانشگاه بیای و تازه باید بری برای خونه خرید کنی و تا رسیدی خونه بیوفتی به ماست درست کردن و لباس شستن و ...
خیلی سخته که تو ذهنت 4 ماه دیگه رو که می خوای برگردی ایران تصور کنی و از خیال زیبای پریدن توی بغل مامان و بابا چشات به همراه بالش زیر سرت خیس خیس یشه و توی همون حالت در حالیکه معین داره می خونه خوابت ببره
التماس دعا
من مسافری هستم از هند. کشوری که بیش از آنچه که باید، بهش مدیونم. دکترام رو این کشور بهم هدیه داد و خیلی چیزای دیگه رو. 26 شهریور 1392 برگشتم ایران با یه دنیا خاطره و تجربه از این کشور. حالا من یک خانوم دکترم که استاد دانشگاه هست. نمی دونم چرا؟ ولی حس می کنم اینجا در کشور خودم مسافرم.