صبح ها با گیتی خانوم (همون خانومه که مثه مامانمه) میریم دانشگاه. حدود 1 ساعت پیاده روی تند. اگه بدونین چه مزه ای میده.

 صبح ها ساعت 5.5 که 3.5 ایرانه پامیشم و به کارام می رسم. ساعت 6.5 هم راه می افتیم و 7.5 دانشگاهیم. خیلی خوبه و خوش می گذره. از تجربیات مامان گیتی کلی استفاده می کنم. بعضی وقت ها هم کمی زبان یادش می دم. آخه level 1 هست.

خیلی خوب بود تا اینکه... دیروز یک سگ زخمی خیلی مشکوک می زد. البته ما سگ زیاد می بینیم. ولی این یکی چشمش زخمی بود و می لنگید. هر طرفی ما می رفتیم اونم میومد.

Doggy

 در حد مرگ ترسیده بودیم. آخر سر هم سوار ریکشا شدیم و رفتیم دانشگاه. واقعا خاطره ی بدی بود. اگه مامان گیتی نبود که من از ترس سکته می کردم.

 ولی باز هم امروز پیاده رفتیم دانشگاه.