سگ در مسیر دانشگاه
صبح ها با گیتی خانوم (همون خانومه که مثه مامانمه) میریم دانشگاه. حدود 1 ساعت پیاده روی تند. اگه بدونین چه مزه ای میده.
![]()
صبح ها ساعت 5.5 که 3.5 ایرانه پامیشم و به کارام می رسم. ساعت 6.5 هم راه می افتیم و 7.5 دانشگاهیم. خیلی خوبه و خوش می گذره. از تجربیات مامان گیتی کلی استفاده می کنم. بعضی وقت ها هم کمی زبان یادش می دم. آخه level 1 هست.
![]()
خیلی خوب بود تا اینکه... دیروز یک سگ زخمی خیلی مشکوک می زد. البته ما سگ زیاد می بینیم. ولی این یکی چشمش زخمی بود و می لنگید. هر طرفی ما می رفتیم اونم میومد.
![]()
در حد مرگ ترسیده بودیم. آخر سر هم سوار ریکشا شدیم و رفتیم دانشگاه. واقعا خاطره ی بدی بود. اگه مامان گیتی نبود که من از ترس سکته می کردم.
![]()
ولی باز هم امروز پیاده رفتیم دانشگاه.
+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر ۱۳۸۷ ساعت 20:37 توسط راحیلا
|
من مسافری هستم از هند. کشوری که بیش از آنچه که باید، بهش مدیونم. دکترام رو این کشور بهم هدیه داد و خیلی چیزای دیگه رو. 26 شهریور 1392 برگشتم ایران با یه دنیا خاطره و تجربه از این کشور. حالا من یک خانوم دکترم که استاد دانشگاه هست. نمی دونم چرا؟ ولی حس می کنم اینجا در کشور خودم مسافرم.