تتو، سلام دوباره ایندیا، هیئت مدیره و...
می دونم خیلی دیر به دیر آپ می کنم. ولی باور کنین نه وقتش هست و نه چیز نه چندان جالبی.
بعد از امتحانات پایان ترم کمی وقت داشتم به خودم برسم. یه کمی وقت آزاد داشتم. که به رمان خوندن و کوه رفتن و گرفتن روزه های قرضی که تعداشون کم هم نبود و کلی کارای مفید دیگه گذشت. تتوی ... بماند کجا! هم کاری بود که این مدت انجام دادم و با قبول درد بسیارزیادش خیلی از نتیجه اش راضی ام که یه آرایش بسیار ملایم و طبیعی داده به صورتم و من رو از همون یه ریزه آرایش کردن هم معاف کرد :)
اون هفته رفته بودم گرگان. برای نوشتن مقاله هام و بهتر بگم ادیتشون به راهنمایی بهترین استاد دوران تحصیلم از لحاظ داشتن بار علمی نیازمند بودم. استاد مهربونم توی اون 5-6 ساعتی که پیشش بودم اونقدر بهم یاد داد و به اطلاعاتم اضافه کرد که من توی دلم آرزو کردم کاش دکترام رو تحت نظر اون گرفته بودم! بعدش هم رفتم تهران برای گرفتن ویزا!
بله ویزا! نترسین بابا :) یه ویزای توریستی ناقابل که کلی به خاطرش اذیت شدم و زجر کشیدم. برای جشن فارغ التحصیلی دارم می رم و همین طور تفریح. فکر کنم با برنامه هایی که برای این مدت کوتاه 2هفته ای چیده شده اونقدر این 14 روز بهم خوش بگذره که اون 4 سال نگذشت! قراره توی این 14 روز "تاج محل" رو ببینم. جایی که آرزوش رو داشتم. و کلیییییییییییییی برنامه ها و جاهای تفریحی باحال که وقتی دوستم بهم گفت بال بال می زدم از خوشحالی و ذوق.
بهم گفتن ویزام 13 فبریه آماده میشه. من برای 21 فبریه بیلیط گرفتم. و از دانشگاه هم 2 هفته مرخصی گرفتم.
اونقدررررررررررررر از رفتن دوباره به هند خوشحالم که در واژه ها نمی تونم توصیفش کنم. امیدوارم همه چی همونطوری پیش بره که باید و من این 2 هفته ی رویایی رو به خوبی و خوشی بگذرونم. منتظر یه سفرنامه ی توپ باشین دوست جونااااا :*
اتفاق خوشایند دیگه ی این مدت اینه که من عضو هیئت مدیره ی یک شرکت شدم در رابطه ی بسیار نزدیک با رشته ی خودم. این شرکت بین المللی هست و همچنان بنده جوجه ترین عضو بسر می برم. مدیر عامل بعد از اینکه ساعتی با من مکالمه ی انگلیسی داشتن بسیار مشعوف شدن که دیگه برای برقراری ارتباط به همتاهای خارجکیشون مشکلی نخواهند داشت با وجود من! ولی من هنوز به خودم اطمینان ندارم که در این سطح بتونم.... توکل به خدا...حتما می تونم :)
امروز با نگهبان جلوی در دعوام شد تقریبا! خسته شدم از بس از من کارت دانشجویی می خوان. تازه بعد از اینکه می گم من دکتر... هستم با چشای گرد شده در حالیکه نمی دونن چه شکلی خودشون رو جمع و یا از جابلند کنن تند و تند عذر خواهی می کنن. من نمی دونم کی این نگهبانای دانشگاه فیکس می شن که بنده یه نفس راحتی بکشم.
4 روز پیش در اولین جلسه ی یکی از کلاسای این ترم در حالیکه داشتم دنبال شماره کلاس می گشتم...
- بچه ها شما چه کلاسی دارین؟
- بینش اسلامی...
- شما چی؟
- بیولوژی....
- بیولوژی انسان؟
- آره!
- بچه ها نیومدن؟
- نه فقط من اومدم.
- شماره ی کلاس رو می دونی؟
- نه! هیچ جا ننوشته!
- آره منم نگاه کردم ننوشته بود.
- هفته ی اول معمولا بچه ها نمیان... (وکلی حرفای صمیمانه...) حالا اگه استاد هم بیاد ببینه هیچ کی نیومده میره دیگه!
- (من با لبخند)
- (دانشجو متعجب از فیگور صورت من و اینکه حرفش کجاش لبخند داشت)
- عزیزم... من خودم استادتونم
- دو تا دانشجو در حالیکه سرخ شده بودن و صورتاشون رو یک لحظه از زیر دستاشون نمی آوردن بیرون: وااایییی استاد ببخشید... ما متوجه نشدیم
- اشکالی نداره عزیزم! هیچ کی متوجه نمیشه. تازه مگه چی گفتین؟ در ضمن من با دانشجوهام راحتم.مثل دوستای واقعی.
- استاد ماشاالله چقده شما جوونین!
((((((این بیبی فیس بودن عن قریبه من رو نابود کنه!))))))
همچنان از حضور گرم شما ممنونم دوستای گلم. شما که روز بروز تعدادتون بیشتر و بیشتر می شه. همه اتون رو یه عالمه دوست دارم. قد یه دنیااااااااااااااااااااااااا
من مسافری هستم از هند. کشوری که بیش از آنچه که باید، بهش مدیونم. دکترام رو این کشور بهم هدیه داد و خیلی چیزای دیگه رو. 26 شهریور 1392 برگشتم ایران با یه دنیا خاطره و تجربه از این کشور. حالا من یک خانوم دکترم که استاد دانشگاه هست. نمی دونم چرا؟ ولی حس می کنم اینجا در کشور خودم مسافرم.