یه تشکر ویژه به همراه کلی احساس تحقیر شدن از پرسنل دانشگاه و مخصوصا نگهبانهای جلوی در که تا روز آخر و حتی جلسات امتحان هم بنده رو رها نکردند و با داد و گاهی دوویدن پشت سرم ازم کارت دانشجویی می خواستن ...


کلی اتفاق جورواجور افتاد توی این مدت

بهترینش هم رفتن به تهران بود و دیدن 4 تا دوست اینترنتی خوبم (عمو طاهر و آمنه جونم؛ داداش محسن کچل و آجی نسیم) و آیدان دختر عموی 3 ساله ی دوست داشتنیم که روز تولدم 3 سال پیش بدنیا اومد. این عمو و داداشی و آجی و دختر عمو با اینکه مستعار هستند ولی من واقعا نسبت به همه اشون حس واقعی دارم.

با دوستای گلم یه شب خونه ی نسیم و محسن بودیم و فردا صبحش رفتیم توچال. من از آیدان 3 ساله بیشتر ذوق کرده بودم. و اونقدر توی برفها وول خوردم که تمام لباسهام خیس شدند. درست کردن آدم برفی اونم بعد از 10  سال برام خیلی انرژی بخش بود. سوار تله کابین شدن برای اولین بار توی عمرم برام اونقدر هیجان انگیز بود که نمی تونم توی واژه ها تعریفش کنم.

کلا من عاشق سرما هستم. یعنی ترجیح میدم فریز بشم ولی یه چیکه عرق نریزم.

سرما به آدم انرژی و هیجان میده. تا اینکه مثل گرما آدم رو کسل کنه و همه اش تنش بو بده.

ساعت های خیلی زیبایی بود با دوستانم. قرار شده بعد از اینکه من "عضو هیئت علمی شدم" بازم بریم سفر با همین گروه. البته سفرهای دورتر.


روزهای امتحان بچه ها هم تموم شد. برای اولین بار بود که باید سوال طرح می کردم و استاد جلسه ای می شدم که همه در بدو ورود از من کارت دانشجویی می خواستند.

حس های بسیار زیبایی بود. من عاشق دانشجوهام هستم و اونها هم... توی جلسه که وارد شدم جلوی مراقبین و مسوولین چنان ابراز احساساتی به من می کردند که آب شده بودم از خجالت.

به جای داشتن استرس از اینکه چقده دلشون واسه من تنگ شده بود و اینکه چقده منو دوست دارند صحبت می کردند. حتی بغل کردن من و اینکه "الهیی استاد قربونتون برم" هم دریغ نکردند.

اونقدر که صدای مراقبین دراومد که "بچه ها ساکت! مثلا جلسه ی امتحانه ها!"

بعد از امتحان هم با اینکه امتحانشون سخت بود و فکر  می کردند خراب کردند، باچشمانی غمبار در حال خروج  می گفتند استاد خیلی امتحانتون سخت بود ولی توی تعطیلات دلمون براتون تنگ میشه....

گوشه و کنار برگه های امتحانیشون پره از ابراز علاقه و احساسات.


و من به عینه میبینم که فقط با من اینطوریند. جوری که حسادت بعضی از همکارانم هم توی چشاشون مشهوده.


یه مشکلی که پیدا کردم اینه که به خاطر نمرات بالای دانشجوهام بعضی از اطرافیان فکر می کنن من بهشون الکی نمره می دم!در حالیکه من نمره ی تلاش هر دانشجویی رو بهش می دم که دیدم بهعینه که چقده تلاش کرده. بذار بقیه هر چی دوست دارن بگن.


وحشت نامه نوشت: روز قبل از امتحانات که رفته بودم پرینت برگه های امتحانی رو بگیرم، وقتی رسیدم توی پارکینگ دیدم هانی و شاینی نیستند. گفتم حتما توی اتاقشون خوابن. رفتم دیدم فقط شاینی اونجاس. داشتم دنبال هانی می گشتم که دیدم زنگ می زنن. در رو باز کردم دیدم همسایه روبرویی داره از اونور داد می زنه:

همسایه! خرگشوتون اومده جلوی در!!!!!

در رو وا کردم و هانی پرید توی بغلم.

من نمی دونم کی و چجوری رفته بیرون که کسی متوجه نشده. ونمی دونم که کجا هم رفته بود چون وقتی من اومدم هیچ کی توی کوچه نبود. و اگر هم رفته جایی چجوری خونه رو دوباره پیدا کرده و برگشته؟!!!!


فقط می دونم اگه طوریش می شد یا گم می شد هیچ وقت خودم رو نمی بخشیدم.

واینو هم می دونم که محبت حیوان وانسان حالیش نیست.

هانی من مثل همون قناری ای بود که چند شب پیش بازیگر سریال "یادآوری" رهاش کرد و بعد دوباره برگشت.

و من با خودم فکر می کردم که این چیزا فقط واسه توی فیلماس.

هانی من به دنبال محبت های من ردی از خونه گرفت، پیداش کرد، برگشت و پرید توی بغلم.

و از اونروز... برای من کلی عزیزتر شده.

خدایا... ممنونم به خاطر این موجودات پاک و دوست داشتنی که توی دنیا به غیر ازمن کسی رو ندارند.

اینها برکت خونه و زندگی من شدند.

دوستون دارم بچه های معصومم :*