آخرین پست وبلاگی از دوران 20 سالگی :-)
می خوام با این دوران قشنگ زندگیم حرف بزنم... باهاش درد دل کنم... بهش از احساسم بگم و ... چیزای دیگه
![]()
شما هم اگه خواستین این نامه ی سرگشاده رو بخونین
![]()
20 سالگی... چه زود تموم شدی
همونطوری که خیلی زود اومدی...
یادته اون موقع ها یکی می گفت من 20 سالمه با خودت می گفتی: "چقدررررررررررر این خانومه یا آقاهه بزرگه"؟
ولی وقتی اومد تازه متوجه شدی هنوز چقدررررررر بچه ای...
وقتی اومدی توی زندگیم توی اتوبوس بودم و داشتم میرفتم اراک. اون موقع ها دانشجوی لیسانس اراک بودم.
یه حسی توی وجودم نشست وقتی تو رو لمس کردم.
حس بزرگ شدن... و اینکه دیگه تینیجر نیستم.
تمامی 10 سالی رو که باهات بودم، انرژی حاصل از تو رو صرف علم کردم. چیزی که عاشقشم.
تو هم بهم کمک کردی... با انرژی 100 چندان مضاعفی که بهم می دادی
. توی این سالها شیرینی لیسانس و فوق لیسانسم و یه عالمه موفقیت دیگه ام رو با تو خوردم.
خودت می دونی... برخلاف چیزی که بقیه فکر می کنن، توی سالهای با تو بودنم، زجرهای زیادی هم کشیدم... که نشونه ها و علائمش رو الان در ابتدای دهه ی 30 دارم حس می کنم. ولی خب... همیشه با توکل به خدا همه چیز حل شده و داره میشه.
![]()
توی این سالها، داستان 2 مرگ بزرگ از عزیزترین های زندگیم (بابای مامان و حبیب نازنینم) چاشنی تلخی به این دوران زیبا اضافه کرد.
![]()
یه عالمه عروس و دوماد در این 10 سال داشتیم که اکثرا از دوستان صمیمی و یا آشنایان نزدیکم بودند. یه عالمه اشونم بابا و مامان شدند یا دارن می شن. حس قشنیگه... مگه نه؟ حسی خاصه که توی دهه ی 10، زیاد نبود... تازه ناراحت کننده بود برام که چرا همسن و سالهام به این زودی عروس و دوماد می شن... ولی توی این دهه یه جورایی شیرین بود. هر چند که من همیشه انتظار عروس شدنم رو در کنار تو مجسم می کردم؛ ولی خب... درس خوندن نذاشت
![]()
الان که برمی گردم عقب و به گذشته ها فکر می کنم، باورم نمیشه که این من بودم که یهو...واقعا یهو با تو اینقده بالغ شدم. منی که اون همه بچه بودم و دست و پا چلفتی. منی که اگه مامانم باهام نمیومد بیرون تا سر خیابون هم سختم بود برم. ولی یهو! از سر خیابون رسیدم به شهر دیگه و از اونجا هم به کشوری دیگه.
![]()
با تو دوزبانه شدم. زبان انگلیسی شیرین
که حالاتقریبا مثل زبان مادریم شده و باهاش کلی راحتم.
با تو راننده شدم. چیزی که کلییییییییی ازش می ترسیدم
.
با تو با اینترنت آشنا شدم... با موبایل... با اس ام اس...![]()
با تو نوازنده، شناگر، 3 زبانه، خانوم دکتر و خیلییییییی چیزای دیگه شدم
.
با تو هویتم رو پیدا کردم... خودم رو شناختم... شخصیتی جدید پیدا کردم. دوست و دوشمن رو شناختم... دنیا رو تا حد زیادی زیر و رو کردم و توی مشتم گرفتم.
با تو از خونواده ام جدا شدم. و از خیلی از کسانی که دوستشون دارم
با تو عشق رو تجربه کردم (چیزی که تا دنیا ادامه داره، نمی خوام روی نامردشو ببینم!)
و در پس کلی تجربه، فهمیدم که دنیا یکی، عشق هم یکی... و اون هم عشق به مادر
که جاودانه اس...
با تو شاد بودم، با تو غمگین...
با تو...
با تو خیلی خوب بود! (جمله ای کودکانه ولی از اعماق وجودم... واقعا با تو خیلی خوب بود)
می خوام بدونی... دلم برات تنگ میشه
. حتی برای اون همه سختی ای که با تو کشیدم...
برای تمامی شیرینی هایی با تو چشیدم... برای... برای همه چیز... برای دوران زیبای جوونی... پر انرژی بودن و دنیا رو توی دست داشتن.
تشکر به خاطر 10 سال خاطره، اندوه، شادی، تجربه...
![]()
بعد از من نمی دونم سراغ کی میری؟
فقط امیدوارم هر جا هستی، مثل دوران با من بودنت، در وجود اون شخص هم بدرخشی
مرا به خاطر بسپار
چون من هیچ گاه فراموشت نخواهم کرد...
![]()
و به دهه ی 30:
سلام
. یه جورایی خیلییییی ازت می ترسم! نمی دونم چرا؟! ورود بهت مثل یه رویای گنگه برام![]()
کلیییییییییییییی کار دارم باهات
کلی نقشه... برنامه
با تو می خوام عروس شم و مادر![]()
با تو می خوام خانوم دکتر شم و بعدش استاد دانشگاه![]()
با تو می خوام آغاز به کارم رو جشن بگیرم
با تو می خوام یه عالمه از جاهای دنیا رو ببینم
با تو...
خیلی نقشه ها دارم
فقط کاش اینهمه از اومدنت تردید نداشتم...
![]()
پس ... خداحافظ 20 سالگی قشنگم و سلام 30 سالگی...
![]()
نظرات:
من مسافری هستم از هند. کشوری که بیش از آنچه که باید، بهش مدیونم. دکترام رو این کشور بهم هدیه داد و خیلی چیزای دیگه رو. 26 شهریور 1392 برگشتم ایران با یه دنیا خاطره و تجربه از این کشور. حالا من یک خانوم دکترم که استاد دانشگاه هست. نمی دونم چرا؟ ولی حس می کنم اینجا در کشور خودم مسافرم.