بوی رفتن... بوی ...
بوی رفتن... بوی دوری... بوی نوستالژی... بوی ... بوی همه ی چیزایی که دلو یه جورایی می چلونن
با اینکه ایران اومدنم به غیر از زحمت و دردسر و سختی چیزی برام نداشت.ولی بازم در کنار خونواده بودنش از همه ی دنیا برام باارزش تر بود.
کمتر از ۳ هفته ی دیگه رفتنی ام.
ادمیشن کلاس زبانم با پرواز پس فردا میاد.
و هفته ی آینده هم دنبال ویزا و...
البته ویزای اصلی هنوز نیومده و من باز هم مجبور شدم با ویزای کلاس زبان برم.
دلم برای هند تنگ شده. برای دوستام، برای دانشگاه، برای آزادی بیان و رفتاری که اونجا دارم و توی کشور خودم ندارم. ولی... کاش مامان و بابا و داداشی هم باهام میومدند هرجا که می رفتم.
ایییییییییی... زهی خیال باطل. چه آرزوهای کشککی دارم من!
کلی کار دارم. همه اش درحال بدو بدو هستم.
![]()
به خاطر بعضی مسائل که توی هند اتفاق افتاده هم عصبی ام!
دیگه ببنین چه وضعیتی دارم من!

![]()
به خاطر همون مسائلی که گفتم سختمه برم.
ولی چاره چیه؟!
البته من با همه جور شرایطی کنار میام.
بالاخره دکتر شدن خرج داره
![]()
![]()

پ.ن. به خاطر شرایط روحی نه چندان مناسبی که دارم ترجیحا کمتر میام می نویسم که خواننده های عزیز وبلاگم رو اذیت نکنم.
به انرژی های مثبتتون کلی احتیاج دارم.
همین طور طبق معمول به دعاهای قشنگتون.



من مسافری هستم از هند. کشوری که بیش از آنچه که باید، بهش مدیونم. دکترام رو این کشور بهم هدیه داد و خیلی چیزای دیگه رو. 26 شهریور 1392 برگشتم ایران با یه دنیا خاطره و تجربه از این کشور. حالا من یک خانوم دکترم که استاد دانشگاه هست. نمی دونم چرا؟ ولی حس می کنم اینجا در کشور خودم مسافرم.