(¯`'* کمتر از آهو که نیستم ...میشه ضامنم بشی؟...*'´¯)
سر تا به پای هق هق و قدری تبسم ام![]()
گفتی که خاک باشم و حالا تیمم ام![]()
آب از سرم گذشته که مثل ستاره ها![]()
ما بین آسمان و زمین کاملآ گُم ام![]()
در کوچه های نیمه شب آواز می شوم![]()
تا نبض شهر پُر شود از هر ترنم ام![]()
وقتی همه به فکر شفایند و من جنون![]()
پس هی جنون به من بده آقای هشتم ام![]()
از مادری کبوتر و از من که گندم ام![]()
برگرفته از وبلاگ http://4god-61.blogfa.com/ (با تشکر از دوست عزیزم فرشته)
پ.ن: ساعت و تاریخ رو دارین؟
۸۸.۸.۸ ساعت ۸.۰۸!!!
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان ۱۳۸۸ ساعت 8:8 توسط راحیلا
|

من مسافری هستم از هند. کشوری که بیش از آنچه که باید، بهش مدیونم. دکترام رو این کشور بهم هدیه داد و خیلی چیزای دیگه رو. 26 شهریور 1392 برگشتم ایران با یه دنیا خاطره و تجربه از این کشور. حالا من یک خانوم دکترم که استاد دانشگاه هست. نمی دونم چرا؟ ولی حس می کنم اینجا در کشور خودم مسافرم.