عشقولانه های داداشیانه :-*
رفته بودیم نمونه گیری. این سری با داداشی و سمند نازنینش که جونش براش میره.

باید از شاهرود میگذشتیم و می رفتیم شمال شاهرود جایی به نام خوش ییلاق.
توی شهر بودیم که یهو یه مرتیکه عین... بدون نیگاه کردن از فرعی به اصلی پیچید جلوی ماشین.


خانوم بدبختشم ترک موتور نشسته بود. خلاصه ی مطلب اینکه ماشین داداشی که همیشه برق برق میزنه زخمی شد...

آقاهه خودشو خیلی کنترل کرد که نخور زمین و خدا رو شکر طوریشون نشد.
ولی ماشین... 50 تومن ناقابل خرج برداشت. داداشی خیلی خودشو کنترل کرد. هر چی گفتم چی شده می گفت هیچی. تا اینکه بسطام که برای نمونه گیری پیاده شدیم دیدم اووووووووووووووه! چه زخم گنده و ممتدی روی ماشینه. دوباره عذاب وجدان و سرزنش کردن خودم شروع شد.

هنوز ماشین بابا از اون تصادف قبیلیه که 100 تومن هزینه اشه درست نشده. خدای من... کاش زودتر این نمونه گیری لعنتی تموم شه.

من: چرا زنگ نزدی پلیس؟
داداشی: اونوقت باید تا ظهر معطل می شدیم. بعدشم ما تا حالا از این پول ها خوردیم آبجی؟ اون آقاهه اگه داشت که نمی نشست پشت موتور. برای چی ازش پول بگیرم.
![]()
من: ولی خودتم این روزها از لحاظ مالی خرابی... باید تنبیهش می کردیم که دفعه ی بعد حواسش باشه.

.
.
.
2 ساعت بعد:
من: اینقده اعصابم خورده...
![]()
داداشی: چرا؟!

من: کاش لااقل کارهام پای خودم بود و تو و مامان و بابا رو اسیر نمی کردم.
داداشی: اشکالی نداره که آبجی... موفقیت تو عین موفقیت منه... اصلا غصه نخور...
تازه من راضی تر و خوشحال ترم اگه تو از من موفق تر و بالاتر باشی


باورت میشه؟ اون روزی که تو فوق لیسانس قبول شدی من تموم پادگان رو شیرینی دادم!!!!!
(آخه اون روزها...5 سال پیش...داداشی سربازی بود که من ارشد قبول شدم. هر چند آزاد بود ولی باورش برای همه سخت بود که من قبول بشم چه برسه به اینکه رتبه ی 1 هم بیارم!)

من و بابا از یه جایی درمیاریم می خوریم. تو سرتو بالا بگیر...


توی نمونه گیری هم قدم به قدم باهام بود که کسی منو ندزده... آخه جایی که رفته بودیم خیلی خلوت بود. پر بود از خونه خرابه که یه عالمه باغ هم احاطه اش کرده بودند. مامان کلی بهش سفارش کرده بود مواظبم باشه و او هم مثه چشاش هوامو داشت. تازه یه نمونه ی جدید هم برام گرفت.

این عکس داداشی درحال رانندگی به طرف خوش ییلاق.

قربونت برم داداشی



پ.ن. بارها گفتم و باز هم می گم. من عاشق خونواده ام هستم.

می میرم براشون. برای مامان، بابا و داداشی. فقط کاش دنیا اینطوری نامرد نبود و ماها رو از هم جدا نمی کرد. می دونم دعای خیلی قشنگی بود که هیچ وقت اجابت نمی شه. چون این رسم زندگیه. و باید باهاش ساخت... سوخت و ساخت.

من مسافری هستم از هند. کشوری که بیش از آنچه که باید، بهش مدیونم. دکترام رو این کشور بهم هدیه داد و خیلی چیزای دیگه رو. 26 شهریور 1392 برگشتم ایران با یه دنیا خاطره و تجربه از این کشور. حالا من یک خانوم دکترم که استاد دانشگاه هست. نمی دونم چرا؟ ولی حس می کنم اینجا در کشور خودم مسافرم.