همین طوری توی حال خودم در شب 21 رمضان توی خونه ی خدا نشسته بودم که یهو یکی از دوستهای گلم که تو اعتکاف باهاش آشنا شده بودم SMS داد که فلانی ما می خوایم یه افطاری بدیم ایتام... تا چه حد میتونی کمک کنی؟

وقتی فهمیدم اونم توی همون مسجده زودی رفتم پیشش. کمک مالی در حدی که جیب مبارک (که اوضاعش این روزها خیلی بی ریخته) اجازه میداد کردم. ولی دوست داشتم باز هم کمک کنم. این طوری بود که قرار شد 23 ماه رمضون در یکی از تکایای ولایت برم کمک.

حس خوبی بود. با بچه های گلی که اومده بودند اونجا و معلوم بود توی خونه هاشون خیلی خیلی کم کار می کنند، ولی اونجا برای خدا، دقیقا مثه "کزت" میدوئیدن، تا موقع افطار کمک کردیم. البته کاری که من کردم اصلا به چشم نمیومد در مقابل اون همه ایثار... ولی حداقلش این بود که حس خوبی داشتم.

 

 عکس میزها:

 

عکس چند تا بچه یتیم پاک که نمی دونستن چجوری غذاها رو به چششون بکشن:

 

اینطور مواقع هست که آدم نمی دونه چطور خدا رو شکر کنه.

پ.ن۱. من اینطور مراسم رو بیشتر دوست دارم. چون واقعا آدمهای بی بضاعت میان و می خورن. نه اینکه یه عده فامیل و دوست و آشنا که وضع مالیشون شاید از ما هم بهتر باشه رو...

پ.ن۲. اینا رو اینجا می نویسم چون می دونم وبلاگم خواننده زیاد داره که اکثرشون هم خاموشند. شاید این چیزایی که اینجا می نویسم جرقه ای توی ذهن بقیه ایجاد کنه برای احیای این آداب و رسوم.