I reaaly miss you my dear owner (landlord)...
طبق معمول رفته بودم سراغ عکس های ایندیا
![]()
همیشه وقتی دلم تنگ میشه میرم و نیگاهشون می کنم
عجیب اینکه همه اش فکر می کنم رفتن به ایندیا توی خواب اتفاق افتاده!
![]()
چند تا عکس از صاحبخونه ام و عروسش و نوه هاش میذارم
امیدوارم خوشتون بیاد
![]()
این عکس وانشیکا (سمت چپ) و نهاریکا (سمت راست) هست. روی تاب توی حیاطشون که باصفا بود
منم کنارشون نشستم ها! دیدین بالاخره عکس خودمو گذاشتم
:
اینم وانشیکا کوچولوی عزیز و مهربونم که خیلی خیلی دلم براش تنگ شده. اول ها ازم خجالت می کشید و از دستم فرار می کرد. ولی بعد باهام خیلی خوب شد. همه اش میومد بغلم. روز آخر هم که من میخواستم بیام بغض کرده بود:
اینم وانشیکا (سمت راست) و نهاریکا (سمت چپ) روی تختشون توی اتاقشون. اون عروسک کلاه صورتیه رو من برای تولد وانشیکا خریده بودم که کلیییییییییییییییی ذوق کرده بود:
اییییییییی! یادش بخیر! اینم دوچرخه ی دوست داشتنیه من بود که زیاد... یعنی اصلا! ازش استفاده نشد و آخر هم فروختمش به نهاریکا:
اینم عکس خونواده ی صاحبخونه البته به غیر از بابای بچه ها. اون پیرزنه صاحبخونه ی مهربونم بود که خیلی منو دوست داشت. اینقده ابراز احساسات می کرد که همسایه جان همه اش بهم حسودیش میشد.
![]()
![]()
![]()
![]()
وقتی می خواستم بیام موهامو نوازش می کردو بهم می گفت گریه نکنم.
اون خانوم جوونه مامان نهاریکا و وانشیکا بود که به همراه نهاریکا گلوله گلوله اشک میریختند وقتی من می خواستم بیام.
خداییش صاحبخونه ی مهربون و گلی داشتم.
![]()
اون سمت چپی هم خودمم که کمی از پنجابیم (یه نوع لباس هندی) افتاده! دیدین چقدرررررررررررر من امروز از خودم عکس گذاشتم![]()
![]()
![]()
:
اینم روز قبل از خداحافظی و آخرین عکس. بای بای خوشگلای مهربون
پ.ن. همونطور که قبلا گفته بودم نهاریکا یعنی مجموعه ای از چند ستاره و وانشیکا یعنی ملکه ی جنگل.
قشنگه مگه نه؟!
I reaaly miss you my dear owner...

![]()
من مسافری هستم از هند. کشوری که بیش از آنچه که باید، بهش مدیونم. دکترام رو این کشور بهم هدیه داد و خیلی چیزای دیگه رو. 26 شهریور 1392 برگشتم ایران با یه دنیا خاطره و تجربه از این کشور. حالا من یک خانوم دکترم که استاد دانشگاه هست. نمی دونم چرا؟ ولی حس می کنم اینجا در کشور خودم مسافرم.