تولدت مبارک وبلاگ جان!

من این رسم رو توی وبلاگ دوستای گلم دیدم که سالروز تولد وبلاگشون رو جشن می گیرند. کار جالبی به نظرم اومد.

اصلا باورم نمی شه که 1 ساااااااااااااااااال پیش بود که من همین طوری عشقی! به سرم زد که یه وبلاگ درست کنم و خاطرات دوره ی PhD م رو توش بنویسم.
حتی فکرشم نمی کردم که همین وبلاگ کوچولو بشه میعادگاه من و دوستای گلم، من و خانواده ی نازنینم، من و همکلاسی های عزیزم، من و بستگان مهربونم و من و یه دنیا دوست بسیار خوب که از طریق همین وبلاگ پیداشون کردم.

البته این وبلاگ برای من بدی هایی هم داشت. اول اینکه تعدادی خواستگار خوب، چندان خوب و نه چندان خوب!!! پیدا کردم. ذوق نکنین! خبری از عروسی نیست. چون اصلا خوشم نمیاد از این طور خواستگاری هایی که مبناش اینترنتی و وبلاگی باشه. هر چند که من سعی می کردم همونطوری توی این وبلاگ بنویسم که هستم. و... هر چه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند.
![]()
![]()
![]()
دوم اینکه بعضی افراد عقده ای و نا آشنا میومدند و مسخره می کردند، توهین می کردند و خلاصه می رفتند روی اعصابم که ... بگذریم اصلا مهم نبود چون اگه شخصیت داشتند خودشون رو معرفی می کردند تا جوابشون رو بدم.
سومین بدی این وبلاگ در مورد آشنایانی بود که به فکر خودشون از باب دوستی و ترحم و نصیحت و دلسوزی گاه چیزهایی می نوشتند که من تا مدتها دمق بودم. و گاهی اشکم هم درمیومد! این مورد مثه مورد قبلی نبود که بی خیالش شم. چون گاها کسانی من رو اذیت می کردند که خیلی برام عزیز و دوست داشتنی هستند و من اصلا نمی تونستم درک کنم که چجوری دلشون میاد... کاش لااقل با بیانی بهتر و...
من این وبلاگ رو برای مامانم هم می خونم. یعنی بهترین دوستی که دارم و بهترین کسی که صلاحم رو میدونه. اگه جاییش بد باشه حتما بهم می گه و واقعا دوست ندارم کسی ایده ها، عقاید و طرز فکرهاش رو به من منتقل کنه. چون هر آدمی برای خودش مستقله. نظر مامانم برام از هر کسی مهمتره. چون او من رو میشناسه و کاملا درک می کنه و بارها شده نظراتی داده که من اونو به خاطر صلاحم اینجا اعمال کردم.
ولی در کل خوبی های این وبلاگ برای من بیشتر بود. اینجا ماءمن دلتنگی هام بود وفتی توی غربت بودم. اینجا جایی بود که خوشبختانه تونستم کمی از فرهنگ ایندیا رو به کسانی که دوسشون دارم منتقل کنم. جایی بود که همه می تونستند بدون دردسر از حالم باخبر شن. و قربونتون برم که اگه به علت مشکلی نمی تونستم بیام چقدرررررررر دلواپسم می شدین.
توی این 1 ساللللللل اتفاقات زیادی افتاد. خیلییی زیاد. اکثرا سخت و طاقت فرسا. ولی سال پرباری بود. با تمام سختی هایی که کشیدم و دارم می کشم باز هم درس خوندن رو دوست دارم. چون مامان و بابام دوست دارن و چون به آینده اش فکر می کنم. و چون... همونطوری که به سفیر هند گفتم درس خوندن من رو به خدای عزیزم نزدیکتر می کنه.
تولدت مبارک وبلاگ عزیزم

ان شاءالله ۱۲۰ ساله شی









من مسافری هستم از هند. کشوری که بیش از آنچه که باید، بهش مدیونم. دکترام رو این کشور بهم هدیه داد و خیلی چیزای دیگه رو. 26 شهریور 1392 برگشتم ایران با یه دنیا خاطره و تجربه از این کشور. حالا من یک خانوم دکترم که استاد دانشگاه هست. نمی دونم چرا؟ ولی حس می کنم اینجا در کشور خودم مسافرم.