ثبت خاطرات یکی از سخت ترین روزهای کاریم...
دیروز یعنی 26 تیر 1388 راه افتادیم طرف جاده ی کرج- چالوس. به علت اینکه روز مبعث یعنی پس فردا بابا یه مهممونی خیلییییییییییییییییی گنده که متشکل از 800 نفر مهمون هست ترتیب داده و از اونجایی که کارای مربوط به این مهمونی خیلی زیاده، بنابراین مجبور شدیم این سفر طولانی رو توی کمتر از 1 روز انجام بدیم و هیچ مهمونی این وسط نریم چون اصلا وقتش نبود.
![]()
صبح ساعت 4.30 پاشدم و 5.20 راه افتادیم. هوا به شدت گرم بود. تا رسیدیم کرج ساعت شد 11 صبح. جاده ی کرج- چالوس فوق العاده شلوغ بود. حدود 2 ساعتتتت تو ترافیک موندیم. سر ظهر، زیر تیغ آفتاب و با کلی خستگی ناشی از سفر.
![]()
در همین اثنا گاز کولر ماشین هم تموم شد و....
آب یخی هم که برده بودیم از شدت گرما به آب جوش تبدیل شده بود!!! باد کولر داغ بود. مثه اینکه شوفاژ روشن بود.
بالاخره بعد از کلی معطلی راه باز شد و رفتیم روی یه کوه شروع کردیم نمونه گیری. کوهی ناهموار، پر از تیغ و فوق العده لیز!

توی اون گرما همه یه سایه ی کوچولو گیر می آوردند و می رفتند زیرش ولی ما مجبور به تحمل بودیم.
سرتون رو درد نیارم. موقع برگشتن می خواستیم از طرف بلده برگردیم ولی راه یه طرفه شده بود و مجبور شدیم از طرف تهران برگردیم. توی تهران به علت اینکه یه مسیر رو اشتباه رفتیم 2 ساعتتتتتت گم شدیم و ترافیک رو تحمل کردیم.

بالاخره ساعت 11.30 شب یعنی بعد از 18 ساعت دوندگی برگشتیم خونه. زیر دوش داشتم غش می کردم و سرم نرسیده به بالش بیهوش شدم.
امروز هم تا ظهر پروانه ها رو اتاله می کردم. که خدا رو شکر متوجه شدم بیش از 7 گونه ی جدید شکار کردم که خودش جای بسی شکر و امید داره.
![]()
پ.ن1. اگه بدونین الان دارم از خستگی وا میرم. تازه دیروز نمونه برداریم نصف شد. یعنی من هر ایستگاهی رو باید 4 بار برم، که دیروز 2 دورش تموم شد.
![]()
کاش بتونم طاقت بیارم. خیلی سخته ... خیلی
پ.ن2. گذشته از تمام سختی هایی که تحمل می کنم، دیدن بابا با این سن و سالش (بازم 60 سال سن زیادیه برای تحمل این همه رانندگی و سختی) و دیدن لبخندش و جک گفتن هاش توی تمام سختی ها و حتی وقتی آیینه ی ماشین نمی دونم به کجا خورد و آویزون شد ویا گل گیر ماشین وقتی که خورد به اون تاکسیه و از جا دراومد و بابا هیچی نگفت، فقط گفت اشکالی نداره.... خیلی برام سخته.

خدایا کمکم کن
برای اون چیزی که می دونی و می دونم...
کمکم کن تا آروم بگیرم...
کمکم کن...

عذاب وجدان دارم در حد مرگ. کاش این روزای سخت زودتر تموم شه.
![]()

من مسافری هستم از هند. کشوری که بیش از آنچه که باید، بهش مدیونم. دکترام رو این کشور بهم هدیه داد و خیلی چیزای دیگه رو. 26 شهریور 1392 برگشتم ایران با یه دنیا خاطره و تجربه از این کشور. حالا من یک خانوم دکترم که استاد دانشگاه هست. نمی دونم چرا؟ ولی حس می کنم اینجا در کشور خودم مسافرم.