تپش لحظه ها جاری است و من...

و من همچو ماهی کوچکی در دریای متلاطم مویرگ های حیات شناور. تلاشی بی انتها به عشق رسیدن به دل زندگی...

و دل زندگی چه می تواند باشد جز آغوشی گرم مملو از حرارت عشق و چه خوشبختم من که قادر به تجربه ی مجدد این حرارت هستی بخش هستم. حرارتی که هر کس تجربه کرده قادر نبوده به سرمای نبودنش عادت کند.

شاید باور کردنی نباشه؛ ولی 6 ماه به سرعتی گذشت که من شاید برای اولین بار تجربه ی گذر زمان به سرعت برق و باد رو حس کردم.

6 ماه از سخت ترین، هیجان انگیزترین، دلتنگ کننده ترین، غریب ترین و به غایت زیباترین دوران عمرم رو. باورش برای خودم هم سخته که 6 ماه از مامان، بابا و داداشی دور بودم.

 اصلا توی تصورم هم نمی گنجید که قادر باشم اینهمه از عزیزانم دور باشم. ولی این دوران به من نشون داد که آدمیزاد هرچی طلب کنه می تونه بهش برسه.

یه چیز عجیب و غریب تره دیگه اینه که بدجوری به هند عادت کردم؛ به دوستام، به مردم هند، به همسایه هام، به استادهام، به همکلاسی هام و... فکر کنم برسم ایران دوباره روزشماری کنم برای برگشتن.

 ولی دفعه ی آینده خیلی بهتره، چون قراره مامان و بابا و داداشی در نوبت های مختلف بیان بهم سر بزنند.

به جوری بلیطم رو confirm کردم که برای اول عید ایران باشم.

 ایران بیام همه اش باید برم دنبال sampling و شناسایی و از اینجور چیزها. کار نفس گیری در پیش رو دارم ولی برام شیرینه. چون رشته ام رو خیلی دوست دارم.

ایران موندنم اینطوری که بوش میاد خیلی طول خواهد کشید، چون باید منتظر research visa باشم که بچه ها میگن ظاهرا شاید تا یکسال هم طول بکشه.

 

پ.ن. یعنی ممکنه ؟! نمی دونم وقتی مامان و بابا و داداشی رو دیدم چجوری بغلشون کنم. چجوری ذخیره ی بوسه ای رو که توی این 6 ماه انباشته شده بارون کنم روی سر و صورتشون.

مطمئنم بابا و مامان شکسته تر شده اند. می تونم تخمین بزنم دوری من چی به سرشون آورده.

مامان گل از روزی که فهمیده که می خوام برم روزی 3-2 بار زنگ میزنه. توی صداش خوشحالی موج میزنه و اشتیاق دیدار. همه اش قربون صدقه اش میرم و با هم روزشماری می کنیم.

- رو تختیتو پتوتو دادم بشورن. اتاقتم با خدمتکار ریختیم بیرون تمیز تمیزه! حتی کتابخونتم ریختیم بیرون. راحله مامان فقط نمی دونم کتابها رو درست چیدم یا نه؟؟!!

- وایییییییییییییی مرسی مامان گلم. چرا خودتو اذیت کردی اینقدر؟ تو رو خدا اینقدر به خودت فشار نیار. من دلواپستم...

 

بابا وقتی فهمید دارم میرم بغض گلوش رو فشرد ولی زودی خوردش. مثه بچه ها ذوق کرده بود و می گفت و می خندید و جوک می گفت.

اونم هر روز روزشماری می کنه. هر شب می پرسه:

-         سلام دختررررررررررررررررر بابا! خوبی؟ کی میای؟!

آخر مکالمه:

-         باشه دختر بابا. مواظب خودت باش. پس کی میای؟!!!

 

مکالمه با داداشی:

-         سلام خوبی؟ داداشی برای عید میام ها.

-         سلام. جدی می گییییییییییییی؟

 کی میای؟!!! کی بیام دنبالت؟!

 

قربونتون برم.