بالاخره روز امتحان نهایی زبان فرا رسید. همه می دونستند که من اصلا وقت نداشتم مطالعه ی کافی برای امتحان داشته باشم.

 به خاطر اینکه روزهایی که به طور واقعی باید می شستم و مثه بچه ی آدم درس می خوندم همه اش دنبال کارهای PhD بودم.

 خیلی سعی کردم که لااقل یه دور کتابها رو بخونم و تقریبا موفق هم شدم.

 البته نه اونطوری که دلم می خواست. امتحانمون خیلی سخت بود و زیاد. 21 صفحه بود. نمی دونم چی کار کردم. سعی خودم رو کردم تا ببینیم خدا چی می خواد.

بعد از امتحان یه Good bye party مختصر با بچه ها در نزدیکترین مک دونالد به دانشگاه گرفتیم. نمی دونم چجوری بگم که چقدرررررررررر دلم برای دوستام تنگ می شه. ولی... این رسم زندگیه و باید قبول کرد.