روزهای نهایی کلاس زبان
سعی کردم یه دفترچه ی خاطرات کوچیک تهیه کنم. تا اونجایی که تونستم از بچه ها خواستم برام خاطره بنوسنن و همین طور شماره تلفنها و emailهاشون.

از چند تا از استادها هم خواستم همین کار رو کنند. توشته های بچه ها برام خیلی جالب بود. می دونستم که دوستانم خیلی به من علاقه دارند ولی نه تا این حد.
![]()
نوشته هاشون اشک شوق رو روی گونه هام جاری می کرد.
![]()
هنوز هم بعد از گذشت حدودا 2 هبته از امتحان بچه ها بهم SMS میدند و زنگ می زنند و همشون دوست دارند باهام meeting داشته باشند.
پ.ن. من مطمئنم که لایق این همه عشق و محبت خالصانه نیستم. تمام سعیم رو می کنم که هیچ وقت از دستتون ندم دوستای گلم.
![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند ۱۳۸۷ ساعت 10:55 توسط راحیلا
|
من مسافری هستم از هند. کشوری که بیش از آنچه که باید، بهش مدیونم. دکترام رو این کشور بهم هدیه داد و خیلی چیزای دیگه رو. 26 شهریور 1392 برگشتم ایران با یه دنیا خاطره و تجربه از این کشور. حالا من یک خانوم دکترم که استاد دانشگاه هست. نمی دونم چرا؟ ولی حس می کنم اینجا در کشور خودم مسافرم.