بوی رفتن و تبریک سال نو
بازم بوی رفتن میاد
از این بو، متنفرم
ازش بدم میاد
طعم غربت میده... طعم جدایی از مامان و بابا و داداشی که تموم زندگیمن
هر وقت بوش میاد یه چیزی فقسه ی سینه ام رو فشار میده![]()
یه کسی اشک رو به زور از تمام نقاط چشام آویزون می کنه![]()
دلم برای ایندیا خیلی تنگ شده و مطمئنم وقتی برم از دوباره اونقدر سرم شلوغ می شه که نمی فهمم کی روز شد و کی شب؟!
![]()
ولی اگه بدونین موقع خداحافظی چه انرژی از آدم گرفته میشه.
همیشه از لحظاتی که بابا روز آخر بهم یه عالمه پول میده منتفرم
اینکه به صورتم نیگاه نمیکنه
و با وجود اون همه پول، بازم اگه بیشتر می خوای بگو...
اون لحظاتی که با لباس مقدس و گل و خاکی کار و دستای گچی بهم پول میده و من رو بیش از پیش زیر بار مسؤولیت می بره و شرمنده می کنه...![]()
این روزها نگاهم به اطرافیانم یه جور دیگه اس... اینقده دنیا بی رحم شده، که همه اش می گم نکنه بار آخری باشه که مثلا فلانی رو می بینم...
(مثلا ۱٪ هم برای حبیب احتمال نمی دادم و برای همین شوکه شدم)
![]()
خدای مهربونم... من طاقت ندارم... کسی رو از میونشون بر ندار![]()
همین یکی (حبیب)
که امروز چهلمش بود برای ۷ پشتم بسه
آمین
![]()
پ.ن۱ امشب شب آخر سال ۲۰۱۰ هست
دوستانم از پارتیهای باحال و آنچنانی باهام تماس گرفتن و جامو خالی کردن. مخصوصا یکی از دوستای هندیم که دقیقا موقع سال تحویل از یک جشن فوق العاده باحال که فقط بیلیط ورودیش ۱۰۰ هزار تومنی میشده بهم زنگ زد:
- Five, four, three, two, oneeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeee
FIRE!!!!
HAPPY NEW YEARRRRRRRR
معلوم بود همه دارند بالا پایین می پرند و جیغ می کشند... سرم رفت![]()
هر چند که اولش دلم گرفت که چرا اونجا نیستم... ولی بعدش دقت کردم دیدم مامان گل پیشمه... و داریم توی سرمای ۷-۶ درجه با هم بستنی می خوریم و می لرزیم!
اون لحظات، با تمام وجود خوشبختی رو توی آغوشم حس کردم... من توی بهترین پارتی شب سال نوی میلادی، با عزیزترین موجود زندگیم، خوشحال بودم...

![]()
پ.ن۲. دوست دارم سال ۲۰۱۱ بهتر باشم و فعال تر از سال ۲۰۱۰
برنامه های زیادی دارم توی این سال
و مطمئنم که با کمک خدای مهربونم و اراده ی قوی ای که دارم به همه اشون می رسم
ان شاالله
![]()
![]()
![]()




من مسافری هستم از هند. کشوری که بیش از آنچه که باید، بهش مدیونم. دکترام رو این کشور بهم هدیه داد و خیلی چیزای دیگه رو. 26 شهریور 1392 برگشتم ایران با یه دنیا خاطره و تجربه از این کشور. حالا من یک خانوم دکترم که استاد دانشگاه هست. نمی دونم چرا؟ ولی حس می کنم اینجا در کشور خودم مسافرم.