خانواده ی من در این روزها، سوغاتی، خرید و...+پی نوشت
بابا در این روزها:
- بابا الان بری خونه نداری چی کار می کنی؟
- میرم خونه ی دوستام. یه عالمه دوست دارم اونجا...
5 دقیقه بعد:
- می خوای باهات بیام؟
- من که از خدامه... ولی بذارین برم خونه بگیرم بعد بیاین...
- نههههه... الان بیام که وسیله هاتو بیارم. خیلی سنگینه.
- نه آخه واقعا نیازی نیست.
10 دقیقه بعد (برای بار هزارم):
- بابا اینسری بری کی میای؟
- گفتم که 6 ماهه دیگه...
- چقدر باید اونجا باشی کلا؟
- (برای بار ده هزارم) 27 ماه...
1 ساعت بعد:
- خانوم دکتر چقدر پول می خوای؟
- (من بعد از کمی من و من) ... میلیون...!!!!
(روم نمی شه حتی بنویسمش!)
- باشه بابا! تا موقع رفتنت جور می کنم!
هر روز:
- بابا کی میری؟
- 11 اسفند.
- بری کی میای؟
- ...
- چند وقت می مونی و....
- ما که همه اش دلواپسیم...
مامان در این روزها (برخلاف بابا خیلی مامان بهم روحیه میده. قربونت برم که همیشه متعادلی)
- مامان جان اصلا نگران نباش خدا بزرگه. همه ی کارات درست میشه.
- گردو می خوای برات بذارم؟
- برنج چی؟!
- خلال پسته و بادوم؟
- خلال پوست پرتقال؟!!!!!!!!!!
- دم کنی 10 تا بسه؟ (طفلی فکر می کنه من اونجا همه اش در حال آشپزی ام)
- این سری حتما ماشین لباسشویی بگیریا! من اگه شده میرم وام میگیرم تو باید یه ماشین لباسشویی برای خودت بخری.
- قربون دخترم برم که هی میره برای خودش لباس می خره!
چقدرررررر بهت میاد
بخر مامان جان. هر چی دلت می خواد بخر!
داداشی در این روزها:
- آبجی تو برو بخواب من ظرفا رو میشورم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
(این دیگه آخرشه ها! من و داداشی که همه اش کل داشتیم برای جمع و پهن کردن سفره و ریخت و پاش اتاق همیشه زلزه اومده ی اون حالا!!!!)
اگه بخوام بگم دوستان و آشنایان این اواخر چطوری شدند (بدون اینکه متوجه بشن و یا بخوان من بفهمم ناراحتیشون رو) که رمان 1000 صفحه ای میشه.
رفتن سخته. اونم با این همه ابراز محبت. با این همه عشق. ولی راه رفتنی رو باید رفت. سختی رو باید کشید تا شیرینی خانوم دکتر شدن رو بچشی راحله خانوم.
دیشب برای استاد راهنمام و دخترش (اسمش پوجی هست و 11 سالشه)، رتیس دپارتمان زیست شناسی دانشگاه پونا، صاحبخونه ام و نهاریکا و وانشیکا و چند تا از استادای کلاس زبانمون سوغاتی خریدم.
با کلی خرید دیگه.
![]()
من برای خانوم دکتر شدن قدم های مثبت دیگه ای هم برمی دارم ها! مثلا امشب روم به دیوار گلاب به روتون آفتابه خریدم.
![]()
چرا می خندین خوب؟ نیاز میشه. ولی خدا میدونه چی کشیدم تا رفتم به فروشنده بگم چی می خوام و چه رنگی باشه (رنگش خیلی مهمه). و چجوری آوردمش خونه. خدا شاهده توی عمر 28 ساله ام اولین بار بود که این جنس ظریف و حیاتی رو خریداری می کردم. گفتم که دکتر شدن خرج داره. نخندین دیگه! اگه یه کم دیگه لبخندتون ادامه پیدا کنه دعا می کنم سرتون بیاد.
پ.ن. این روزها اصلا نمی فهمم کی صبحه کی شب؟
کی نهار می خوریم کی شام؟ اصلا وقت ندارم با مامان گل حتی حرف بزنم.
قسمتی از پایان نامه ام هستم که حتما باید قبل از رفتن تموم شه و کلی دردسر داره. باید نام علمی گیاهان رو با نام علمی پروانه ها تطبیق بدم و گیاه میزبان host plant رو مشخص کنم. این کار اولین باره که داره توی ایران انجام میشه. این یعنی چند تا مقاله ی ISI.
با تحمل این همه استرس و فشار و بی خوابی، زنده بمونم مدرک دکترام رو ببینم خیلیه.
پ.ن. راستییی امشب عروسیه نسیم گلم و داداش محسن هست. از همینجا بهشون تبریک میگم و کلی آرزوی خوشبختی براشون دارم.
اینو یادم رفته بود بگم که اینسری که رفته بودم تهران لباس عروس نسیم روهم من انتخاب کردم. یعنی فقط من باهاشون رفته بودم!
ولی لباسش بسیااااااااااااااررررررر خوشگل شد
خوشبخت شین دوست جونای گلم
بعدا نوشت: بعضی ها گیر داده بودن به رنگ ... (همون گلاب به روتون
).
خب معلومه دیگه! صورتی![]()































عزیزم خودت می دونی که هر جای دنیا که باشی همیشه برای همه ما عزیزی



من مسافری هستم از هند. کشوری که بیش از آنچه که باید، بهش مدیونم. دکترام رو این کشور بهم هدیه داد و خیلی چیزای دیگه رو. 26 شهریور 1392 برگشتم ایران با یه دنیا خاطره و تجربه از این کشور. حالا من یک خانوم دکترم که استاد دانشگاه هست. نمی دونم چرا؟ ولی حس می کنم اینجا در کشور خودم مسافرم.