در فراق شقایق...

بدترین داغی که تا حالا در ایندیا دیدم برام اتفاق افتاد
پسرعمه ی عزیز و دوست داشتنیم، پسری 26 ساله با حدودا 2 متر قد، هیکل ورزشکاری، با چشم و ابرویی مشکی، زیبا هم از لحاظ صورت و هم سیرت، سالم و بدون هیچ بیماری، در ماموریت در تصادفی خشمگین جان به جان آفرین تسلیم کرد.
![]()

چیزی که تحمل این حادثه رو برام سخت تر می کنه، شنیدن خبر باردار بودن خانومش هست که ۵/۱ ماهه هست...
حبیب عزیزم؛![]()
هیچ وقت مهربونی هات، دلسوزی هات، دختر دایی گفتن هات، همدرد بودن هات، سنگ صبور بودن هات، دردل کردن هات و در یک جمله انسان بودن هات، از ذهنم حذف نمی شه...
حبیب جان
...
یادته وقتی میومدم تهران، همیشه اتاقت رو برای من خالی می کردی و میرفتی توی سالن می خوابیدی تا من راحت باشم؟ ![]()
یادته برام اینترنت می خریدی و به تلفن شخصیت وصل می کردی که من حوصله ام سر نره؟![]()
یادته منو می بردی بیرون تا خستگی بدو بدوهای تهران از تنم بیرون بره؟![]()
یادته با هم رفتیم چیتگر و تو منو دوچرخه ام رو با هم می کشوندی بالا که خسته نشم؟ ![]()
یادته با هم رفتیم برقون و کلی خوش گذشت؟ ![]()
یادته اوایل که کامپیوتر خریده بودیم چقدر بهم یاد می دادی؟ ![]()
یادته اوایل که موبایل خریده بودم روزی 1000 تا miss call برام مینداختی و بعدش می گفتی:
دختر دایی چرا جواب نمیدی؟ miss call یعنی به یادتم...![]()
دلم داره بدجوری ضعف میره برای:
- دختر دایی بی معرفت شدی؟ نمی گی ما دلمون تنگ میشه... یه خبر نمی گیری؟!
منم می گفتم:
- حبیب جان خودت می دونی چقدر دوست دارم... توی این همه پسرعمه که دارم تو و پسر عمه فلانی برام تکین... از بس خوب و مهربونین... ولی می دونم که می دونی سرم شلوغه ولی خدا شاهده همیشه به یادتم پسر عمه ی گلم...
- مخلص دختر دایی خوب و دکترمون هم هستیم... میدونم سرت شلوغه . وظیفه امه که زنگ بزنم... افتخاره...
یادته وقتی می خواستم بیام هند چقدر خوشحال بودی؟ می گفتی تو که پیشرفت کنی ما پزش رو می دیم...
دیشب sms های قشنگتو که هنوز توی گوشیم جزو بهترین ها نیگه داشتم رو نگاه می کردم و های های گریه می کردم:
- همیشه داغترین احساساتت رو نصیب کسی کن که در سردترین لحظات به یاد توست....
- 3 ستاره برات می فرستم: یه ستاره پر بوسه که بی تو دلم نپوسه... یه ستاره پر از امید برای هر کی که تو رو دید... یه ستاره پر رویا... چه قشنگه با تو دنیا...
- 9 شاخه گل رز برات می فرستم... برو جلو آیینه... دهمی از همه قشنگتره...
حبیب جان
دیشب تا صبح می لرزیدم و گریه می کردم... امروز در حین رانندگی چشام پر از اشک بود و بلند گریه می کردم... همه نیگام می کردن... راستی اینقده حالم بد بود که چند تا پله رو ندیدم و نزدیک بود با سر از 14-13 تا پله بیام پایین...![]()
حبیب جان
چجوری باور کنم که نیستی... دلم برای دختر دایی گفتن هات ضعف میره. مگه میشه توی این همه سال که با هم دختر دایی و پسرعمه هستیم حتی یک بدی ازت ندیده باشم؟
یادته این اواخر که به خاطر بعضی مسائل نمیومدم خونتون چقدر حرص می خوردی؟ می گفتی دختر دایی توی بیا، بیا پیش خودم... نمی ذارم هیچ کی بهت بی احترامی کنه...
یادته چقدرررررررر توی تهران گم می شدم و تو میومدی دنبالم؟![]()
یادته اوایل من رو همیشه تا مقصد میرسوندی اونم با هزینه ی خودت که گم نشم...![]()
حبیب عزیزم؛![]()
تنها کاری که از ورای این همه فاصله از دستم برمیاد مشکی پوشیدنه و دعا کردن برات... و اینکه گریه کنم در غم فراقت...
پ.ن1. این حس ششم هم منو کشت... اگه نداشتمش خیلی زندگی برام راحت تر می شد... مثلا این قضیه رو با حس شش فهمیدم... باور کنین راست می گم...
پ.ن2. کی میتونه درک کنه که دارم دیوونه می شم... اونم به معنای واقعی؟ کی می دونه دارم می لرزم مثل بید... کی میدونه دارم اشک میریزم اونم در تنهایی مثل ابر بهار؟ کی می دونه دارم داغون می شم در فراق یکی از عزیزترین های زندیگم....؟ چقدر بی رحمی دنیا... چقدر نامردی بی معرفت... آخه این بچه ی به این خوبی خیلی روی حجم عظیمت سنگینی می کرد؟! شایدم ظرفیت روح بلندش رو نداشتی... به هر حال ازت متنفرم... و از خودم و امثال من که به خاطر تو اینقدر می دوئیم و حرص می زنیم...
پ.ن3. کی می دونه چرا خوبان همه زود می میرند....؟

من مسافری هستم از هند. کشوری که بیش از آنچه که باید، بهش مدیونم. دکترام رو این کشور بهم هدیه داد و خیلی چیزای دیگه رو. 26 شهریور 1392 برگشتم ایران با یه دنیا خاطره و تجربه از این کشور. حالا من یک خانوم دکترم که استاد دانشگاه هست. نمی دونم چرا؟ ولی حس می کنم اینجا در کشور خودم مسافرم.