چیزایی که آدم برای اولین بار میبینه معمولا خیلی براش هیجان انگیزه و هیچ وقت هم فراموش نمی کنه. مثه اولین کریسمسی که توی کشوری باشی که به طور واقعی همه جاش پر از جشن و شادی میشه.
دیروز تولد حضرت عیسی مسیح بود و سراسر پونا پر از جشن و شادی.
همه جا می تونستی سانتا (بابانوئل) رو ببینی. مخصوصا جلوی فروشگاههای بزرگ و توی خیابونها
اینقده از این بابانوئل خوشم اومد که درجا چند تا عکس باهاش گرفتم. البته بیشتر بابانوئل ها آدمهایی بودند که لباس سانتا تنشون بود.

پریشب با همکلاسی هام رفتیم یک کلیسای بزرگ و خوشگل که نزدیک خونمون بود.
همه چیز برام هیجان انگیزناک و قشنگ بود.

یه گروه موسیقی با پیانو بود که آهنگهای زیبایی می خوندند همراه با خانوهایی که ساری هایی به غایت زیبا پوشیده بودند
بعد از آهنگی که همگی با هم خوندند، تمامی حضار به صف شدند . و به نوبت مجسمه ی نوزادی که تمثالی از حضرت مسیح بود رو دست می کشیدند، می بوسیدند و احترام می گذاشتند
هیچ کسی نفر جلویی رو هل نمی داد! و نظم خاصی حکمفرما بود
(برخلاف اطراف ضریح های مقدس در ایران!)
بعد از این مرحله همه می رفتند اینجا و آرزو می کردند:
می خواستیم بریم روی بالکن که بهتر ببینیم.
از اونجا که بنده از همه فینگیل تر بودم! اول من رو فرستادند ببینن اگه جا هست بقیه هم بیان.
داشتم روی پله ها با عجله می رفتم بالا که یهو یه پیرمرده که فکر کنم از خدام اونجا بود جلوم واستاد.
ترسیدم. فکر کردم می خواد بگه کجا داری میری. با ترس سرم رو آوردم بالا. می خواستم توضیح بدم که دیدم پیرمرده یه دستش رو آورد جلو و در حالیکه یه دست دیگشو با مهربونی می زد پشتم باهام دست داد:
-Merry christmas!
Best wishesh for u!
من هم با خوشرویی جوابش رو دادم و براش آرزوهای خوب خوب کردم

همه اونجا بهمون تبریک می گفتند و از اونجایی که تابلو بود که هم مسیحی نیستیم و هم خارجی هستیم همه ما رو تحویل می گرفتند و به جای اینکه ما بهشون اول تر تبریک بگیم اونا بهمون تبریک می گفتند

بعدشم از نذری هاشون که کیک خوشمزه ای بود تناول فرمودیم (معصومه داری دیگه؟!)

بعدش هم رفتیم یه جایی که پر بود از مسابقه.
یه جایی هم بود که 5 روپیه میدادیم و می رفتیم از پای درخت کریسمس gift برمی داشتیم.
به همکلاسی هام که هر 3 پسر بودند اینا افتاد:
بادکنک! کلبپس صورتی!!!!!

و به منو یکی دیگه از همکلاسی هام هم یه بسته پر از خالهای رنگی که میذارند وسط ابروهاشون افتاد!!!!!!!
مرده بودیم از خنده.

توی یکی از مسابقات هم شرکت کردیم که حلقه بازی بود. روی زمین چیزهایی رو چیده بودند و ما باید حلقه پرت می کردیم. اگه حلقه می افتاد دور اون چیزُ اونو میدادند بهت.
جالب توجه بود که هیچ کی نمی تونست برنده شه. ولی من تونستم یه face wash گیاهی 35 روپیه ای برنده شم...
خوش گذشت. تجربه ی واقعا جالبی بود. کریسمس توی هند با مسیحی هایی که لباس هندی های خوشگل خوشگل پوشیده بودند.
اینم چند تا عکس دیگه از کلیسا: