گفته بودم مصاحبه ی دومم مونده بود.
![]()
قرار بود بهم زنگ بزنن و بگن بیا برای مصاحبه. ولی بیشتر از 2 ماه شد و زنگ نزدند.
![]()
داشتم از دلشوره می مردم. هر چی هم زنگ می زدم موفق نمی شدم با سفیر هند صحبت کنم. بنابراین پاشدم رفتم تهران. خنده داره... ولی اصلا نذاشتن من برم داخل سفارت! هر چی گفتم از راه دور اومدم. اجازه بدین چند دقیقه برم تو اون آقاهه جلو در نذاشت. فقط گفت این شماره رو بگیر و برو از بیرون به سفیر زنگ بزن! انگار از شهر خودمون نمبتونستم رنگ بزنم!!!
![]()
رفتم جلوی در. شانسی تونستم با سفیر صحبت کنم. یه شماره فایل بهم داد. ولی نتونستم اونطوری باید باهاش صحبت کنم. خیابون جلوی سفارت شلوغ بود. اونم که انگلیش صحبت می کرد. ولی خوب... یه خورده خیالم راحت شد وقتی شماره ی فایلم رو بهم داد.
![]()
می خواستم بیشتر تهران بمونم. همیشه تهران رفتن برای من سخت بود ولی خاطرات خوبی ازش داشتم. با بچه ها و دوستام خوش می گذشت.
![]()
ولی اینسری تهران، تهران 2 ماه پیش نبود. شهر قشنگ و رویایی من داغون بود. انگار بذر مرگ پاشیده بودن توش. نمی تونستی کسی رو آروم و بانشاط ببینی. خیابونا پر پلیس بود. مردم دلمرده بودند. حتی پارک لاله که من خیلی دوسش دارم و به همراه پارک ساعی هر وقت میرم تهران ازشون زیارت می کنم مثه قبرستون شده بود. شاید روی هم رفته توی پارک 30 تا آدم دیدم و در عوض 300 تا پلیس!
![]()
توی پارک هیچ بچه ای نبود. هیچ پیرزن و پیرمرد بازنشسته ای روزنامه بدست نبود. هیچ دختر و پسری در گوشه و کنار پارک لاو نمی ترکوندند! هیچ کافی شاپی توی پارک باز نبود... دلم گرفت.

دلم می خواست مثه دفعه های قبل یه عالمه دنبال نیمکت خالی می گشتم و آخر سر که پیدا نمی کردم برم روی چمنها بشینم. ولی اینسری همه ی نیمکت های پارک خالی بود. مردم دلمرده بودند... شهر قشنگی که دوست داشتم آینده ام رو اونجا سپری کنم دیگه برام جذابیتی نداشت. از همه بدتر این بود که برای برای حفظ امنیت زودی برمیگشتم خونه. ولی سری های قبل تازه ساعت 5 و 6 تفریحات و سینما و پارک رفتن هام با دوستاو ادامه پیدا می کرد. حتی ساعت 6 یعدازظهرجرات نداشتم برم یه خیابون اونطرف دوستم رو ببینم.
![]()
برای همین زودی برگشتم. 1 روز تهران موندن خیلی روحیه ام رو خراب کرد. دلم برای مردم بیچاره که 12-10 روز بود اونجا رو تحمل می کردن سوخت.
![]()
شنیدن کشت و کشتارها قلبم رو آتیش میزد. مخصوصا این یکی که داغ داغ بود:
http://dailyfa.ning.com/profiles/blogs/2461884:BlogPost:448336
خواهر شهیدم دوستت دارم//به وسعت آزادی تو//به وسعت قلبت
به یاد تو خواهر عزیزم تا صبح امید سیاه خواهم پوشید...
![]()
![]()
![]()





![]()
![]()
![]()
پ.ن. خدای عزیزم همیشه توئی که به فریاد مظلومان عالم میرسی. فرج حجتت را نزدیک بفرما که طاقتمون واقعا طاق شده. خودت آه مظلومانه ی پدر و مادر این دختر ۲۷ ساله رو بشنو ... و جوابشو هر چه زودتر بده... تا دیر نشده... تا هنوز آه های دیگه ای به درگاهت سرازیر نشده.
آمین.
![]()