تبليغاتX
داستان پرواز - سفره وسیاست
(سفرنامه ی الکترونیکی مسافری آشنا به هند و ثبت خاطرات دوره ی دکترا)

 

دیروز سفره دعوت بودیم. سفره ی حضرت ابوالفضل (س). تو دلم گفتم راحله بدو که آقا طلبیدت. خوشحال بودم. چون تا حالا چند تا از این مراسم رو که خیلی هم دوست دارم و اعتقاد دارم که آدم باید لیاقت داشته باشه تا دعوت بشه به خاطر نمونه گیری از دست داده بودم. از طرفی قدر بعضی چیزا رو حالا که ایرانم بیشتر می دونم.

چیزایی که توی کشور غریب هرچی می گشتی نبود...

وسط دعا سارا کوچولوی فامیلمون رو دیدم. دختر کوچولوی 6 ساله ای که سرطان داشت و دفعه ی قبل که دیده بودمش همه ی موهاش و ابروهاش ریخته بودند. یادمه خیلی جیگرم براش کباب می شد. یادمه خیلی براش دعا کردم که خوب شه. و حالا میدیدمش با موهای دو گوشی بافته شده داشت میومد طرفم. بی اختیار اشک توی چشام جمع شد. سارا دختر خوشگل و معصوم و مهربون و مؤدبیه. بغلش کردم و کلی ماچش کردم. توی دلم هم خدا رو شکر کردم.

بگذریم. بعد از دعای توسل و چند تا دعای دیگه موقع پذیرایی شد. که یهو بحث انتخابات پیش اومد. اصلا دوست ندارم وبلاگم سیاسی شه . چون اصلا از سیاست خوشم نمی آد. ولی واقعا نمی دونم اونایی که وسط سفره ی آقا ابوالفضل بلندگو دستشون گرفتند و گفتند:

- احمدی احمدی حمایتت می کنیم...

یا:

- موسوی کم آورده ... بچه سوسول آورده...

و...

خجالت نکشیدند؟ بحث اونقدر جدی شد که بعضی طرفدارای موسوی پاشدند بدون خداحافظی رفتند. توی مجلس یکی از بزرگترین مردان عالم موجی از غیبت رواج داشت. موجی از تهمت. موجی از ریا...

البته این بار اول نبود که به چنین مجالسی در ایران می رفتم و بعدش پشیمون می شدم و با کوله باری از گناه بر می گشتم خونه.

دلم تنگ شده... دلم برای تنهایی هام و رازو نیازهای بی غل و غشم در غربت تنگ شده. دلم برای اون مردم بی دین که حتی نمی دونستند غیبت چیه، دروغ چند حرفیه، حسادت چه رنگیه و... تنگ شده، دلم حتی برای مجالس رقص و شادی، تولدها، مجالس دوستانه، شب نشینی های بی ریا و... تنگ شده. اونجاها که از دید این آدمهای مسلمان نما جوانان حاضر در اون مجالس جهنمی اند. فقط و فقط به خاطر Drinking و Dancing. و چه طرز فکر کودکانه ای...

 

پ.ن1: البته همه ی مجالس مذهبی اینطور نیستند ولی اکثر قریب به اتفاقشون که من درش حضور داشتم پر از غیبت و ریا بود. شاید شانس من ایطوریه. ولی من تا به حال هیچ به اصطلاح مسلمونی رو ندیدم که غیبت نکنه. کاری که ازش متنفرم. و برعکس تا حالا هیچ غیر مسلمون و حتی بی دینی رو ندیدم که بلد باشه غیبت کنه، روغ بگه و یا ریا کنه. برای همین من اکثر دوستانم در هند از بچه های خارجی بودند.

پ.ن2: مؤدبانه از کسانی که نوشته های من رو می خونند و علیرغم درست بودنشون فقط و فقط به خاطر عقاید و طرز فکرهای عجیبشون نمی خوان اینا رو قبول کنند خواهش می کنم برام پیامهای ناراحت کننده نذارند. چون بارها گفتم وباز هم می گم عقاید هر کسی براش مهمه و اگه واقعا با خوندن این خقایق اذیت میشن اصلا نیان اینجا.

پ.ن3: اگه مثه همیشه ننوشتم شرمنده... تحمل خیلی چیزا برام سخت شده... ولی تحمل توهین به یکی از مقدس ترین نمادهای زندگیم حضرت عباس برام غیر قابل درکه...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 14:52  توسط راحله  |