
روز شنبه 16 خرداد 88 من و بابا پاشدیم رفتیم برای یه سفر طولانی نمونه گیری. هر چند کمتر از 2 روز طول کشید ولی... برای ما بیش از 3-2 هفته مخاطره داشت. از سمنان که رد شدیم رفتیم طرف فیروز کوه و رودهن. کمی نمونه گیری کردیم و بعد رفتیم طرف یه جایی به اسم "رینه" که کاش نمی رفتیم. اینقده راهش بد و خراب بود که حد و اندازه نداشت. خیلی هم شلوغ و خطرناک بود همراه با پیچ و خم های زیاد به طرف بالای کوه. کاش لااقل بعد از این همه که جونمون رو به خطر انداختیم یه نمونه ی جدید گیرمون میومد...
![]()
بعدش رفتیم طرف بلده که ای کاش اونجا رو هم نمی رفتیم. چون علاوه بر اینکه خیلی مسیرش طولانی بود و غروب رسیدیم اونجا، موقع برگشتن کلی توی دامنه ی یه کوه بلندددددد که حتی یه موجود زنده هم نداشت ماشین سواری می کردیم. فقط توی اون مسیر 1.5 ساعته که طول کشید برسیم به جاده ی کرج-چالوس یه ماشین که حاوی یه زن و شوهر بودند دیدیم و بقیه فقط وفقط کامیون و وانت بار بود. جاده ای خلوت، خطرناک، همراه با شیب و صخره ها و دره های زیاد و مه غلیظ.
وفتی رسیدیم توی مه بابا گفت:
- عروس خیلی خوشگل بود، بزکشم کردند!!!!
از ترس به خودم می لرزیدم و اینکه اگه خدایی نکرده یه چند تا از این باجگیرهای بیافتند جلو ماشین و بخوان اذیت کنند چیکار کنیم. دستگیره ی ماشین رو محکم گرفته بودم و مدام صلوات می فرستادم. و توی دلم خودم رو فحش و نفرین کی کردم. بدبختی چون اولین بار بود که اونجا رفته بودیم اصلا نمی دونستیم کی به جاده اصلی می رسیم. هیچ تابلویی هم توی مسیر نبود. هر چی جلوتر می رفتیم تاریکتر می شد و مه غلیظ تر. شیشه ی جلوی ماشین و حتی عینک من و بابا به شدت بخار گرفته بود. به زور و فقط و فقط از روی خط سفیدی که وسط جاده کشیده شده بود مسیر رو پیدا می کردیم. تا اینکه به جایی رسیدیم که حتی اون خط هم قطع شد و جاده خاکی شد!!!
به زور گریه ام رو کنترل می کردم. توی اینجور مواقع که آدم مرگ رو جلوی چشاش میبینه بیشترتر به یاد خدا میافته. گوشه ای از منجات من در دلم با خدای مهربونم:
- خداجونم من به درک، ولی اگه یه مو از سر بابام کم شه تا آخر عمر خودم رو نمی بخشم. ما برای کار علمی اومدیم اینجاها نه برای خوشگذرونی. خودت کمکمون کن. به خودت قسم اگه حتی 1% احتمال میدادم اینجاها اینطوریه نمی اومدیم...
و یه عالمه چیزهای دیگه که بین من و پروردگارم رازه...
یهو به بابا گفتم:
- بابا چیزی میبینی؟
که بابا ایستاد و گفت نه!!!!
که من دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و زدم زیر گریه:
- بابا بخشید...
- إ! این حرفا چیه! گریه نکن بابا!
- به خدا اصلا نمی دونستم اینطوریه و گرنه اصلا...
- حالا گریه نکن. بذار ... من این بخاریو... روشن کنم ...
و شروع کرد به حرف زدن و انرژی مثبت دادن به من. منم مثه بید می لرزیدم. هم از شدت سرما و هم از ترس. بالاخره من سرم رو از ماشین بیرون گرفتم و به زور راه افتادیم. یه وانت رو دیدم. بابا براش بوق زد و او هم ایستاد. گفت تا جاده ی کرج-چالوس 1 کیلومتر راه مونده.
- خدا رو شکر.
جاده کرج- چالوس هم اصلا خوب نبود. پر از مه و ترافیک و پر از پیچ و خم. ولی لااقل 2 تا آدم میدیدیم و جاده هم روشن بود و پر از تابلو.
شب وقتی رسیدیم خونه ی عموی مامانم حدود ساعت 11 بود! یعنی بابای بیچاره ی من حدود 16 ساعت رانندگی کرده بود!
فکر می کردم بابا تا ظهر بخوابه ولی صبح دیدم ساعت 8 پاشد!
و ما حدود ساعت 10 راه افتادیم طرف چالوس. بگذریم از بدی راه و ترافیک جاده به همراه مه غلیظ و بارون شدید. ولی ای کاش لااقل توی چالوس می تونستیم نمونه گیری کنیم. که اونجا هم به خاطر بارون شدی نشد.
برای اولین بار که می رفتیم نمونه گیری نهار رو توی یه رستوران خوردیم. با اینکه بابای بیچاره یه عالمه پول داد بابت غذا، ولی اصلا ماهی و کبابش و مخصوصا برنجش خوب نبود.
هر چی باشه غذای مامان گل یه چیز دیگه اس.
خلاصه که بابلسرهم باد بود و موقعی رسیدیم بابل که هوا تاریک شده بود و پروانه های عزیز خواب بودند...
وقتی حدود 10 شب رسیدیم خونه له ولورده بودیمو نمی دونستیم چجوری رختخواب رو بغل کنیم و قورتش بدیم...
پ.ن1. کاش می دونستم حکمت کار خدا در چی بود که با اینکه ما این همه زحمت کشیدیم ولی نتیجه ی اصلا جالبی نگرفتیم.
پ.ن2. کاش اونایی که میگن دکترا گرفتن راحته یه خورده تحقیق کنن و بعد نظرشون رو بگن.
همین طوز کسانی که رشته ی من رو مسخره می کنن. همه ی اونایی که هیچ وقت نمی بخشمشون.
چون نادانسته در مورد رشته ی پر مخاطره ی بیوسیستماتیک نظر میدن. همه ی اونایی که فقط و فقط از رشته ی ما عنوان "مگس"، "پروانه" ، "ملخ" و ... فهمیدن.
مثه اینه که من به یه مهندس ساختمون رو فقط به خاطر فهمیدن معنای "آجر" مسخره کنم و هرگز نفهمم که چقدر کار معماری سخته (همونطوزی که سختی هاشو در رابطه با کار بابام دیدم.
پ.ن3: میدونم خیلی تکراری شده. ولی اگه من اینجا از بابای گلم قدردانی نکنم پس دیگه کجا و کی وقتشه؟!
می دونم عزیزترین، مهربون ترین، فداکارترین، ساده ترین، بی ریاترین و بینهایت بهترین بابای دنیا رو دارم. نه به خاطر اتفاقات این 2 روز. من از بچگیم به مامانم می گفتم و حتی الان به همه و بیشتر از قبل هم تکرار می کنم که واقعا یه تار موی بابام رو با دنیا و تمامی پدرهای روی کره ی زمین عوض نمی کنم. حتی فکر داشتن یه بابای سرد، خشن، مقرراتی، بیش از اندازه مذهبی، بیش از اندازه Open Mind، بیخیال تر از اینی که هست!، حرص و جوشی و ... رو نمیتونم به ذهنم راه بدم.
حتی من به بی سوادی بابام هم افتخار می کنم. (همیشه خودش می گه بیسواده... چون علی رغم اینکه دوست داشته درس بخونه جچون تک پسر یه خونواده ی شلوغ بوده نتونسته).
من حتی دوست ندارم بابام باسواد باشه. چون به عینه مشاهده می کنم از خیلی از باباهای باسواد، دکتر، مهندس و ... چه طرز فکرایی دارند و بابای من چجوریه.
![]()
او تمام آرزوهاشو در من و داداشی میبینه و عشقش به اینه که همیشه من رو "خانوم دکتر" صدا می کنه.
در کنار اینکه "دختر بابا" از دهنش نمی افته.
خیلی عکس ازش گرفتم. خیلیییی زیاد. خیلی از پشت سرش که راه می رفتم ستایشش کردم... خیلیییی زیاد. ولی هرگز نمیدونم چجوری قدر ثانیه های عمر او و مامان گل رو بدونم و چجوری میشه اصل قدردانیشون رو به جا آورد؟ اصلا مگه میشه؟!
ای کاش می شد همیشه برای هم بمونیم. مهربون و عاشق.
پ.ن4: اینا رو اینجا نوشتم که اگه خدا خواست و ما زنده بودیم و دکتر شدیم، با خوندن این مطالب یادم بیاد که گوشه ای از زجرهایی که در راه درس خوندن کشیدم چی بوده و اونوقت قدر مدرکم رو بیشتر بدونم.
اینم عکس بابای گلم کنار دریای خزر.
(از بابلسر که رد شدیم یه چند دقیقه کنار دریا هم رفتیم)
اینم بابای کارشناس بنده در حال نمونه گیری و بررسی پروانه ی بدبخت که آیا گونه ی جدید هست یا نه!
(حواسش نبود من دارم عکس میگیرم
)
![]()
