
برای فوت پسرعمه ی مامانم رفته بودیم گرگان. بیچاره توی یکی از خیابونای مکه در شب آخری که اونجا بودند با ماشین نصادف می کنه و در جا... همونجا هم دفنش می کنند. البته جای خودش که بد نیست... ولی طفلی خانومش و پسراش. من پسر عمه ی مامان رو تا حالا ندیده بودم. فقط عکسی از عروسیشون که مال ۴۰ سال پیشه توی یکی از آلبومای قدیمیمونه. ولی همه ازش تعریف می کردند. از خودش، اخلاقش، زندگیش و فرزندانش. آرش و کیارش که حالا هر دو پزشک اند.
![]()
خیلی دوست دارم زندگیم بشه مثه زندگی یکی از این آدمای خوب. که البته خیلی باید براش تلاش کرد.
.
.
.
بگذریم.
توی مسیر رفت و برگشت کلی نمونه گیری کردیم من و بابا. بابا اونقدر وارد شده که امان نمیده من نمونه بگیرم!
چون همه اش باید نمونه هایی رو که بابا می گیره رو خفه کنم بندازم توی پاکت!
تازه چند تا نمونه ی جدید هم برام گرفت. یعنی راستش از منم واردتر شده. تصمیم گرفتم دکترام رو قاب کنم بدمش به بابای گلم. چون استحقاقش رو داره.
پ.ن. خدا رو شکر کارام داره خوب پیش میره.
دیشب با اینکه خسته از سفر بودم تا ساعت ۲ داشتم پروانه ها رو اتاله می کردم.
امروز هم از شدت کمردرد و خستگی تا ساعت ۹.۳۰ خوابیدم!!!
و در نتیجه از کلاس ورزش عقب افتادم.
![]()
البته نمونه گیری و اتاله تازه مقدمات کاره و کارای آزمایشگاهی و شناسایی و search و شناسایی گونه های گیاهی میزبان و در آخر بررسی تنوع زیستی با نرم افزارهای کامپیوتری حکایتی جدا داره برای خودش.
![]()
خلاصه که کل زندگیم شده پروانه! فشار زیادی رومه. ولی ارزشش رو داره.
من درس خوندن رو دوست دارم و ازش لذت می برم.
![]()
