

... و لحظات به سامان ابرها درگذرند؛ پس لحظات را مغتنم بشمارید.
گاهی فکر می کنم این سرعت گذر لحظات، از گذر ابرها هم فراتر میرند و به چیزی شبیه برق و باد درمیان.
می خوام اقرار کنم که اصلا نفهمیدم چجوری 365 روز رو 27 ساله بودم.
می تونم بگم قشنگ ترین سنی بود که تا حالا داشتم.
سنی که 6 ماهشو دور از وطن و در کشوری به واقع 72 ملت سپری کردم. بهترین، قشنگترین، سخت ترین، خنده دارترین، غم انگیز ترین و در نهایت رویایی ترین سنی بود که تا حالا داشتم. سنی که واقعا همه ی صفاتی رو که بالا گفتم رو در نهایت امکان تجربه کردم و خوشبختانه از همشون هم درس گرفتم. درسهایی گرانبها برای تمامی عمرم.
6 ماه سفر به هند به اندازه ی بیش از 20 سال به من درس زندگی آموخت. تجربه ی عشق ها و لبخندها، عشق ها و اشکهای صادقانه و پاک، عشق ها و دوری ها، عشق ها و جدایی ها و بالاخره عشق ها و ارزش ها. ارزش های آدم هایی که تا کنارمونن شاید آنطور که باید و شاید قدرشون رو ندونیم... ولی امان از جدایی ها که نگین قدر و منزلت آدمهای دور وبرمون رو برامون پرتلالؤتر می کنه.
.
.
.

دوست دارم 28 سالگی بیشتر از دیگر سالهای عمرم که تا حالا داشتم بیاموزم، تجربه کسب کنم، و از نیرو و انرژی جوونیم استفاده کنم. طوری که در پایان این فصل از زندگیم حسرت نخورم که چرا بیشتر استفاده نکردم.
برنامه های خیلی خیلی زیادی برای امسال زندگیم که خدا در اختیارم قرار داره دارم که امیدوارم با تلاش و کوشش خودم، همکاری خانواده و دوستان و البته با امداد غیبی پروردگارم بهشون برسم.
پ.ن. مامان گل طبق معمول پارسال کلی پول آرایشگاه و گل و کیک و کادو لباس داد و برخلاف میل من که نمی خواستم اینقده خودشو توی زحمت بندازه بنده رو بردند آتلیه و عکس های بسیار زیبا، رمانتیک و جذابی رو به عنوان یادگاری ازم گرفتند. اینم عکس کیکم:
اون گل سرخ رو میبینین؟
گفته بودم عاشق رز سرخم![]()
مامان گل هم برام خریده بود تا کنار عکس هام ازش استفاده کنم

پ.ن۲: دیروز توی کلاس مامانم جشن الفبا بود برای فارغ التحصیلی بچه های کلاس اول.
جشن به عهده ی من بود. جاتون خالی.. یه جشنی براشون گرفتم که تا عمر دارن فراموشش نخواهند کرد

الان که مامان از مدرسه زنگ زده بود می گفت بچه ها همه اش بهانه ات رو می گیرند و میگن:
خانوم اجازه!!! راحله امروز نمیاد؟!!!
