تبليغاتX
داستان پرواز
(سفرنامه ی الکترونیکی مسافری آشنا به هند و ثبت خاطرات دوره ی دکترا)
 

بابا داره برای داداشی یه خونه می سازه که اگه خواست ازدواج کنه خیالش راحت باشه.

studsmatta.gif

بعضی روزها که داداشی کلاس نداره میره کمک بابای پیمانکارمون.

tnp.gif

داداشی میگه دیروز سخت سرگرم کار بودیم. 2 تا دستگاه هم با سر و صدا مشغول کار بودند. من طبقه ی پایین بودم که یهو دیدم بابا داره داد میزنه:

ابوالفضضضضضضضضضضضضضضلللللللللللللللللللللللللللللللللللللللل!!!

داداشی گفت یهو دلواپس شدم. گفتم چی شد؟ کی مرد؟

(حالا صدا هم به صدا نمیرسید)

دیدم بابا ول کن نیست. سراسیمه پله ها رو 2 تا یکی رفتم بالا.

- چی شده؟ چی شده بابا؟

mpr.gif

بابا هم به زبون ولایت خودش:

- پرپرو... بگیرش بابا. دررفت...

301.gif

(پرپرو: پروانه)

داداشی رو میگی. اومده بود خونه و با حرص قضیه رو تعریف می کرد. منم در حالیکه قند توی دلم آب می شد می خندیدم

 

داداش با حالت مسخره در حالیکه دهنشو ک25r30wi.gifج کرده بود و من رو سنگ روی یخ می کرد:

-         خیلی کیف کردی ...نه؟

-         معلومه... باید برم توی وبلاگم بنویسم.

آره. باید بنویسم که هیچ وقت این همه احساس های قشنگ رو فراموش نکنم.

داداشی:

-         در مورد مشکلات اخلاقیت هم توی وبلاگت بنویس.

42kmoig.gif

وااااااااای داداشی... چجوری از این سربهسرگذشتن های شیرینت دل بکنم؟

no.gif

این روزها بازم... نمی خوای به روی خودت بیاری.

همه اش سعی می کنی با سنگ روی یخ کردن های شیرینت یادت بره که من دارم میرم.

Drbarbie.gif

ولی...

ولی آخه چرا چاییتو میاری پای تخت من می خوری؟

mornincoffee.gif

چرا الان ۳ ماهه که تختتو دادی به من و خودت پایین تخت می خوابی؟

Night

(پروانه ها منو از اتاق انداختند بیرون آخه! بوی نفتالین ها خیلی وحشتناکه)

122fs329172.gif

صدای آبجی، آبجی گفتن هات همیشه توی گوشمه داداشی

و مهربونی هات

3940.gif

قربونت برم

dancegirl2.gif

 

پ.ن: امروز یه تابلوی بزرگ از قشنگترین پروانه هایی که در هند و ایران گرفتم رو درست کردم.

626gdau.gif

اتاقم با بودن اون تابلو زیبایی خاصی گرفته.

حدود ۳۰ تا جعبه پروانه رو هم بردم توی زیر زمین.

shy.gif

یکی از ساکهام رو هم بستم که البته مهمترینشون بود! می تونین حدس بزنین چیه دیگه؟!

کتاااااااااب؟!!! نه بابا!

swear1.gif

جزوه؟ نهههههههه!!!

gaah.gif

آفرین. درسته! لباس و وسایل تزئینی مو مثه کش و گیره و تل و...

mayi.gifmuscular.gif

حدودا ۱۸ کیلویی شده

یه عالمه دیگه وسیله دارم. ولی ۳۵ کیلو بیشتر نمی تونم ببرم.

احتمالا با هم اضافه بار بخورم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 20:9  توسط راحله  | 

 

بوی رفتن... بوی دوری... بوی نوستالژی... بوی ... بوی همه ی چیزایی که دلو یه جورایی می چلونن

با اینکه ایران اومدنم به غیر از زحمت و دردسر و سختی چیزی برام نداشت.ولی بازم در کنار خونواده بودنش از همه ی دنیا برام باارزش تر بود.

کمتر از ۳ هفته ی دیگه رفتنی ام.

ادمیشن کلاس زبانم با پرواز پس فردا میاد.

و هفته ی آینده هم دنبال ویزا و...

البته ویزای اصلی هنوز نیومده و من باز هم مجبور شدم با ویزای کلاس زبان برم.

دلم برای هند تنگ شده. برای دوستام، برای دانشگاه، برای آزادی بیان و رفتاری که اونجا دارم و توی کشور خودم ندارم. ولی... کاش مامان و بابا و داداشی هم باهام میومدند هرجا که می رفتم.

ایییییییییی... زهی خیال باطل. چه آرزوهای کشککی دارم من!

کلی کار دارم. همه اش درحال بدو بدو هستم.

به خاطر بعضی مسائل که توی هند اتفاق افتاده هم عصبی ام!

دیگه ببنین چه وضعیتی دارم من!

2gwb921.gif

به خاطر همون مسائلی که گفتم سختمه برم.

ولی چاره چیه؟!

البته من با همه جور شرایطی کنار میام.

بالاخره دکتر شدن خرج داره

reading.gif288.gif2gwb921.gif

پ.ن. به خاطر شرایط روحی نه چندان مناسبی که دارم ترجیحا کمتر میام می نویسم که خواننده های عزیز وبلاگم رو اذیت نکنم.

به انرژی های مثبتتون کلی احتیاج دارم.

همین طور طبق معمول به دعاهای قشنگتون.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 22:36  توسط راحله  | 

 

 

 

 

 

smsfarsi.persiangig.ir Bahar20.sub.ir - اس ام اس فارسی جدید SMS مسیجآقا سلام دختری از نسل سوم امsmsfarsi.persiangig.ir Bahar20.sub.ir - اس ام اس فارسی جدید SMS مسیج

 smsfarsi.persiangig.ir Bahar20.sub.ir - اس ام اس فارسی جدید SMS مسیجسر تا به پای هق هق و قدری تبسم امsmsfarsi.persiangig.ir Bahar20.sub.ir - اس ام اس فارسی جدید SMS مسیج

 smsfarsi.persiangig.ir Bahar20.sub.ir - اس ام اس فارسی جدید SMS مسیجشعرم دخیل بسته به تالار آینهsmsfarsi.persiangig.ir Bahar20.sub.ir - اس ام اس فارسی جدید SMS مسیج

 smsfarsi.persiangig.ir Bahar20.sub.ir - اس ام اس فارسی جدید SMS مسیجهمسایه با طواف پریشان مردم امsmsfarsi.persiangig.ir Bahar20.sub.ir - اس ام اس فارسی جدید SMS مسیج

 smsfarsi.persiangig.ir Bahar20.sub.ir - اس ام اس فارسی جدید SMS مسیجگفتی تمام رویش باران نصیب منsmsfarsi.persiangig.ir Bahar20.sub.ir - اس ام اس فارسی جدید SMS مسیج

 smsfarsi.persiangig.ir Bahar20.sub.ir - اس ام اس فارسی جدید SMS مسیجگفتی که خاک باشم و حالا تیمم امsmsfarsi.persiangig.ir Bahar20.sub.ir - اس ام اس فارسی جدید SMS مسیج

 smsfarsi.persiangig.ir Bahar20.sub.ir - اس ام اس فارسی جدید SMS مسیجآب از سرم گذشته که مثل ستاره هاsmsfarsi.persiangig.ir Bahar20.sub.ir - اس ام اس فارسی جدید SMS مسیج

 smsfarsi.persiangig.ir Bahar20.sub.ir - اس ام اس فارسی جدید SMS مسیجما بین آسمان و زمین کاملآ گُم امsmsfarsi.persiangig.ir Bahar20.sub.ir - اس ام اس فارسی جدید SMS مسیج

 smsfarsi.persiangig.ir Bahar20.sub.ir - اس ام اس فارسی جدید SMS مسیجدر کوچه های نیمه شب آواز می شومsmsfarsi.persiangig.ir Bahar20.sub.ir - اس ام اس فارسی جدید SMS مسیج

 smsfarsi.persiangig.ir Bahar20.sub.ir - اس ام اس فارسی جدید SMS مسیجتا نبض شهر پُر شود از هر ترنم امsmsfarsi.persiangig.ir Bahar20.sub.ir - اس ام اس فارسی جدید SMS مسیج

 smsfarsi.persiangig.ir Bahar20.sub.ir - اس ام اس فارسی جدید SMS مسیجوقتی همه به فکر شفایند و من جنونsmsfarsi.persiangig.ir Bahar20.sub.ir - اس ام اس فارسی جدید SMS مسیج

 smsfarsi.persiangig.ir Bahar20.sub.ir - اس ام اس فارسی جدید SMS مسیجپس هی جنون به من بده آقای هشتم امsmsfarsi.persiangig.ir Bahar20.sub.ir - اس ام اس فارسی جدید SMS مسیج

 smsfarsi.persiangig.ir Bahar20.sub.ir - اس ام اس فارسی جدید SMS مسیجبا عرض معذرت به بزرگی قبول کنsmsfarsi.persiangig.ir Bahar20.sub.ir - اس ام اس فارسی جدید SMS مسیج

 smsfarsi.persiangig.ir Bahar20.sub.ir - اس ام اس فارسی جدید SMS مسیجاز مادری کبوتر و از من که گندم امsmsfarsi.persiangig.ir Bahar20.sub.ir - اس ام اس فارسی جدید SMS مسیج

 

برگرفته از وبلاگ  http://4god-61.blogfa.com/ (با تشکر از دوست عزیزم فرشته)

 

پ.ن: ساعت و تاریخ رو دارین؟

۸۸.۸.۸ ساعت ۸.۰۸!!! 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 8:8  توسط راحله  | 

سلام دوست جونا

خوبین؟

تهران هستم

خوش می گذره و در عین حال همش بدو بدو

خیلی محتاج دعاتون هستم

هنوز ویزام نیومده

No

معلوم هم نیست کی بیاد

نمی گن هم... یعنی جواب نمی دن

حالم گرفته اس

نگرانم

یادتون نره ها... دعا رو میگم

مرسی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 21:42  توسط راحله  | 

 

واااااااااااااااااااااااااااای چه روز قشنگی

چه نامگذاری باحالی

فکرشو کنین... روز دختر

 

از همین جا این روزو به همه ی دوست جونی هام (که اکثرا مثه خودم دختر هستند و اسم پردردسر شوهر توی شناسنامه هاشون نیست) می تبریکم

 

از صبح یه عالمه SMS تبریک برام اومده که قشنگترین هاشو اینجا مینویسم:

دوست عزيزم، روزت مبارك

اميدوارم مثل حنا با مسئوليت

مثل كُزت صبور

مثل ممول مهربون

مثل جودي شادو سر زنده

ومثل سيندرلا خوشبخت باشي.

  

خداوند لبخند زد و دختر آفریده شد. لبخند خدا! روزت مبارک

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 14:14  توسط راحله  | 

 

http://dl3.glitter-graphics.net/pub/672/672915axn8bqz1k0.gif

منو می شناسین؟

یه کم فکر کنین... بیشتر...

899.gif   

ای بابا!

 خاله ها! عموها! چرا اینطوری نیگام می کنین؟!

899.gif 

با این یکی عکس چی؟

آهان! آفرین! خودشه. نفس خاله راحله اس دیگه.

11.gif

 نازنین کوجولوی عمه خاله.

آخه چرا منو انداختین وسط این هاپوها؟! مامانی منو بگیر... می ترسم...

خداییش این تخت خاله راحله چه گرم و نرمه ها. این خرگوش کوچولوشم عین من لباس پوشیده

واییییییییی خاله راحله. مرسی این ببعی ها رو بلام خلیدی.

ولی نمی دونم چلا از اون صولتیه بیشتل خوشم اومد.

اینم پسر عمومه. "آقا" محمد امین! خاله راحله بهم گفته این دوره زمونه کمبود پسر زیاد شده

برای همینم از الان یقه ی پسر عموهه رو گرفتم که در نره

خدا رو چه دیدی. شاید مهرمون افتاد توی دل هم!

 سمت چپیه محمد مهدی پسر رئیس بانک مامانیه. سمت راستیه هم ثنا دختر همکار مامانیه.

اومده بودند خونمون مهمونی.

تو رو خدا اینطوری نیگام نکنین! نمی دونم چجوری دستم رفت توی دستش. باور کنین هیچ علاقه ای بهش ندارم. نسبت به محمد امین خیلی بچه اس. مرد باید پخته باشه!

راستش... هیچی نمی تونم بگم! اه! مامانی تو هم همه اش ما رو ضایع کن!

نمی شد این عکسو لو نمی دادی؟

 

پ.ن. فدات بشم خاله که اینقده دوست دارم.

 

نفستو، عطرتو، صداتو، خنده هاتو...

همه اش زندگی بخشه و بهشتی.

مرسی که باعث میشی خستگی خاله درره.

فدات بشم

 34.gif

 

  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 23:10  توسط راحله  | 

 

سلاممممممممممممممممممممممممممممممم

485391kauzjpyr8f.gif

فقط اومدم بگم شناسایی های خودم تموم شد.

 اونم دیشب نصفه شب ساعت حدود ۳!!!

Night

و شاید تا آخر این هفته برم تهران پیش استاد راهنمای ایرانیم.

و اینکه به احتمال زیاد دوباره با ویزای کلاس زبان برم ایندیا.

دوستون دارم...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 22:45  توسط راحله  | 

 

گرفتن عکس ها و صاف و مرتب کردنشون و همینطور انتقالشون به نرم افزار پاورپوینت تموم شد.

(بر محمد و آل محمد صلوااااااااااات)

 cancan.gif

حالا رسیدیم به مرحله ی شناسایی که یه مرحله ی مهم و وقت گیری هست که توسط کلیدهای شناسایی لاتین و همین طور با استفاده از کتب مخصوص انجام میشه

reading.gif

  و... آی سخته... آی نفس گیره...

2gwb921.gif

 این پروانه ها مثه هر موجود دیگه ای اسم دارند که از 2 قسمت جنس و گونه تشکیل میشه.

288.gif

مثلا این پروانه ای که در عکس های پایین روی صفحه ی لپ تاپه نام علمیش  Vanessa atalanta atalanta"" هست که آقای LINNAEUS در سال 1758 اونو برای اولین بار شناسایی ، نامگذاری و معرفی کرده!

Ghelyon.gif 

این شبها تا بره بخوابم 3-5/2 میشه دیگه! تازه خیلی هاشم نمی تونم شناسایی کنم که باید ببرمش استاد راهنمای ایرانیم شناسایی کنه و شاید کار به جاهای باریک آزمایشگاهی و درآوردن DND برسه...

 112.gif

یکی از نصفه شبها (ساعت نزدیک 2؛ من در حال خمیازه کشیدن و پهن شدن روی کلید شناسایی و لپ تاپ!):

 putertired.gif

-هنوز نخوابیدی بابا؟!

inlove2.gif

 

- نه... می خوابم...

balloony.gif

- تموم نشد؟!

fingersmiley.gif

- نه بابا! تازه شروع شده! خیلییییی مونده هنوز!

Hanging

- نچ نچ نچ...

no.gif

- من عادت دارم. توی این 22 سال (از 6سالگی دارم بطور پیوسته درس می خونم) ضد ضربه شدم دیگه! هر چی سرم بیاد تحمل می کنم...

rollingf.gif

- بابا خوابتو کم نکنی... مریض نشی... (بابا همیشه نگران مریض شدن منه. چون وقتی به درس خوندن می افتم دیگه هیچی حالیم نیست و یه ریز و مداااااااام پشت سر هم ادامه می دم. ولی استراحتم هم می کنم.)

Night

- نه به اندازه ی کافی می خوابم...

- لااقل یه پشتی نرم بذار پشتت کمرت درد نیاد... غوز درنیاری...

-نه راحتم... الان دیگه پامیشم.

- باشه. شب به خیر بابا...

شبت به خیر بابای خوش قلب و مهربونم که مثه تو توی دنیا نیستتتت.

n7.gif

چند تا عکس از بساط شناسایی.

اول روی زمین ولو بودم! اینطوری:

 

بعدش بابایی میز رو کول کرد و برام آورد که دختر نازپروردش یه موقع کمردرد نشه یا غوز درنیاره بمونه رو دستش!

 

اون 2 تا عروسک "پت" و "مت" رو میبینین؟ برای داداشی خردیمش که عشق کارتون "پت و مت" هست. می خواست بذاره توی ماشینش که نذاشتم! لااقل نصفه شبها که خوابم می گیره یه خورده باهاشون سر و کله می زنم تا خواب از سرم بپره!

42kmoig.gif

(توجه کنین بنده یه دانشجوی دکترای 28 ساله نیستم ها! یه دختر کوچولوی 4 ساله ام که میرم مهد! و هنوز با این هیکل گنده ام عشق عروسکم! بابا به اتاقم می گه اتاق خرسها! بیچاره نمی دونه 15-10 تا خرس و حدود 20 تا عروسک رو که توی اتاقم جا نمیشد بسته بندی کردم برای روی جهازیه!)

 

 

سوئی شرتم رو هم گذاشتم زیر سرشون که گردنشون درد نگیره!

خل نشم از بس درس خوندم خیلیه! التماس دعا.

 dancegirl2.gif

پ.ن: یه نی نی کوچولوی دیگه 899.gif به فامیلمون اضافه شد.

Baby Girl

 من 2 تا دختر عمه ی دوقلو داشتم به نام های "فریده و فریبا". فریده ی عزیزم به طور ناگهانی در سن 21 سالگی درگذشت. فریبا بعد از اون ازدواج کرد و الان دو تا پسر بانمک داره. "ایلیا" 1 ساله و "آریا" که تازه بدنیا اومده.899.gif قدم نورسیده مبارک.

Baby Girl 

11.gif

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 10:46  توسط راحله  | 

 

یعنی تموم شد؟! باورم نمیشه!

خواب که نمی بینم؟!

خیلی سخت و جانکاه بود.

Rock Climber

 10 سال پیر شدم توی این 6 ماه. ولی خدا رو شکر به خوبی و خوشی پریروز  در شهر ساری به اتمام رسید. آخرین اتاله ها رو هم دیروز کردم.

این روزها شدیدا درگیر گرفتن عکسهای پروانه ها و مرتب کردنشون و انتقالشون به  Power Point بودم.

photosmile.gifputertired.gifphotosmile.gif

هنوز 3-2 روز دیگه مونده و بعد شناسایی که اینهمه دوویدیم تا بهش برسیم.

Tornado

پریروز اداره ی هواشناسی ساری رفته بودیم که اطلاعات هواشناسی رو تهیه کنیم. اصلا تصور نمی کردم که اینقده مهربون و خوش برخورد باشند. هر چی اطلاعات داشتند بهم دادند. و وقتی فهمیدند دارم هند PhD می خونم کلی منو شرمنده کردند.

155fs44059.gif

دستتون درد نکنه آقاهای مهربون.

پ.ن. این روزها دیگه نگران سرد شدن هوا نیستم. چون نمونه گیریم تموم شد. خدا رو به خاطر کمکهاش و دستگیری هاش در پاس کردن این امتحان سخت شکر می کنم.

 

ولی... یعنی واقعا تموم شد؟!!!

اینم چند تا عکس از بساط گرفتن عکس از پشت و روی پروانه ها و همین طور اتاله کردنشون.

 

 

بابای عزیز ، مامان مهربون و داداشی گلم، به خاطر همه ی زحماتی که توی این مدت متحمل شدین تا من بتونم این مرحله ی سنگین درسیم رو پشت سر بذارم خیلی خیلی مرسی

 11.gif

امیدوارم بتونم جبران کنم.

بهترین آرزوهای من بدرقه ی راه پرمهرتون

34.gif

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 12:58  توسط راحله  | 

 

 

تازه خبر اینکه... چشام با دهنم یکسان شده... پشتم داره غوز درمیاره... اصلا نمی فهمم کی و چجوری ساعت سپری شد... ساعت چیه؟! هفته ها و ماهها میان و میرن و حالیم نمی شه.

خدا رو شکر می کنم که عاشق درسم هستم و وقتی میشینم پاش گذر زمان رو نمی فهمم و گر نه که...

No

این روزها میرم دانشگاه دوران ارشد برای شناسایی نمونه های گیاهی با یکی از اساتیدم.

آی تحویلم میگیرند و مهربونی نثارم می کنند. و من لبریز از احساسات خوب.

دکتر کرامتی استاد عزیز دوره ی ارشدم که به حق استاد انسان و باخدایی هست وقتی مقاله ی ISIام رو بهش کادو دادم خیلی خوشحال شد و کلی من رو شرمنده کرد. مخصوصا وقتی فهمید با یک دکتر آلمانی نوشتمش.

و چون اسم اون واحد دانشگاهی رو توش قید کرده بودم ترتیبی داد که حدود ۴۰۰ تومن تشویقی بگیرم!!!!

Scared 1

این روزها توی دانشگاه همه منو دعوت به کار می کنند و ازم قول می گیرند که برگردم و هیئت علمی اونجا شم. خیلی همه لطف دارند و مهربونند. تا ببینیم خدا چی می خواد و آیا بنده این فشارها رو تحمل می کنم و خانوم دکتر می شم یا نه؟!

mornincoffee.gif 

یکی از نصفه شبها(آخه من معمولا تا 1 و 2 بیدارمreading.gif ولی مگه تموم میشه؟!) غرق کارم بودم که...:

- الهی قربون دحتر گلم برم که خواب و خوراک نداره...

برگشتم و با دیدن مامان گلم خستگیم دررفت:

- خدا نکنه مامان گلم...

- ان شاءالله خدا تنیجه اش رو بهت بده...

 

پ.ن۱: پسر دایی بزرگم (رضا دایی علی) phd قبول شده. اونم ایران. آی افتخار می کنم من به این فامیل درس خون. و از اونجایی که می دونم خودش و خانوم گلش این وبلاگ رو می خونند از همین جا بهش ورود به دوره ی دکترا رو تسلیت ... ببخشید تبریک می گم.

از این فامیل پر افتخار دختر دایی گلم هم باید اسم ببرم که میکروبیولوژی شهید بهشتی قبول شده. بهت از صمیم قلب تبریک می گم الهام جونم

پ.ن2: پونه (دختر عموی مامانم) (www.ida1.blogfa.com) هم دیروز صاحب بچه ی دومشون شدند. کاش این همه فاصله بینمون نبود و حضوری بهش تبریک می گفتم. ولی حیف که واقعا امکانش نیست بیام کانادا پونه جان. امیدوارم بچه ی خوب و شیرینی بشه مثل آیدای گلم و هر روز شاهد موفقیت هاش باشین.

من برم بخوابم که فرداصیح باید برم دانشگاه و بعدازظهر هم کلاس زبان و... ای خداااااااااا چقدر کار دارم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 0:39  توسط راحله  | 

 

تا حالاشده تو زندگیتون وقت سرخاروندن هم نداشته باشین؟ یا اینکه آرزو کنین کاش یه روز به جای ۲۴ ساعت میشد ۳۰ ساعت یا بیشتر؟!

بنده در چنین وضعیت نابسامانی سیر می کنم.

توی ماه اکتبر که میشه تقریبا مهرماه خودمون اینجانب بایستی نمونه گیریم رو تموم کنم، نمونه های گیاهی رو ببرم دانشگاه دوره ی ارشد تا با استادم شناسایی کنم، عکس پروانه ها رو بگیرم (هم از پشت و هم از رو!) بعد با نرم افزار پینت صاف وصوفش کنم. سپس به powerpoint منتقلش کنم. مرحله ی بعدی شناساییش کنم.

reading.gif

after thatببرم استاد راهنمای ایرانیم تاییدشون کنه! دنبال ویزا باشم، برم اداره ی هواشناسی و دما و ارتفاع و رطوبت و هزار مصیبت دیگه رو بگیرم، بعد نمودارهاشو بکشم.

Thenوسیله های ضروریم رو بخرم و....

36_11_23.gif

هر کدوم از این کارها مخصوصا شناسایی پروانه ها و گرفتن عکس هاشون (هر جعبه 1 ساعت تا 1.5 ساعت وقت می خواد برای عکس گرفتن و کار کامپیوترشیش که بیشتر... حدودا هر جعبه 2.5 تا 3 ساعت) و همین طور شناسایی گیاهان خشک شده عمر نوحی طول خواهد کشید. حالا چطوری می خوام توی یه دونه ماه اکتبر اییییییییییییین همه کارو انجام بدم... الله اعلم

mornincoffee.gif

راستی من توی نمونه گیری و... روزها قرضی به مدت 11 روزه دارم! که می خوام اونا رو هم بگیرم. چون اگه نگیرم هند خیلی سخت میشه (به خاطر آب و هوا و ندونستن زمان اذان و از یه طرف درگیری های پیاپی اونجا). فعلا 2 روزش رو گرفتم. 9 روز دیگه مونده.

Scared 1

پارسال مثه امشب می خواست برم و مثه دیشب با مامان و بابا و ولایت خداحافظی کردم. ثانیه به ثانیه اش یادمه. چه حس بد و غریبی بود. اینسری هم حتما دل کندن سخته ولی لااقل میدونم کجا دارم میرم و کارهام در چه مرحله ای هست. در ضمن یه عالمه دوست خوب هم دارم که... ولی هیچ کدوم خانواده ی آدم نمیشن که... دارم خودمو گول میزنم و تلقین می کنم که اینسری زیاد بهم سخت نگذره... ولی مگه میشه؟! منم که عاطفی...

ای بابا... برم به کارهام برسم

دعا یادتون نره

مرسی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 14:55  توسط راحله  | 

 

اینم عکس منه که داشتم یه پروانه رو شکار می کردم

 

داداشی هم این عکس رو شکار کرد... شکار لحظه ها...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 2:20  توسط راحله  | 

باورتون میشه من تا حالا اینقده شلخته نبودم؟!

یعنی واقعا این اتاق نازنین منه که قبل ها حتی یه تار موی اضافه هم توش نبود؟!

 

جعبه های پر از پروانه رو دارین که؟!

Sleepy

همین روزاست که بنده رو از اتاق شوت کنن بیرون...

هر چند که الانم به خاطر بوی نفتالین ها که توی جعبه هاس نمی تونم روی تختم بخوابم و شبها آواره ی اتاق های دیگه ام.

داداشی می گه توی اتاقت قنادی باز کردی؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 2:4  توسط راحله  | 

 

رفته بودیم نمونه گیری. این سری با داداشی و سمند نازنینش که جونش براش میره.

Kid With Toy Car

باید از شاهرود میگذشتیم و می رفتیم شمال شاهرود جایی به نام خوش ییلاق.

 توی شهر بودیم که یهو یه مرتیکه عین... بدون نیگاه کردن از فرعی به اصلی پیچید جلوی ماشین.

Scared 1

خانوم بدبختشم ترک موتور نشسته بود. خلاصه ی مطلب اینکه ماشین داداشی که همیشه برق برق میزنه زخمی شد...

آقاهه خودشو خیلی کنترل کرد که نخور زمین و خدا رو شکر طوریشون نشد.

ولی ماشین... 50 تومن ناقابل خرج برداشت. داداشی خیلی خودشو کنترل کرد. هر چی گفتم چی شده می گفت هیچی. تا اینکه بسطام که برای نمونه گیری پیاده شدیم دیدم اووووووووووووووه! چه زخم گنده و ممتدی روی ماشینه. دوباره عذاب وجدان و سرزنش کردن خودم شروع شد.

هنوز ماشین بابا از اون تصادف قبیلیه که 100 تومن هزینه اشه درست نشده. خدای من... کاش زودتر این نمونه گیری لعنتی تموم شه.

 

من: چرا زنگ نزدی پلیس؟

داداشی: اونوقت باید تا ظهر معطل می شدیم. بعدشم ما تا حالا از این پول ها خوردیم آبجی؟ اون آقاهه اگه داشت که نمی نشست پشت موتور. برای چی ازش پول بگیرم.

من: ولی خودتم این روزها از لحاظ مالی خرابی... باید تنبیهش می کردیم که دفعه ی بعد حواسش باشه.

No

.

.

 

2 ساعت بعد:

من: اینقده اعصابم خورده...

داداشی: چرا؟!

من: کاش لااقل کارهام پای خودم بود و تو و مامان و بابا رو اسیر نمی کردم.

داداشی: اشکالی نداره که آبجی... موفقیت تو عین موفقیت منه... اصلا غصه نخور...

تازه من راضی تر و خوشحال ترم اگه تو از من موفق تر و بالاتر باشی

باورت میشه؟ اون روزی که تو فوق لیسانس قبول شدی من تموم پادگان رو شیرینی دادم!!!!!

(آخه اون روزها...5 سال پیش...داداشی سربازی بود که من ارشد قبول شدم. هر چند آزاد بود ولی باورش برای همه سخت بود که من قبول بشم چه برسه به اینکه رتبه ی 1 هم بیارم!)

من و بابا از یه جایی درمیاریم می خوریم. تو سرتو بالا بگیر...

 

توی نمونه گیری هم قدم به قدم باهام بود که کسی منو ندزده... آخه جایی که رفته بودیم خیلی خلوت بود. پر بود از خونه خرابه که یه عالمه باغ هم احاطه اش کرده بودند. مامان کلی بهش سفارش کرده بود مواظبم باشه و او هم مثه چشاش هوامو داشت. تازه یه نمونه ی جدید هم برام گرفت.

 

این عکس داداشی درحال رانندگی به طرف خوش ییلاق.

 

قربونت برم داداشی

پ.ن. بارها گفتم و باز هم می گم. من عاشق خونواده ام هستم.

 می میرم براشون. برای مامان، بابا و داداشی. فقط کاش دنیا اینطوری نامرد نبود و ماها رو از هم جدا نمی کرد. می دونم دعای خیلی قشنگی بود که هیچ وقت اجابت نمی شه. چون این رسم زندگیه. و باید باهاش ساخت... سوخت و ساخت.

Rock Climber

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 1:58  توسط راحله  | 

 

همین طوری توی حال خودم در شب 21 رمضان توی خونه ی خدا نشسته بودم که یهو یکی از دوستهای گلم که تو اعتکاف باهاش آشنا شده بودم SMS داد که فلانی ما می خوایم یه افطاری بدیم ایتام... تا چه حد میتونی کمک کنی؟

وقتی فهمیدم اونم توی همون مسجده زودی رفتم پیشش. کمک مالی در حدی که جیب مبارک (که اوضاعش این روزها خیلی بی ریخته) اجازه میداد کردم. ولی دوست داشتم باز هم کمک کنم. این طوری بود که قرار شد 23 ماه رمضون در یکی از تکایای ولایت برم کمک.

حس خوبی بود. با بچه های گلی که اومده بودند اونجا و معلوم بود توی خونه هاشون خیلی خیلی کم کار می کنند، ولی اونجا برای خدا، دقیقا مثه "کزت" میدوئیدن، تا موقع افطار کمک کردیم. البته کاری که من کردم اصلا به چشم نمیومد در مقابل اون همه ایثار... ولی حداقلش این بود که حس خوبی داشتم.

 

 عکس میزها:

 

عکس چند تا بچه یتیم پاک که نمی دونستن چجوری غذاها رو به چششون بکشن:

 

اینطور مواقع هست که آدم نمی دونه چطور خدا رو شکر کنه.

پ.ن۱. من اینطور مراسم رو بیشتر دوست دارم. چون واقعا آدمهای بی بضاعت میان و می خورن. نه اینکه یه عده فامیل و دوست و آشنا که وضع مالیشون شاید از ما هم بهتر باشه رو...

پ.ن۲. اینا رو اینجا می نویسم چون می دونم وبلاگم خواننده زیاد داره که اکثرشون هم خاموشند. شاید این چیزایی که اینجا می نویسم جرقه ای توی ذهن بقیه ایجاد کنه برای احیای این آداب و رسوم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 1:25  توسط راحله  | 

 

با تو بودم

با تو که نمی دانم چرا مرا می بینی؟

با تو که خودم و از روی اختیار انتخابت کردم

چون نشانه هایت را دیدم

با تو در دل پر ستاره ی آسمان دیشب پرواز کردم

حس زیبای بودن در آغوشت را دوباره در این شبها به من چشاندی

با تو که سال گذشته در این شبها در بدترین وضعیت ممکن بودم

با تو که دعاهایم را از پارسال تا امسال اجابت کردی. همه ی دعاهایم را... هیچ کدام را از قلم نیانداختی

با تو که دیشب در تاریکی های خانه ات مطمئنا مرا دیدی

با تو که اشک را به چشمانم هدیه دادی

به چشمانی که خودت آگاهی به کرده هایش

با تو بودم

در ۲ شب از بهترین شبهای زندگی ام

با تو که نمی دانم این همه بنده را چگونه می بینی و دعایشان را اجابت می کنی

با تو بهترین خدایی که در این عمر نه چندان طولانی ام دیده ام

خدای مهربونم

ممنونتم

به خاطر همه چیز

به خاطر همه چیز

 

خدایا به داده و نداده و گرفته ات شکر

که داده ات نعمت است،

نداده ات حکمت،

و گرفته ات امتحان

 

منتهای آرزوم اینه که بذاری همیشه بنده ات بمونم

همیشه عبادتت کنم

همیشه در درگاه مقدست زانو بزنم و سجده برم

همیشه به من لیاقت بودن در کنار بهترین بنده هات رو بدی

و خدای قشنگم اون روز رو نیاری که شیرینی بودن در آغوشت رو از من بگیری

 

شاید سال دیگه این شبهای قدر رو هند باشم

نمی دونم

التماس دعا از همه توی این شبهای عزیز

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 17:9  توسط راحله  | 

 

چند روز پیش تولد بزرگترین خدای هندی ها بود.

 این خدا "گامپاتی" هست که دارای بدن انسان و سر فیل هست.

خودشون رو برای این خدا می کشن! براش دعا می خونند، خیرات میدن، همه جا رو به خاطر "گامپاتی عید" تعطیل می کنند و...

 

Ganesh Chartuti Festival Pics 02 Holy Festival Photos From India

Ganesh Chartuti Festival Pics 03 Holy Festival Photos From India

Ganesh Chartuti Festival Pics 05 Holy Festival Photos From India

Ganesh Chartuti Festival Pics 06 Holy Festival Photos From India

 

چقدر ما خوشبختیم مگه نه؟

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 16:57  توسط راحله  | 

 

یکی از دوست خارجکی هام که توی کلاسمون داداش کوچولوم my tiny (little)brother صداش می کردم (فقط به خاطر اینکه 1 سال ازم کوچیکتر بود) گاهی اوقات ایمیل میده.

ولی این سری ایمیلی که داده خیلی برام ناراحت کننده بود. بار اولی نیست که از طرف دوستای خارجیم سوال پیچ می شم در مورد cیاست های ایران. نه من... همه ی ایرانی ها.

ولی نمی دونم تا کی باید تحقیر شیم؟

این ایمیل برای من هیچ مفهومی نداشت. چون من عربی بلد نیستم. ولی... تا دلتون بخواد ناراحت کننده بود:



الهيئه في ايران lol!

جبتلكم بعض الصور من ايران والي يطبقو فيها الحجاب الشرعي على قولهم





دوبي كنت رايحه اشتري واحد كبير




ايش دا الي طالع من راسك يا اخت انتي




تعاالي هنا فين رايحه هع هع < < ضحكة مناحي الشهيره




عارفين انك مستعجله بس اصبري نتفاهم شويه




خلاص المره دي مشيتها لكي بس اشردي بسرعه لا تصيدك المتوحشه الي تكفش البنات





ايوا كدا خليكي شطوره واسمعي الكلام




كمان من قدام ومن ورا ايش قلة الادب دي




شوفي وربي ما تسكتي وتتغطي لا ادخل اصباعي في خشمك




لا تخافي بنروح مشوار ونرجع




كمان حتى الشراب منتي لابساه




تبا لكي على الاقل غطي راسك دحين




شوفي تاني لو شفتك راح تنفرشي سامعه ولا لا




مو عيب عليكي تسوي كدا وباين عليكي بنت ناس محترمين




بتغطي وغصب عن اهلك كمان سامعه




بلا كدب انا كنت هناك والمحل مقفل



غطي تمام باقي شويه

ياهو الحرمه دي vvvv من جد شكلها قويه



شوفي انا لمن اغطي من قدام يطلع من ورا ايش اسوي

منقول


 

پ.ن۱. کاش اونقدر راحت بودم که از ترس هک نشدن وبلاگم همه ی درد دلم رو اینجا بنویسم. نه تنها درددل من بلکه درد دل تمام کسانی رو که خدای مهربونشون خیلی با خدایی که این انسانهای... می پرستند متفاوته. خدایی که در عالم باقی کسانی رو مجازات خواهد کرد که باعث شدن جوونها از اسلام فرار کنند...

ای موسی... تو برای وصل کردن آمدی    نی برای فصل کردن آمدی...

پ.ن۲. مطمئنا دوستای گل و بستگان مهربونم که در خارج از کشور زندگی می کنند می دونن چه زجری داره توضیح دادن اینگونه عکس ها برای خارجی ها. که البته اگه (اگه) بتونی متقاعدشون کنی که همه ی ایرانی ها اینطوری نیستند کار شاقی کردی. ولی با دل پر از دردو نفرت خودت هیچ وقت نمی تونی کنار بیای.

پ.ن۳. شما جای من بودین جواب این خارجی ها رو چی میدادین وقتی می پرسند مگه دین زورکیه؟

پ.ن۴. دلم برای هند تنگ شده. برای فضای آزادی که در کنار دریا و در کنار بشر برهنه می تونستی خانوم هایی رو با چادر و نقاب ببینی. و مطمئنا انسان مختار آفریده شده و به زور کسی رو نمیشه وادار کرد که مسلمون یا کافر شه.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 16:45  توسط راحله  | 

 

طبق معمول رفته بودم سراغ عکس های ایندیا

همیشه وقتی دلم تنگ میشه میرم و نیگاهشون می کنم

عجیب اینکه همه اش فکر می کنم رفتن به ایندیا توی خواب اتفاق افتاده!

چند تا عکس از صاحبخونه ام و عروسش و نوه هاش میذارم

امیدوارم خوشتون بیاد

این عکس وانشیکا (سمت چپ) و نهاریکا (سمت راست) هست. روی تاب توی حیاطشون که باصفا بود

منم کنارشون نشستم ها! دیدین بالاخره عکس خودمو گذاشتم:

 

اینم وانشیکا کوچولوی عزیز و مهربونم که خیلی خیلی دلم براش تنگ شده. اول ها ازم خجالت می کشید و از دستم فرار می کرد. ولی بعد باهام خیلی خوب شد. همه اش میومد بغلم. روز آخر هم که من میخواستم بیام بغض کرده بود:

 

اینم وانشیکا (سمت راست) و نهاریکا (سمت چپ) روی تختشون توی اتاقشون. اون عروسک کلاه صورتیه رو من برای تولد وانشیکا خریده بودم که کلیییییییییییییییی ذوق کرده بود:

 

اییییییییی! یادش بخیر! اینم دوچرخه ی دوست داشتنیه من بود که زیاد... یعنی اصلا! ازش استفاده نشد و آخر هم فروختمش به نهاریکا:

 

اینم عکس خونواده ی صاحبخونه البته به غیر از بابای بچه ها. اون پیرزنه صاحبخونه ی مهربونم بود که خیلی منو دوست داشت. اینقده ابراز احساسات می کرد که همسایه جان همه اش بهم حسودیش میشد.

وقتی می خواستم بیام موهامو نوازش می کردو بهم می گفت گریه نکنم.

اون خانوم جوونه مامان نهاریکا و وانشیکا بود که به همراه نهاریکا گلوله گلوله اشک میریختند وقتی من می خواستم بیام.

خداییش صاحبخونه ی مهربون و گلی داشتم.

155fs44059.gif

 اون سمت چپی هم خودمم که کمی از پنجابیم (یه نوع لباس هندی) افتاده! دیدین چقدرررررررررررر من امروز از خودم عکس گذاشتم:

 

اینم روز قبل از خداحافظی و آخرین عکس. بای بای خوشگلای مهربون

 

پ.ن. همونطور که قبلا گفته بودم نهاریکا یعنی مجموعه ای از چند ستاره و وانشیکا یعنی ملکه ی جنگل.

قشنگه مگه نه؟!

 

I reaaly miss you my dear owner...

Flower Flower

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 16:25  توسط راحله  | 

 

 

باز هم صدای قدمهایی آشنا گوش دلم رو نوازش میده. صدایی که هر چند پیام آور روزهای سخت و متحمل بردباری هست ولی باز هم شیرین و دلنشینه. روزهایی که توی اون بنده هایی منتخب لیاقت نیایش و ستایش خالصانه ی پرودگار رو دارند و کاش من هم یکی از اونها باشم.

727057f5owblcuts.gifgirl with butterfly.gif  727057f5owblcuts.gif

لحظات عشق بازی با پروردگارم همیشه برام شیرین بوده، ولی چند سال بود که رمضان برام سخت می گذشت. از اسمش هم فرار می کردم. روزشماری می کردم که تموم شه. ولی امسال... 

خدایا کاش کمی ، فقط کمی برام قابل هضم بود که چطور از پس این همه ناسپاسی باز هم توفیقات معنویت رو شامل حالم می کنی و کاری کردی که شیرینی عبادت رو بچشم. چه طعمی داره این شیرینی و چه لذتی داره بندگیت و چه آسمونیه سجده های سحرگاه و چقدر سخته تشکر بابت این همه نعمت.

 Flower

دوباره رمضان رسید. نمیدونم چرا؟! ولی اولین سالیه که منتظرش بودم. هرچند میدونستم سخته ولی دوست داشتم باز هم بیاد. شاید چون آخرین سالیه که رمضان رو توی خونه ی بابام باشم! (حدسهای منحرفانه نزنین که هیچ خبری نیست. بهم الهام شده )،

 شاید به خاطر تعلق خاطری باشه که به مسجد محلمون دارم،

 

 شاید به خاطر این باشه که تا 3-2 سااااااااااااااااااال دیگه باید توی هند خودم سحر و افطار درست کنم

 و از خوردن غذاهای مامان محروم باشم،

 شاید به این خاطر که باید تا یه مدت طولانی صدای ربنا و دعای سحرنشنوم، شاید... شاید به خاطر لطف خدا باشه... ولی هر چی که هست شیرینه و دلپذیر.

 

پ.ن1. یادمه پارسال توی ماه رمضون رفتم هند. خیلی پارسال سخت گذشت و همه اش بوی رفتن میداد و گریه. الان که به پارسال فکر می کنم دلم می گیره. ولی امسال که بخوام برم زیاد سختم نیست چون لااقل می دونم اونجا چه خبره. سختی و غصه خوردنهای پارسال بیشتربه خاطر ترس بود و اینکه نمی دونستم کجا دارم میرم. ولی امسال شاید راحت تر دل بکنم... شاید

 

پ.ن2. از همه التماس دعا دارم. سر سفره های معنوی افطار و سحر یادتون نره برای منم دعا کنین. مخصوصا دعا کنین این ویزای گرامی تشریفشون رو بیارن.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 2:31  توسط راحله  | 

 

پریروز دور سوم نمونه گیری تموم شد. دوری که کلی هزینه بر بود و پرخطر،

 به همراه یه قبض جریمه ی ماشین و یه تصادف کوچولو

و یه راحله ی گریان.(از شدت عذاب وجدان) 

ولی همچنان با یه بابای گل که همه اش می گفت عیب نداره، فدای سرت، غصه نخور؛

با یه داداشی گل که چند بار از درس و دانشگاه و کارش زد و باهام اومد نمونه گیری؛

 و یه مامان مهربون گل که همیشه هوامو داره و با وجود پادردش همیشه همراهیم کرده و دعاها و نذرو نیازهای خالصانه اش همیشه همراهم بوده.

خدابا به خاطر این همه نعمت شکرت

پ.ن. یه دور دیگه مونده. صبر ندارم تموم شه

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 13:20  توسط راحله  | 

ای وایییییی

دیدین بدبخت شدم؟!

اگر بار گراااااااااااااااااااااااااااااااااااانننننن بودییییییییییییییم و رفتیم...

اگر نامهربانننننننن بودیییییییییییییییییییییییییم و رفتیم...

شنیدم این ویروس آنفلوآنرای خوکی به هند هم تشریف بردند

من همیشه می گفتم اگر حتی یک نفر توی هند این ویروس رو بگیره همه میمیرند به خاطر اینکه از بس کثیفه

شنیدم این ویرووس توی پونا (همون شهر دانشگاه من) خیلی خیلی پیشرفت کرده.

دوستم آرزو گفتش توی ۲ روز ۶ نفر مردند و دانشگاهها و مدارس رو هم تعطیل کردند.

 

کاش یه واکسنی چیزی براش زودتر کشف بشه

شماها خبر ندارین درمان کننده یا پیشگیری کننده ی این بیماری چیه؟

خدا جون من نمی خوام توی غربت بمیرمممممم

نمی خوام بسوزونم و بریزنم توی رودخونه

اجازه بده دکتر شم و مدرکم رو ببینم بعد...

Hanging

ما رو حلال کنین... تا ۳ ماهه دیگه ما هم میریم توی یه عالمه ویرووس

 پ.ن۱. حالا جدا از شوخی اگه یکی توی یه کشور دیگه بمیره چجوری میشه منتقلش کرد ولایت خودش؟

پ.ن۲. اگه مردم وصیت می کنم پروانه هام مال شما

التماس دعا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 12:57  توسط راحله  | 

 

این سری هم نمونه گیری حاوی نمونه هایی بسیارررررررررر زیبا بود که دلم نیومد نذارمش توی وبلاگم.

البته در کنارش کلی صخره نوردی، دره نوردی، کوه نوردی و... خلاصه هرجایی نوردی به غیر از سطح مسطح نوردی! چون نمونه های زیبا تر و کمیاب تر در جاهایی بیشتره که پای موجود دوپا کمتر بهش رسیده باشه.

Flower

اینم عکسهای یکسری نمونه گیری:

 

در ضمن من باید گیاهان میزبان هم جمع آوری کنم. یعنی گیاهانی که پروانه ها روش میشینن.

اینم چند تا گل میزبان اتیکت زده شده که باید هر هفته به اتفاق عکس ایستگاه هایی که نمونه گیری درش انجام میشه برای استاد راهنمام ایمیل کنم:

اینم توی جعبه:

پ.ن: الان تعداد جعبه های حاوی پروانه حدود ۱۵ تاس + یه جعبه ی خییییییییییلیییییی گنده ی حاوی پروانه. همین طور باکس های حاوی گیاهان میزبان ۳ تا شده پر از گل!

کی می خواد اینا رو شناسایی کنه تو این وقت کم؟! الله اعلم

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 19:58  توسط راحله  | 

 

با تشکر و اجازه از دوست عزیزم آرزو: http://www.rose-jamili.blogfa.com/

 

دیروز توی هند روز راکی بندان بود در این روز خواهران به برادران خود یک دستبند که از طناب است و شاید کمی هم تزیینات داشته باشه می بندن و برادران به خواهران کادو میدهند خیلی روز مهمی برای خواهران و برادران است و تمام برادران سعی میکنند که این روز به دیدن خواهران خود بروند هر چند اگز در دور دست باشند این نشان صمیمیت بین خواهر و  برادر است .

یک نکته مهم :: اگر در این روز یک زن یا دختری به یک  مرد یا پسری  این دستبند رو ببندد تا آخر عمر به مانند خواهر و برادر خواهند بود این رسم خیلی زیبایی است.

موفق باشید

 پ.ن. چون من الان هند نیستم نمی دونم اونجا چی می گذره.

برای همین اگه جایی مطلبی دیدم حتما بهتون میگم.

چون دیدم خیلی ها علاقه مند بودند به این رسم و رسوم توی ایندیا

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 20:2  توسط راحله  | 

 

اول نوشت!!!: من حالم خوبه خوبه دوستای عزیز، گل و دوست داشتنی مهربونم

با امید و توکل به خدا یکی از سخت ترین امتحاناتش رو که داره توی زندگیم اتفاق می افته دارم پاس می کنم. و در کنارش به پایان نامه ام هم با دقت می رسم.

مرسی که برام دعا کردین، نماز خوندین و ... خیلییییییییییی دوستون دارم.

 

توی تلاطم روزهای اخیر ورود یه موجود ۲.۵ وجبی! به زندگی من حال و هوای تازه ای داده و باعث شده که روحیه ام مضاعف بشه با دیدنش.

اونم کسی نیست جز:

 

نازنین کوچولو... عشق خاله، نفس خاله، هستی خاله ،زندگی خاله روز ۳۰ خرداد ۸۸ بدنیا اومد.

 

نازنین عزیزم بچه ی قدیمی ترین دوستم یعنی فاطمه ص هست. دوستی که از اول ابتدایی با هم همکلاس بودیم. از اونجایی هم که همسایه ی روبروی هم بودیم، با هم بازی کردیم، درس خوندیم، بزرگ شدیم، رازدار همدیگه بودیم توی همه ی شرایط سخت زندگی و به طور کلی یکی از معدود دوستای صمیمیمه که حاضر نیستم با دنیا عوضش کنم. حیف که الان یه شهر دیگه زندگی می کنند.

خلاصه اینکه بدجوری به نازنین معتاد شدم و عادت کردم. قرار شده یه ویزا بگیرم و بدزدمش ببرمش هند خودم بزرگش کنم. اگه این کار رو نکنم نمی تونم دوریشو طاقت بیارم.

 

پ.ن۱: در برگزیده شدن نام زیبای نازنین اینجانب خون دلها خوردم و پول تلفن ها دادم! تا پدر عزیز این فرشته ی کوچولو راضی شدند اسمشو همون اسمی بذارند که مامان فاطمه اش میگه.

البته حتی اگر نازنین پسر می شد و اسمش هم پسرونه، من تا آخر عمر نازنین صداش می کردم.

اینم چند تا عکس دیگه از جیگر خاله

پ.ن۲. در پی بحث و جدلهای دوستانه ای! که بین والدین این نوزاد جیگر طلا صورت گرفت و در آخر هم به نتیجه ای نرسید! قرار شد که نازنین به بنده بگه "عمه خاله"!!!! چون فاطمه می گه راحله خواهر منه و آقا مجید (بابای نازنین) می فرمایند که راحله خواهر منه!

فکر کنم اولین "عمه خاله" ی دنیا باشم و بهش افتخار می کنم.

 

قربونت بره عمه خاله جیگر زنده ی من

 

پ.ن۳: این روزها خیلیییییییییی سرم شلوغه. اگه به ساعت آپ دقت کنین متوجه می شین. بسیاری اوقات با لپ تاپ میرم توی رختخواب و تا نیمه شب مشغولم. برای همین زیاد نمی تونم آپ کنم. مرسی بابت محبتهاتون که نگرانمین.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 1:41  توسط راحله  | 

 

امروز توی نمونه گیری به علت شدت گرمای هوا ماشین جوش آورد!

نمونه گیری رو نصفه رها کردیم.

یکی از دوستهای بابا با وانت بابا اومده دنبالمون تا ماشین رو بوکس باد! کنه.

ولی در کمال تعجب وانت هم جوش آورد!

اجازه بدین نگم تا ولایت چجوری رسیدیم. فقط... شدیدا گرما زده شدم و از لحاظ روحی و جسمی...

نمی دونم چرا اینقده ایران داره بهم سخت و بد می گذره.

یه جورایی خنده ها و خوشی هایی که ۶ ماه توی ایندیا داشتم داره از دماغم درمیاد.

تنها دلیل و استوارترین تکیه گاه برام مامانه... اونم که... کاش مشکلات همه تموم بشه. مال ما هم ...

گاهی می گم کاش زودتر این ۴-۳ ماه زودتر تموم بشه و برم ایندیا. ولی باز با خودم میگم چجوری از مامان گل دل بکنم و با این همه مشکل تنها بذارمش؟!

خدا جون کمک...

موقع دعاهای خالصانتون من رو فراموش نکنین لطفا

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 0:15  توسط راحله  | 

 

 

من این رسم رو توی وبلاگ دوستای گلم دیدم که سالروز تولد وبلاگشون رو جشن می گیرند. کار جالبی به نظرم اومد.

اصلا باورم نمی شه که 1 ساااااااااااااااااال پیش بود که من همین طوری عشقی! به سرم زد که یه وبلاگ درست کنم و خاطرات دوره ی PhD م رو توش بنویسم.

حتی فکرشم نمی کردم که همین وبلاگ کوچولو بشه میعادگاه من و دوستای گلم، من و خانواده ی نازنینم، من و همکلاسی های عزیزم، من و بستگان مهربونم و من و یه دنیا دوست بسیار خوب که از طریق همین وبلاگ پیداشون کردم.

البته این وبلاگ برای من بدی هایی هم داشت. اول اینکه تعدادی خواستگار خوب، چندان خوب و نه چندان خوب!!! پیدا کردم. ذوق نکنین! خبری از عروسی نیست. چون اصلا خوشم نمیاد از این طور خواستگاری هایی که مبناش اینترنتی و وبلاگی باشه. هر چند که من سعی می کردم همونطوری توی این وبلاگ بنویسم که هستم. و... هر چه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند.

دوم اینکه بعضی افراد عقده ای و نا آشنا میومدند و مسخره می کردند، توهین می کردند و خلاصه می رفتند روی اعصابم که ... بگذریم اصلا مهم نبود چون اگه شخصیت داشتند خودشون رو معرفی می کردند تا جوابشون رو بدم.

 

سومین بدی این وبلاگ در مورد آشنایانی بود که به فکر خودشون از باب دوستی و ترحم و نصیحت و دلسوزی گاه چیزهایی می نوشتند که من تا مدتها دمق بودم. و گاهی اشکم هم درمیومد! این مورد مثه مورد قبلی نبود که بی خیالش شم. چون گاها کسانی من رو اذیت می کردند که خیلی برام عزیز و دوست داشتنی هستند و من اصلا نمی تونستم درک کنم که چجوری دلشون میاد... کاش لااقل با بیانی بهتر و...

 من این وبلاگ رو برای مامانم هم می خونم. یعنی بهترین دوستی که دارم و بهترین کسی که صلاحم رو میدونه. اگه جاییش بد باشه حتما بهم می گه و واقعا دوست ندارم کسی ایده ها، عقاید و طرز فکرهاش رو به من منتقل کنه. چون هر آدمی برای خودش مستقله. نظر مامانم برام از هر کسی مهمتره. چون او من رو میشناسه و کاملا درک می کنه و بارها شده نظراتی داده که من اونو به خاطر صلاحم اینجا اعمال کردم.

 

ولی در کل خوبی های این وبلاگ برای من بیشتر بود. اینجا ماءمن دلتنگی هام بود وفتی توی غربت بودم. اینجا جایی بود که خوشبختانه تونستم کمی از فرهنگ ایندیا رو به کسانی که دوسشون دارم منتقل کنم. جایی بود که همه می تونستند بدون دردسر از حالم باخبر شن. و قربونتون برم که اگه به علت مشکلی نمی تونستم بیام چقدرررررررر دلواپسم می شدین.

توی این 1 ساللللللل اتفاقات زیادی افتاد. خیلییی زیاد. اکثرا سخت و طاقت فرسا. ولی سال پرباری بود. با تمام سختی هایی که کشیدم و دارم می کشم باز هم درس خوندن رو دوست دارم. چون مامان و بابام دوست دارن و چون به آینده اش فکر می کنم. و چون... همونطوری که به سفیر هند گفتم درس خوندن من رو به خدای عزیزم نزدیکتر می کنه.

تولدت مبارک وبلاگ عزیزم

ان شاءالله ۱۲۰ ساله شی

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 14:59  توسط راحله  | 

 

دیروز یعنی 26 تیر 1388 راه افتادیم طرف جاده ی کرج- چالوس. به علت اینکه روز مبعث یعنی پس فردا بابا یه مهممونی خیلییییییییییییییییی گنده که متشکل از 800 نفر مهمون هست ترتیب داده  و از اونجایی که کارای مربوط به این مهمونی خیلی زیاده، بنابراین مجبور شدیم این سفر طولانی رو توی کمتر از 1 روز انجام بدیم و هیچ مهمونی این وسط نریم چون اصلا وقتش نبود.

صبح ساعت 4.30 پاشدم و 5.20 راه افتادیم. هوا به شدت گرم بود. تا رسیدیم کرج ساعت شد 11 صبح. جاده ی کرج- چالوس فوق العاده شلوغ بود. حدود 2 ساعتتتت تو ترافیک موندیم. سر ظهر، زیر تیغ آفتاب و با کلی خستگی ناشی از سفر.

در همین اثنا گاز کولر ماشین هم تموم شد و....

آب یخی هم که برده بودیم از شدت گرما به آب جوش تبدیل شده بود!!! باد کولر داغ بود. مثه اینکه شوفاژ روشن بود.

بالاخره بعد از کلی معطلی راه باز شد و رفتیم روی یه کوه شروع کردیم نمونه گیری. کوهی ناهموار، پر از تیغ و فوق العده لیز!

Hanging

 توی اون گرما همه یه سایه ی کوچولو گیر می آوردند و می رفتند زیرش ولی ما مجبور به تحمل بودیم.

سرتون رو درد نیارم. موقع برگشتن می خواستیم از طرف بلده برگردیم ولی راه یه طرفه شده بود و مجبور شدیم از طرف تهران برگردیم. توی تهران به علت اینکه یه مسیر رو اشتباه رفتیم 2 ساعتتتتتت گم شدیم و ترافیک رو تحمل کردیم.

بالاخره ساعت 11.30 شب یعنی بعد از 18 ساعت دوندگی برگشتیم خونه. زیر دوش داشتم غش می کردم و سرم نرسیده به بالش بیهوش شدم.

امروز هم تا ظهر پروانه ها رو اتاله می کردم. که خدا رو شکر متوجه شدم بیش از 7 گونه ی جدید شکار کردم که خودش جای بسی شکر و امید داره.

پ.ن1. اگه بدونین الان دارم از خستگی وا میرم. تازه دیروز نمونه برداریم نصف شد. یعنی من هر ایستگاهی رو باید 4 بار برم، که دیروز 2 دورش تموم شد.

کاش بتونم طاقت بیارم. خیلی سخته ... خیلی

 

پ.ن2. گذشته از تمام سختی هایی که تحمل می کنم، دیدن بابا با این سن و سالش (بازم 60 سال سن زیادیه برای تحمل این همه رانندگی و سختی) و دیدن لبخندش و جک گفتن هاش توی تمام سختی ها و حتی وقتی آیینه ی ماشین نمی دونم به کجا خورد و آویزون شد ویا گل گیر ماشین وقتی که خورد به اون تاکسیه و از جا دراومد و بابا هیچی نگفت، فقط گفت اشکالی نداره.... خیلی برام سخته.

خدایا کمکم کن

برای اون چیزی که می دونی و می دونم...

کمکم کن تا آروم بگیرم...

کمکم کن...

دیدن این صحنه ها خارج از توان منه...

عذاب وجدان دارم در حد مرگ. کاش این روزای سخت زودتر تموم شه.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 14:13  توسط راحله  | 

 

بعضی وقتها که میریم نمونه گیری سر از باغهای پر میوه درمیاریم.

باغبونهای مهربون کلی اصرار دارند که ما از میوه هاشون بخوریم. چون اعتقاد دارند اگر کسی که میاد توی باغشون از محصولات باغشون استفاده کنه، برکت درخت بیشتر میشه و سرما و گرما و آفت اونو از پا درنمیاره.

Flower

ما هم همیشه اولش تعارف می کنیم که مرسی... ممنون... و از این حرفها...

ولی بعدش... یکی باید بیاد و من رو از پای درخت جمع کنه.

آخه من عاشق خوردن میوه از درختم. مخصوصا اگه درختش آلبالو یا گیلاس باشه.

قسمت قشنگتر داستان وقتی اتفاق می افته که این پیرزنها و پیرمردهای مهربون می افتند دنبال پروانه برای من!

 

 و گاهی پروانه هایی رو که من حتی نمی تونم با تور بگیرم با دست خالی می گیرند و با ذوقی وصف نشدنی میدنش به من.

 

اینم عکس یکی از درختهای گیلاس که کلی شرمنده اش شدم:

 

 

 

پ.ن. خیلی به صفای باطن و مهربونی و پاکی این انسانهای به ظاهر بی سواد و دهاتی غبطه می خورم. انسانیت رو در چشمای اون پیرمرد نحیف که با تمام ضعیف بودنش بیل به دست گرفته بود برای یه لقمه نون حلال دیدم و همین طور توی دستای پینه بسته ی اون پیرزن زحمت کش. چیزایی توی وجودشونه که توی وجود هزاران انسان شهری و باسواد نیست.

باغتون همیشه آباد... دستتون درد نکنه... خدا قوت.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 22:53  توسط راحله  | 


باور نمی کنم که با این همه گناه من را دیده باشی

باور نمی کنم که هنوز مرا به بندگی قبول داشته باشی

باور نمی کنم که ۳ روز در جمع بنده های خوبت و در خانه ات زندگی کرده باشم

باور نمی کنم که موقع دادن کارتهای دعوت، من به چشمان معنوی ات آمده باشم

 

 

شاید خواب بود... خوابی که تعبیر شد. ولی هر چه بود در این دنیا نبود. در جایی بود شبیه به بهشت.

 

 

در فضایی پر از ملائک. در میحیطی پر از انسانهای بهشتی.

 

 

اعتکاف امسال اولین سالی بود که من در آن معنای معتکف بودن را چشیدم، درک کردم و با تمام وجود در آغوش پروردگارم غوطه خوردم.

نمی تونم بگم چجوری بود. فقط می تونم پیشنهاد کنم حتما تجربه اش کنین.

دیشب که برگشتم تا موقع خواب گریه می کردم.

حس می کردم از بهشت خدا به جهنمش منتقل شدم.

دوستانی پیدا کردم ناب. از زلال معرفتی که جاری بود درسها گرفتم. به این امید که یادم نره.

برای تمامی خوانندگان وبلاگم دعا کردم. شک ندارم که برآورده میشه.

برای ویزا هم دعا کردم. امیدوارم زودتر بیاد.

 

 

ولی آنچه بود من برای برآورده شدن دعا و گرفتن حاجت نرفته بودم. برای چیزی رفته بودم که خدا درکش رو بهم داد و من... تا عمر دارم دیوانه ی اون لحظات نابم... اون لحظات معنوی و پر از وجود خدا.

 

 

پ.ن. من که میدونم چقدر گناه کارم ولی مطمئنا شماها خیلی بهتر از من هستین. وقتی خدا من رو دعوت کرده حتما شماها رو هم دعوت می کنه. فقط اراده می خواد. ۳ روز به خودتون استراحت بدین. فکر کنین رفتین مسافرت. قید دنیا رو بزنین. بهتون قول میدم انرژی وصف ناشدنی خواهید گرفت.

 

 

اشک مجال نمیده ادامه بدم

.

.

.

التماس دعا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 13:22  توسط راحله  | 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 23:17  توسط راحله  | 

 

خیلی ها دوست داشتن پروانه هام رو ببینن.

چشمممم

اینم عکس آقایون و خانوم های پروانه که این روزها به کلی پدر اینجانب و خونواده ی عزیزم رو در آوردند

اولش از توی پاپیوت که پاکت مخصوص نگهداری پروانه هاست پروانه ها رو در میاریم و یه سوزن می کوبونیم توی قفسه ی سینه اشون و بعد با کلی کاغذ مخصوص و سوزن دیگه به پرو بالشون فرم می دیم و میذاریم چند روز بمونه تا خشک شه.

بعد که کاغذها و سوزنها رو برداشتیم مثه شکل بالا میشه که باید منتقل بشه به جعبه.

اینم قبل از جاسازی

بعد از جاسازی

اینم عکس اتاق پر از پروانه ی اینجانب که البته یه عالمه جعبه این طرف و اون طرف اتاق هم آویزونه و گاهی حتی روی تختم هم ...

آماده برای بردن به آزمایشگاه و شناسایی

اگه خواستین نام علمی این خوشگلهای زیبا رو که لاتین هست و از دو قسمت جنس و گونه تشکیل شده رو بدونین باید ۴-۳ ماه دیگه صبر کنین

فعلا تا بعد...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 23:4  توسط راحله  | 

 

گفته بودم مصاحبه ی دومم مونده بود.

 قرار بود بهم زنگ بزنن و بگن بیا برای مصاحبه. ولی بیشتر از 2 ماه شد و زنگ نزدند.

داشتم از دلشوره می مردم. هر چی هم زنگ می زدم موفق نمی شدم با سفیر هند صحبت کنم. بنابراین پاشدم رفتم تهران. خنده داره... ولی اصلا نذاشتن من برم داخل سفارت! هر چی گفتم از راه دور اومدم. اجازه بدین چند دقیقه برم تو اون آقاهه جلو در نذاشت. فقط گفت این شماره رو بگیر و برو از بیرون به سفیر زنگ بزن! انگار از شهر خودمون نمبتونستم رنگ بزنم!!!

رفتم جلوی در. شانسی تونستم با سفیر صحبت کنم. یه شماره فایل بهم داد. ولی نتونستم اونطوری باید باهاش صحبت کنم. خیابون جلوی سفارت شلوغ بود. اونم که انگلیش صحبت می کرد. ولی خوب... یه خورده خیالم راحت شد وقتی شماره ی فایلم رو بهم داد.

می خواستم بیشتر تهران بمونم. همیشه تهران رفتن برای من سخت بود ولی خاطرات خوبی ازش داشتم. با بچه ها و دوستام خوش می گذشت.

 ولی اینسری تهران، تهران 2 ماه پیش نبود. شهر قشنگ و رویایی من داغون بود. انگار بذر مرگ پاشیده بودن توش. نمی تونستی کسی رو آروم و بانشاط ببینی. خیابونا پر پلیس بود. مردم دلمرده بودند. حتی پارک لاله که من خیلی دوسش دارم و به همراه پارک ساعی هر وقت میرم تهران ازشون زیارت می کنم مثه قبرستون شده بود. شاید روی هم رفته توی پارک  30 تا آدم دیدم و در عوض 300 تا پلیس!

 توی پارک هیچ بچه ای نبود. هیچ پیرزن و پیرمرد بازنشسته ای روزنامه بدست نبود. هیچ دختر و پسری در گوشه و کنار پارک لاو نمی ترکوندند! هیچ کافی شاپی توی پارک باز نبود... دلم گرفت.

 دلم می خواست مثه دفعه های قبل یه عالمه دنبال نیمکت خالی می گشتم و آخر سر که پیدا نمی کردم برم روی چمنها بشینم. ولی اینسری همه ی نیمکت های پارک خالی بود. مردم دلمرده بودند... شهر قشنگی که دوست داشتم آینده ام رو اونجا سپری کنم دیگه برام جذابیتی نداشت. از همه بدتر این بود که برای برای حفظ امنیت زودی برمیگشتم خونه. ولی سری های قبل تازه ساعت 5 و 6 تفریحات و سینما و پارک رفتن هام با دوستاو ادامه پیدا می کرد. حتی ساعت 6 یعدازظهرجرات نداشتم برم یه خیابون اونطرف دوستم رو ببینم.

برای همین زودی برگشتم. 1 روز تهران موندن خیلی روحیه ام رو خراب کرد. دلم برای مردم بیچاره که 12-10 روز بود اونجا رو تحمل می کردن سوخت.

شنیدن کشت و کشتارها قلبم رو آتیش میزد. مخصوصا این یکی که داغ داغ بود:

 

http://dailyfa.ning.com/profiles/blogs/2461884:BlogPost:448336

 

 

خواهر شهیدم دوستت دارم//به وسعت آزادی تو//به وسعت قلبت

به یاد تو خواهر عزیزم تا صبح امید سیاه خواهم پوشید...

 

پ.ن. خدای عزیزم همیشه توئی که به فریاد مظلومان عالم میرسی. فرج حجتت را نزدیک بفرما که طاقتمون واقعا طاق شده. خودت آه مظلومانه ی پدر و مادر این دختر ۲۷ ساله رو بشنو ... و جوابشو هر چه زودتر بده... تا دیر نشده... تا هنوز آه های دیگه ای به درگاهت سرازیر نشده.

آمین.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 11:22  توسط راحله  | 

 

 

به ياد كشته شدگان روزهاي اخير

 

مرگ آن لاله سرخ
کفن خنده به روی لب بود
گرد آن آینه ها
شبح فاجعه ای در شب بود

مردن شاپرکها
کشتن قاصدکها


خبر از شومی کاری می داد
نفس اش ناله غم سر می داد
آشیان رو به خرابی میرفت
تن پوسیده گواهی میداد

او به این حرف نمی اندیشید
که کفن باید برد و نفس باید داد
و به جای همه بودنها همه دیدنها
لحظه ها مانده به یاد
شکوه اندیشه مردن در اوست
همه هستی او رفته به باد

مردن شاپرکها
کشتن قاصدکها



او سراسیمه بدنبال تلافی میرفت
به دلش زخم قدمهای تجاوز مانده
او نداند که پی مردن خود
می کشد هر چه اصالت باقیست
مردن شاپرکها
کشتن قاصدکها

 

با تشکر از دوست عزیزم طلا (http://niniyeman.blogfa.com/)

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 19:42  توسط راحله  | 

یا فاطمه جان به حُرمت نام مادر ، مرا لایق درک حقیقت کن

 

 یا سیّدتنا و مولاتنا انّا توجّهنا

 

 

 

پ.ن. چون خیلی سرم شلوغ بود نتونستم زودتر تبریک بگم. البته خونه ی خودمون مراسم کادو و گل و شیرینی دادن و بوسه و شادی مثه هر سال به کارگردانی بنده انجام شد.

روز مادر رو به همه ی مامان های خوب دنیا و به خصوص به مامان خودم که گل سرسبدشونه تبریک می گم. 

مامان گلم:

کاش میشد دقایق در همین حال متوقف شوند... همین حال که کنارمی... همین حال که گونه ها و آغوشت از همیشه به من نزدیک ترند... و کاش برایم بمانی برای همیشه.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 15:55  توسط راحله  | 

 

دیروز سفره دعوت بودیم. سفره ی حضرت ابوالفضل (س). تو دلم گفتم راحله بدو که آقا طلبیدت. خوشحال بودم. چون تا حالا چند تا از این مراسم رو که خیلی هم دوست دارم و اعتقاد دارم که آدم باید لیاقت داشته باشه تا دعوت بشه به خاطر نمونه گیری از دست داده بودم. از طرفی قدر بعضی چیزا رو حالا که ایرانم بیشتر می دونم.

چیزایی که توی کشور غریب هرچی می گشتی نبود...

وسط دعا سارا کوچولوی فامیلمون رو دیدم. دختر کوچولوی 6 ساله ای که سرطان داشت و دفعه ی قبل که دیده بودمش همه ی موهاش و ابروهاش ریخته بودند. یادمه خیلی جیگرم براش کباب می شد. یادمه خیلی براش دعا کردم که خوب شه. و حالا میدیدمش با موهای دو گوشی بافته شده داشت میومد طرفم. بی اختیار اشک توی چشام جمع شد. سارا دختر خوشگل و معصوم و مهربون و مؤدبیه. بغلش کردم و کلی ماچش کردم. توی دلم هم خدا رو شکر کردم.

بگذریم. بعد از دعای توسل و چند تا دعای دیگه موقع پذیرایی شد. که یهو بحث انتخابات پیش اومد. اصلا دوست ندارم وبلاگم سیاسی شه . چون اصلا از سیاست خوشم نمی آد. ولی واقعا نمی دونم اونایی که وسط سفره ی آقا ابوالفضل بلندگو دستشون گرفتند و گفتند:

- احمدی احمدی حمایتت می کنیم...

یا:

- موسوی کم آورده ... بچه سوسول آورده...

و...

خجالت نکشیدند؟ بحث اونقدر جدی شد که بعضی طرفدارای موسوی پاشدند بدون خداحافظی رفتند. توی مجلس یکی از بزرگترین مردان عالم موجی از غیبت رواج داشت. موجی از تهمت. موجی از ریا...

البته این بار اول نبود که به چنین مجالسی در ایران می رفتم و بعدش پشیمون می شدم و با کوله باری از گناه بر می گشتم خونه.

دلم تنگ شده... دلم برای تنهایی هام و رازو نیازهای بی غل و غشم در غربت تنگ شده. دلم برای اون مردم بی دین که حتی نمی دونستند غیبت چیه، دروغ چند حرفیه، حسادت چه رنگیه و... تنگ شده، دلم حتی برای مجالس رقص و شادی، تولدها، مجالس دوستانه، شب نشینی های بی ریا و... تنگ شده. اونجاها که از دید این آدمهای مسلمان نما جوانان حاضر در اون مجالس جهنمی اند. فقط و فقط به خاطر Drinking و Dancing. و چه طرز فکر کودکانه ای...

 

پ.ن1: البته همه ی مجالس مذهبی اینطور نیستند ولی اکثر قریب به اتفاقشون که من درش حضور داشتم پر از غیبت و ریا بود. شاید شانس من ایطوریه. ولی من تا به حال هیچ به اصطلاح مسلمونی رو ندیدم که غیبت نکنه. کاری که ازش متنفرم. و برعکس تا حالا هیچ غیر مسلمون و حتی بی دینی رو ندیدم که بلد باشه غیبت کنه، روغ بگه و یا ریا کنه. برای همین من اکثر دوستانم در هند از بچه های خارجی بودند.

پ.ن2: مؤدبانه از کسانی که نوشته های من رو می خونند و علیرغم درست بودنشون فقط و فقط به خاطر عقاید و طرز فکرهای عجیبشون نمی خوان اینا رو قبول کنند خواهش می کنم برام پیامهای ناراحت کننده نذارند. چون بارها گفتم وباز هم می گم عقاید هر کسی براش مهمه و اگه واقعا با خوندن این خقایق اذیت میشن اصلا نیان اینجا.

پ.ن3: اگه مثه همیشه ننوشتم شرمنده... تحمل خیلی چیزا برام سخت شده... ولی تحمل توهین به یکی از مقدس ترین نمادهای زندگیم حضرت عباس برام غیر قابل درکه...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 14:52  توسط راحله  | 

  

روز شنبه 16 خرداد 88 من و بابا پاشدیم رفتیم برای یه سفر طولانی نمونه گیری. هر چند کمتر از 2 روز طول کشید ولی... برای ما بیش از 3-2 هفته مخاطره داشت. از سمنان که رد شدیم رفتیم طرف فیروز کوه و رودهن. کمی نمونه گیری کردیم و بعد رفتیم طرف یه جایی به اسم "رینه" که کاش نمی رفتیم. اینقده راهش بد و خراب بود که حد و اندازه نداشت. خیلی هم شلوغ و خطرناک بود همراه با پیچ و خم های زیاد به طرف بالای کوه. کاش لااقل بعد از این همه که جونمون رو به خطر انداختیم یه نمونه ی جدید گیرمون میومد...

بعدش رفتیم طرف بلده که ای کاش اونجا رو هم نمی رفتیم. چون علاوه بر اینکه خیلی مسیرش طولانی بود و غروب رسیدیم اونجا، موقع برگشتن کلی توی دامنه ی یه کوه بلندددددد که حتی یه موجود زنده هم نداشت ماشین سواری می کردیم. فقط توی اون مسیر 1.5 ساعته که طول کشید برسیم به جاده ی کرج-چالوس یه ماشین که حاوی یه زن و شوهر بودند دیدیم و بقیه فقط وفقط کامیون و وانت بار بود. جاده ای خلوت، خطرناک، همراه با شیب و صخره ها و دره های زیاد و مه غلیظ.

وفتی رسیدیم توی مه بابا گفت:

-       عروس خیلی خوشگل بود، بزکشم کردند!!!!

از ترس به خودم می لرزیدم و اینکه اگه خدایی نکرده یه چند تا از این باجگیرهای بیافتند جلو ماشین و بخوان اذیت کنند چیکار کنیم. دستگیره ی ماشین رو محکم گرفته بودم و مدام صلوات می فرستادم. و توی دلم خودم رو فحش و نفرین کی کردم. بدبختی چون اولین بار بود که اونجا رفته بودیم اصلا نمی دونستیم کی به جاده اصلی می رسیم. هیچ تابلویی هم توی مسیر نبود. هر چی جلوتر می رفتیم تاریکتر می شد و مه غلیظ تر. شیشه ی جلوی ماشین و حتی عینک من و بابا به شدت بخار گرفته بود. به زور و فقط و فقط از روی خط سفیدی که وسط جاده کشیده شده بود مسیر رو پیدا می کردیم. تا اینکه به جایی رسیدیم که حتی اون خط هم قطع شد و جاده خاکی شد!!!

 به زور گریه ام رو کنترل می کردم. توی اینجور مواقع که آدم مرگ رو جلوی چشاش میبینه بیشترتر به یاد خدا میافته. گوشه ای از منجات من در دلم با خدای مهربونم:

-       خداجونم من به درک، ولی اگه یه مو از سر بابام کم شه تا آخر عمر خودم رو نمی بخشم. ما برای کار علمی اومدیم اینجاها نه برای خوشگذرونی. خودت کمکمون کن. به خودت قسم اگه حتی 1% احتمال میدادم اینجاها اینطوریه نمی اومدیم...

و یه عالمه چیزهای دیگه که بین من و پروردگارم رازه...

یهو به بابا گفتم:

-       بابا چیزی میبینی؟

که بابا ایستاد و گفت نه!!!!

که من دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و زدم زیر گریه:

-       بابا بخشید...

-       إ! این حرفا چیه! گریه نکن بابا!

-       به خدا اصلا نمی دونستم اینطوریه و گرنه اصلا...

-       حالا گریه نکن. بذار ... من این بخاریو... روشن کنم ...

و شروع کرد به حرف زدن و انرژی مثبت دادن به من. منم مثه بید می لرزیدم. هم از شدت سرما و هم از ترس. بالاخره من سرم رو از ماشین بیرون گرفتم و به زور راه افتادیم. یه وانت رو دیدم. بابا براش بوق زد و او هم ایستاد. گفت تا جاده ی کرج-چالوس 1 کیلومتر راه مونده.

- خدا رو شکر.

 

جاده کرج- چالوس هم اصلا خوب نبود. پر از مه و ترافیک و پر از پیچ و خم. ولی لااقل 2 تا آدم میدیدیم و جاده هم روشن بود و پر از تابلو.

 

شب وقتی رسیدیم خونه ی عموی مامانم حدود ساعت 11 بود! یعنی بابای بیچاره ی من حدود 16 ساعت رانندگی کرده بود!

 

فکر می کردم بابا تا ظهر بخوابه ولی صبح دیدم ساعت 8 پاشد!

و ما حدود ساعت 10 راه افتادیم طرف چالوس. بگذریم از بدی راه و ترافیک جاده به همراه مه غلیظ و بارون شدید. ولی ای کاش لااقل توی چالوس می تونستیم نمونه گیری کنیم. که اونجا هم به خاطر بارون شدی نشد.

برای اولین بار که می رفتیم نمونه گیری نهار رو توی یه رستوران خوردیم. با اینکه بابای بیچاره یه عالمه پول داد بابت غذا، ولی اصلا ماهی و کبابش و مخصوصا برنجش خوب نبود.

 هر چی باشه غذای مامان گل یه چیز دیگه اس.

خلاصه که بابلسرهم باد بود و موقعی رسیدیم بابل که هوا تاریک شده بود و پروانه های عزیز خواب بودند...

وقتی حدود 10 شب رسیدیم خونه له ولورده بودیمو نمی دونستیم چجوری رختخواب رو بغل کنیم و قورتش بدیم...

پ.ن1. کاش می دونستم حکمت کار خدا در چی بود که با اینکه ما این همه زحمت کشیدیم ولی نتیجه ی اصلا جالبی نگرفتیم.

 

پ.ن2. کاش اونایی که میگن دکترا گرفتن راحته یه خورده تحقیق کنن و بعد نظرشون رو بگن.

همین طوز کسانی که رشته ی من رو مسخره می کنن. همه ی اونایی که هیچ وقت نمی بخشمشون.

 چون نادانسته در مورد رشته ی پر مخاطره ی بیوسیستماتیک نظر میدن. همه ی اونایی که فقط و فقط از رشته ی ما عنوان "مگس"، "پروانه" ، "ملخ" و ... فهمیدن.

مثه اینه که من به یه مهندس ساختمون رو فقط به خاطر فهمیدن معنای "آجر" مسخره کنم و هرگز نفهمم که چقدر کار معماری سخته (همونطوزی که سختی هاشو در رابطه با کار بابام دیدم.

 

پ.ن3: میدونم خیلی تکراری شده. ولی اگه من اینجا از بابای گلم قدردانی نکنم پس دیگه کجا و کی وقتشه؟!

می دونم عزیزترین، مهربون ترین، فداکارترین، ساده ترین، بی ریاترین و بینهایت بهترین بابای دنیا رو دارم. نه به خاطر اتفاقات این 2 روز. من از بچگیم به مامانم می گفتم و حتی الان به همه و بیشتر از قبل هم تکرار می کنم که واقعا یه تار موی بابام رو با دنیا و تمامی پدرهای روی کره ی زمین عوض نمی کنم. حتی فکر داشتن یه بابای سرد، خشن، مقرراتی، بیش از اندازه مذهبی، بیش از اندازه Open Mind، بیخیال تر از اینی که هست!، حرص و جوشی و ... رو نمیتونم به ذهنم راه بدم.

حتی من به بی سوادی بابام هم افتخار می کنم. (همیشه خودش می گه بیسواده... چون علی رغم اینکه دوست داشته درس بخونه جچون تک پسر یه خونواده ی شلوغ بوده نتونسته).

من حتی دوست ندارم بابام باسواد باشه. چون به عینه مشاهده می کنم از خیلی از باباهای باسواد، دکتر، مهندس و ... چه طرز فکرایی دارند و بابای من چجوریه.

Flower

 او تمام آرزوهاشو در من و داداشی میبینه و عشقش به اینه که همیشه من رو "خانوم دکتر" صدا می کنه.

 در کنار اینکه "دختر بابا" از دهنش نمی افته.

خیلی عکس ازش گرفتم. خیلیییی زیاد. خیلی از پشت سرش که راه می رفتم ستایشش کردم... خیلیییی زیاد. ولی هرگز نمیدونم چجوری قدر ثانیه های عمر او و مامان گل رو بدونم و چجوری میشه اصل قدردانیشون رو به جا آورد؟ اصلا مگه میشه؟!

ای کاش می شد همیشه برای هم بمونیم. مهربون و عاشق.

 

پ.ن4: اینا رو اینجا نوشتم که اگه خدا خواست و ما زنده بودیم و دکتر شدیم، با خوندن این مطالب یادم بیاد که گوشه ای از زجرهایی که در راه درس خوندن کشیدم چی بوده و اونوقت قدر مدرکم رو بیشتر بدونم.

 

اینم عکس بابای گلم کنار دریای خزر.

(از بابلسر که رد شدیم یه چند دقیقه کنار دریا هم رفتیم)

 

اینم بابای کارشناس بنده در حال نمونه گیری و بررسی پروانه ی بدبخت که آیا گونه ی جدید هست یا نه!

(حواسش نبود من دارم عکس میگیرم)

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 12:0  توسط راحله  | 

 

یعنی میشه؟

میشه جبران کرد؟

میشه این همه عشق و علاقه رو وصف کرد، اندازه گیری کرد و بعدش براش قیمت گذاشت و دید چجوری میشه جبران کنی؟

در لابلای پرمخاطره ترین صفحات روزهای زندگیم، موجودی رو می بینم که شبها مثل ستاره و روزها مثل خورشید می درخشه.

که اگه نباشه تمامی صفحات کتاب زندگیم تاریکه.

 

وقتی از پشت سر یا از پایین کوه یا از بالای رودخونه یا از زیر دیوار یا از... یا از هر جایی بابا رو میبینم که برای اینکه من حتی یه خورده پام زخمی نشه با چه شور ور شوقی داره از جاهای خطرناک آویزون میشه، بالا میره، می پره یا... تا برام  پروانه بگیره از خودم خجالت می کشم. از خودم که این شرم لعنتی حتی اجازه نمی ده خم شم و دستاش رو ببوسم.

امروز از پشت سر چند تا عکس ازش گرفتم وقتی عاشقانه داشت پروانه برام شکار می کرد.

 

 

برای اینکه همیشه یادم بمونه چه موحود نازنینی در زندگیم می درخشیده

امروز بابای نازنینم از صبح همه ی کارهاش رو تعطیل کرد و باهام اومد نمونه گیری.

چند تا نمونه ی جدید و خوشگل هم برام گرفت.

نمی تونم بگم چقدر و چجوری... فقط می تونم بگم قد دنیا دوسش دارم و بهش افتخار می کنم.

به خودش، به وجودش به افکارش و حتی به لباسهاش که همیشه پاره و خاکیه (به خاطر شغلش)

Flower

امروز با بغض گفت:

بابا یعنی میشه یه کاری کنی تا من زنده ام موفقیتت رو ببینم.

من در حالیکه به شدت خودم رو کنترل می کردم بهش قول دادم که به آرزوش برسونمش.

 

 

عاشقانه دوست دارم بابایییییییییی

با تمام وجود صدايت مي کنم . صدايت مي کنم تا نگاهم کني ، نگاهم کني تا


چشمان پر از اشکم را ببيني ، اشکهايم را ببيني تا دلت برايم بسوزد ، دلت


بسوزد تا يک لحظه بيشتر کنارم بماني . آن وقت از ته دل فرياد خواهم زد و به تو


خواهم گفت صادقانه


 دوستـــــــــــــــــــــــــــــــــــت دارم

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 20:20  توسط راحله  | 

 

727057f5owblcuts.gif 727057f5owblcuts.gif 727057f5owblcuts.gif 727057f5owblcuts.gif 727057f5owblcuts.gif 727057f5owblcuts.gif 727057f5owblcuts.gif

برای فوت پسرعمه ی مامانم رفته بودیم گرگان. بیچاره توی یکی از خیابونای مکه در شب آخری که اونجا بودند با ماشین نصادف می کنه و در جا... همونجا هم دفنش می کنند. البته جای خودش که بد نیست... ولی طفلی خانومش و پسراش. من پسر عمه ی مامان رو تا حالا ندیده بودم. فقط عکسی از عروسیشون که مال ۴۰ سال پیشه توی یکی از آلبومای قدیمیمونه. ولی همه ازش تعریف می کردند. از خودش، اخلاقش، زندگیش و فرزندانش. آرش و کیارش که حالا هر دو پزشک اند.

 خیلی دوست دارم زندگیم بشه مثه زندگی یکی از این آدمای خوب. که البته خیلی باید براش تلاش کرد.

.

.

.

بگذریم.

توی مسیر رفت و برگشت کلی نمونه گیری کردیم  من و بابا. بابا اونقدر وارد شده که امان نمیده من نمونه بگیرم!

 چون همه اش باید نمونه هایی رو که بابا می گیره رو خفه کنم بندازم توی پاکت!

تازه چند تا نمونه ی جدید هم برام گرفت. یعنی راستش از منم واردتر شده. تصمیم گرفتم دکترام رو قاب کنم بدمش به بابای گلم. چون استحقاقش رو داره.

 

 

پ.ن. خدا رو شکر کارام داره خوب پیش میره.

دیشب با اینکه خسته از سفر بودم تا ساعت ۲ داشتم پروانه ها رو اتاله می کردم.

امروز هم از شدت کمردرد و خستگی تا ساعت ۹.۳۰ خوابیدم!!!

 

 

 

و در نتیجه از کلاس ورزش عقب افتادم.

البته نمونه گیری و اتاله تازه مقدمات کاره و کارای آزمایشگاهی و شناسایی و search و شناسایی گونه های گیاهی میزبان و در آخر بررسی تنوع زیستی با نرم افزارهای کامپیوتری حکایتی جدا داره برای خودش.

خلاصه که کل زندگیم شده پروانه! فشار زیادی رومه. ولی ارزشش رو داره.

من درس خوندن رو دوست دارم و ازش لذت می برم.

 

727057f5owblcuts.gif 727057f5owblcuts.gif 727057f5owblcuts.gif 727057f5owblcuts.gif 727057f5owblcuts.gif 727057f5owblcuts.gif 727057f5owblcuts.gif

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 11:47  توسط راحله  | 

 

 

... و لحظات به سامان ابرها درگذرند؛ پس لحظات را مغتنم بشمارید.

گاهی فکر می کنم این سرعت گذر لحظات، از گذر ابرها هم فراتر میرند و به چیزی شبیه برق و باد درمیان.

می خوام اقرار کنم که اصلا نفهمیدم چجوری 365 روز رو 27 ساله بودم.

می تونم بگم قشنگ ترین سنی بود که تا حالا داشتم.

 سنی که 6 ماهشو دور از وطن و در کشوری به واقع 72 ملت سپری کردم. بهترین، قشنگترین، سخت ترین، خنده دارترین، غم انگیز ترین و در نهایت رویایی ترین سنی بود که تا حالا داشتم. سنی که واقعا همه ی صفاتی رو که بالا گفتم رو در نهایت امکان تجربه کردم و خوشبختانه از همشون هم درس گرفتم. درسهایی گرانبها برای تمامی عمرم.

6 ماه سفر به هند به اندازه ی بیش از 20 سال به من درس زندگی آموخت. تجربه ی عشق ها و لبخندها، عشق ها و اشکهای صادقانه و پاک، عشق ها و دوری ها، عشق ها و جدایی ها و بالاخره عشق ها و ارزش ها. ارزش های آدم هایی که تا کنارمونن شاید آنطور که باید و شاید قدرشون رو ندونیم... ولی امان از جدایی ها که نگین قدر و منزلت آدمهای دور وبرمون رو برامون پرتلالؤتر می کنه.

.

.

.

دوست دارم 28 سالگی بیشتر از دیگر سالهای عمرم که تا حالا داشتم بیاموزم، تجربه کسب کنم، و از نیرو و انرژی جوونیم استفاده کنم. طوری که در پایان این فصل از زندگیم حسرت نخورم که چرا بیشتر استفاده نکردم.

برنامه های خیلی خیلی زیادی برای امسال زندگیم که خدا در اختیارم قرار داره دارم که امیدوارم با تلاش و کوشش خودم، همکاری خانواده و دوستان و البته با امداد غیبی پروردگارم بهشون برسم.

 

پ.ن. مامان گل طبق معمول پارسال کلی پول آرایشگاه و گل و کیک و کادو لباس داد و برخلاف میل من که نمی خواستم اینقده خودشو توی زحمت بندازه بنده رو بردند آتلیه و عکس های بسیار زیبا، رمانتیک و جذابی رو به عنوان یادگاری ازم گرفتند. اینم عکس کیکم:

 

 اون گل سرخ رو میبینین؟

گفته بودم عاشق رز سرخم

مامان گل هم برام خریده بود تا کنار عکس هام ازش استفاده کنم

 

 

 

پ.ن۲: دیروز توی کلاس مامانم جشن الفبا بود برای فارغ التحصیلی بچه های کلاس اول.

جشن به عهده ی من بود. جاتون خالی.. یه جشنی براشون گرفتم که تا عمر دارن فراموشش نخواهند کرد

 

الان که مامان از مدرسه زنگ زده بود می گفت بچه ها همه اش بهانه ات رو می گیرند و میگن:

خانوم اجازه!!! راحله امروز نمیاد؟!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 9:28  توسط راحله  | 

 

بالاخره طی ۲ روز نمونه گیری اخیر حدود ۵۰ تا پروانه گرفتم.

خدا رو شکر خیلی روحیه گرفتم.

از طرفی استاد راهنمای گلم خانوم "کالپانا پای" طی ایمیلی به اطلاع بنده رسوندند که پروپوزالم در RR کمیه پذیرش شده.

 بازم خدا رو شکر. چون خیلی ها گفته بودند چون مکان تحقیق ایرانه، ممکنه رد بشه.

روز اول با بابا رفتیم. یه جا پیاده شدیم که علیرغم باد شدید تونستیم یه عالمه پروانه ی بنفش و پروانه ی سفید با خالهای سبز بگیریم.

روز دوم اصلا قرار به نمونه گیری نبود. از طرف مدرسه ی مامان می خواستن بچه ها رو ببرن اردو چشمه علی.

 مامان هی می گفت بیا. منم برای اینکه دل مامان گل رو نشکنم رفتم. توی مینی بوس ما یه عالمه بچه های کوچولوی کلاس اول و دومی بود. اینقده ذوق کردم.

وااااااااااااییییی نمی دونین من اون روز چقدررررررررر لپ کشیدم و قربون صدقه رفتم.

 همشون عروسکهاشونم آورده بودند.

 با اینکه چشمه علی سرد بود و کم و بیش باد هم می وزید و در شرایطی که اصلا فکرشم نمی کردم پروانه ای گیرم بیاد تونستم ۲۰ تا پروانه ی خوشگل بگیرم.

اینقده دنبال پروانه ها دویدم که حال و جون برام نمونده بود.

 بچه ها با کنجکاوی نیگام می کردند. تازه بعضی هاشون می خواستن کمکم هم کنن.

 تازه وقتی برگشتم خونه کلی پروانه رو اتاله کردم که خودش چند ساعت وقت برد

فقط میدونم از شدت خستگی هنوز سرم به بالش نرسیده بود بیهوش شدم

خلاصه که تا اینجا داره کارها خوب پیش میره.

پ.ن. بعضی وقتها بهم الهام می شه برم یه طرفی... یعنی قدم بذارم یه طرف که حس می کنم پروانه ی خوبی گیرم میاد. و وقتی میرم واقعا هم هست.

این همون دست و سایه ی پروردگارمه که همیشه باهامه... میگین نه؟! خودتون بهش توکل کنین ببینین چی میشه.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 12:21  توسط راحله  | 

 

نمی دونم تا حالا بهتون کسی کادویی داده که اونقدر گرانبها باشه که حتی نتونین بگیرینش؟!

آقای مهندس صفری استاد خوب، نازنین و باارزشم به من کلکسیون تمبرهایی رو داد که از بچگیش جمع می کرده. گفتش به خاطر گرفتن grade A در دانشگاه هند هست. (میبینین تو رو خدا؟ به جایی که من کادو بدم...)

دستم و صدام موقع قبول کادو می لرزید و اصلا نمی تونستم خودم رو متقاعد کنم به گرفتنش.

عمر بعضی از تمبرها از من هم بیشتره!

یه عالمه هم هست.

 باور کنین مثه کسایی که گنج پیدا کردند نمی دونم گنجم رو کجا قایم کنم؟!

 

پ.ن.: نمی دونم چرا بعضی از انسانها اینقده خوب، پاک و مهربون هستند و تنها چیزی که براشون ارزش نداره مال دنیاس. یکیشون همین استاد گلمه.

 

به جرات میگم که تا حالا چنین فرشته ای رو روی زمین ندیدم. انسانی باتقوا، مهربون، با ایمان قوی و در عین حال امروزی. اگه همه ی آدم ها اینطوری بودند دیگه کسی چه مشکلی داشت؟

تشکر: استاد عزیزم، به خاطر همه ی خوبی هات، مهربونیهات، گذشتهات، از خودگذشتگی هات و "فرشته بودنهات" سپاسگذارتم. هر چی در اقیانوس بی انتهای زبان انگلیسی دارم اول از خداست و بعد هم از یکی از پاکترین مخلوقاتش یعنی شما. دعای خالصانه و خیر من بدرقه ی راه شما و خانواده ی دوست داشتنیتون.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 1:46  توسط راحله  | 

 

با بابا رفتیم نمونه گیری. اگه بدونیننننننننننن چقدرررررررررررر راه رفتیم! رفتیم معلمان، آستانه، چشمه علی، هفت تن و ...

ولی همه جا باد بود. یعنی یا باد بود یا هوا سرد بود. بنابراین پروانه های گرامی تشریف برده برده بودند توی لونه هاشون.

فقط یه دونه گرفتیم که اونم اتاله کردم. ولی خب با یه دونه اصلا کار من راه نمی افته. باید حداقل توی هر ایستگاهی 40-30 تا بگیرم.

 

توی یکی از ایستگاهها یه آقای باغبون سیدی سعی کرد کمکمون کنه. طفلی تور رو گرفته بود دستش و حالا ندو کی بدو! ولی از اونجایی که وارد نبود نمی تونست بگیره و بیشتر پروانه ها رو فراری می داد.

اینقده دلم برای بابام سوخت... بیچاره از کار و زندگیش زده به خاطر من.

A Peck

خلاصه اینکه به جای اینکه ما پروانه ها رو بگیریم، پروانه ها ما رو گرفتن!

 

نمی دونم چرا امسال هوا خوب نمی شه. اینقده استرس دارم برای کارم که نگو. تو رو خدا برام دعا کنین لطفا.

 

پ.ن.: توی راه به دستای بابا بیشتر نیگاه می کنم. خیلی پرمفهمومه همهیشه برام. مخصوصا پینه هاش.

به موهاش که سفیدند اکثرا.

به چشاش که مهربونن.

به قلب دیده نشدنیش که همیشه مهربونیش برام دیدنی بوده.

و به پاکی درونش و حرارت عشقش که خالصانه روی سرم می بارید.

و به خودم که هیچی ندارم تا قدر اینهمه محبت رو بدونم.

ممنونتم بابای گلم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 1:26  توسط راحله  | 

 

هنوززززززززززز از سفارت خبری نشده... البته می دونستم به این زودی ها نمیشه.

سری قبل توی مصاحبه ی اولی که سفیر هند توی ایران ازم داشت، سوالهای خیلی متعددی پرسید. یکی از سوالهاش این بود که چرا رشته ی زیست شناسی و گرایش بیوسیستماتیک رو برای ادامه ی تحصیل انتخاب کردم.

-I really like my course, as the more I study zoology, the nearer I get to my God.

-من خیلی رشته ام رو دوست دارم... چون هرچی بیشتر زیست می خونم بیشتر به خدا نزدیکتر می شم.

- You study about animals and living creature.. How u can get nearer to God by studing zoology?

- توی رشته تون در مورد حیوانات و موجودات زنده می خونین... چجوری به خدا نزدیک می شی با مطالعه ی اینها؟!

واقعا نمی دونستم چی جوابشو بدم. آخه اعتقاداتمون خیلی با هم فرق داره.

 

اعتقاد خود من اینه که وقتی می بینم توی بدن ما و موجودات دیگه حتی تک سلولی ها این همه چیز میزه عجیب غریبه که اگه یه کوچولو از هر کدومشون نباشه اون موجود و به طبعش کل دنیا کن فیکون میشه بیشتر به عظمت خدا پی می برم. وقتی می بینم زیبایی پروانه ها رو، قشنگی پرهای پرنده ها رو وقتی از لحاظ بیوسیستماتیکی مطالعشون می کنم، وقتی می فهمم توی یه دونه پولک کوچولوی یه ماهی چقدر چیزای ریز و دیده نشدنیه، وقتی می خونم توی مخ، قلب، ریه، استخوون، دندون و حتی یه ریشه ی کوچولوی موی ما آدمها و سایر مخلوقات خداوند چه چیزایی نهفته است که همه اشون هم نفس می کشن و زنده اند و ... و وقتی خیلی چیزای دیگه رو میبینم و هر روز بیشتر می خونم the more I nearer to my God بیشتر به خدام نزدیک می شم آقای اودی جان...

(لطف کن این ویزای ما رو بده شر رو کم کنیم لطفا!)

خدایا تو کجایی... ما کجاییم...

Thanks for every thing my dear God

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 10:56  توسط راحله  | 

 

در گیر و دار کارهای مربوط به Research visa هستم که واقعا نفس گیره.

2 بار تا حالا در 10 روزه گذشته رفتم تهران.

سفارت هم که غلغله اس!

آقای اودی گفتش که 170 نفر رررررررررررر تو نوبتن و حالا حالاها نوبتم نمی شه

دارم وسایل نمونه گیری رو آماده می کنم. یا می خرم یا خودم درست می کنم. خیلیییییییییی گرونن.

دیگه اینکه واقعا نمی دونم از پس پروژه ی به این سنگینی برمیام یا نه؟!

خدا جونم کمککککککک

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 20:16  توسط راحله  | 

 

همین که از هواپیما پیاده شدم و تونستم موبایل ایرانیم رو از توی ساک بکشم بیرون، زنگ زدم بابا:

- سلام دخترررررررررر. آفرین بابا!

داشت جیغ می کشید. نمی دونم چرا فکرش رو نمی کرد که بتونم از یه کشور دیگه،تنهایی بیام ایران! برای همین بهم می گفت آفرین که تونستی!!!

به مامان گل هم زنگ زدم:

-         (با صدای فریاد!) سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااامممممممممممممممممم مامانییییییییییییییییییییییییییی!!! چطوری؟

-         (من:) سلااااااااااااام مامان. خوبی؟ نمی دونم چرا دلم داره برات ضعف میره. برای همه دلم تنگ شده. مخصوصا برای تو مامان...

 

نمی دونم چرا زمان نمی گذشت. منظورم از موقعی که در فرودگاه امام پیاده شدم تا موقعی بود که رفتم ترمینال جنوب و بعدش برگشتم ولایت. خیلی خسته بودم و از زور خستگی و خواب آلودگی چشام رو با چوب کبریت باز نگه داشته بودم. ولی از شور و شوق دیدن عزیزانم خستگی رو درک نمی کردم. وجب به وجب جاده رو با چشام اندازه می گرفتم و متر به مترش رو میشمردم. قلبم سر جاش نبود اصلا. بهش می گفتم چه خبرته بابا!!! این همه تحمل کردی این چند ساعت هم روش دیگه...

بگذریم از اینکه در طول راه N بار مامان و بابا و داداشی بهم زنگ زدند. همه اشون می گفتند من می خوام بیام دنبالت!

برای همین 5 دقیقه مونده به رسیدن به ولایت به همه اشون زنگ زدم. اول مامان و داداشی رسیدند، بعدش بابا به فاصله ی یکی دو دقیقه اومد.

 پرواز توی بغل مامان گل از فراموش نشدنی ترین صحنه های عمرم بود. پاهام از فرط هیجان درونی می لرزید. یادمه هوا خیلی سرد بود. طوری که فک پایینیم به شدت بالا و پایین می پرید! ولی نمی دونم چرا توی بغل مامانم چند تا شوفاژ با هم روشن بود! اصلا هواسم به اطراف نبود. فقط و فقط من و مامان همدیگه رو فشار می دادیم. تا اینکه صدای فریاد داداشی و راننده که داشتند گلوشون رو پاره می کردند باعث شد به طور موقتی همدیگه رو ول کنیم:

- بیا ببین کدوم ساک مال توئه... راحلهههههههههههههههه... با توام... کدوم یکیش مال توئه؟!!!

 

داشتم می گفتم کدوم ساکها مال منه که یهدفعه بابا هم اومد. برای بار سوم توی اون روز پرواز کردم.

بابا به زور بغض خوشحالیشو قورت می داد.

اولین جایی که رفتیم "تکیه ی حضرت ابوالفضل سلام الله علیه" بود. آقام و تکیه ی مقدسش از فرسنگ ها دور خیلی از دعاهای من رو مستجاب کرده بودند. هر جا توی هند کارم گیر می افتاد زنگ میزدم به مامان و می گفتم توی این تکیه ی مقدس برام نذر کنه.

 

بعدش هم اومدیم خونه و کلی حرفهای نگفته به انداره ی 6 ماه دوری. نمی دونستم از کجا بگم و چی بگم. فقط یادمه مثه طوطی حرف می زدم!

از اونجایی که 2 روز مونده به عید اومده بودم کلی کارهای مربوط به عید داشتم

IMP9016686

و بعدش هم عید و دیدن دوستای گلم و فامیل های نازنین. خلاصه که کلی سرم شلوغه. ولی باید کم کم شروع به انجام کارهای مربوط به تزم کنم که یه جورایی پوستم کنده اس.

 

پ.ن: لذت خوردن غذاهای مامان، سر و کله زدنهای مداوم با داداشی، تحمل خر و پف های بابا! بوسه های پیاپی از گونه ها و پیشونی مامان گل، نفس کشیدن توی فضای گرم خونه و ... چیزهاییه که نمی شه در قالب چند تا جمله و توی یه وبلاگ توصیفشون کرد. اینها تجربه هایی گرانبها هستند که به این سادگی ها به دستم نرسیده. و من بیش از پیش قدر لحظه به لحظه ی ثانیه های با هم بودنمون رو می دونم و روزانه بارها و بارها به درگاه مقدس پروردگارم به خاطر تکرار مجدد این دقایق طلایی، سجده ی شکر به جای می آورم.

بی تو تنهام...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 13:33  توسط راحله  | 

 

بالاخره روز موعود فرا رسید و من در روز سه شنبه 17 مارچ 2009 به سمت ایران پرواز کردم.

هیچ وقت فکرشو نمی کردم که اینقده دل نازک باشم. یا من دل نازکم یا هندی ها خیلی خوبند! چون علی رغم شور و اشتیاق بسیار زیادی که برای اومدن به ایران داشتم، از چند روز مونده به 17 مارچ برای هند و مردمش و همینطور دوستان و استادانم دلتنگ شده بودم.

از چند روز مونده به پروازم شاهد  صحنه هایی قشنگ از مهر و محبت های  خالصانه ی اطرافیانم بودم. اطرافیانی که شاید به بعضی هاشون حتی یک بار سلام هم نکرده بودم؛ مثل همسایه رو برویی که توی building اون طرف خیابون خونه داشتند، مثل صاحب مغازه های پایین خونمون هستند. مثل صاحبخونمون و عروسش و نوه هاش!!! مثه ... خیلی های دیگه...

نمی تونم بگم چقدر هندی هایی که من باهاشون سرو کار داشتم آدم های خوبی بودند.

روز آخری که رفتم پیش استاد راهنمام کارای باقیمونده رو انجام داد و امضاها رو تکمیل کرد. بعد جلوی چشای از حدقه دراومده ی من دستاش رو به نشانه ی دعا به سمت آسمون بالا برد و از خدا برام آرزوی موفقیت کرد.

اوج تجلی رفتارهای محبت آمیز رو در نگاه ها و رفتارهای صاحبخونه ام و خونواده اش دیدم. وقتی که با اصرار می خواستند باهام عکس مشترک داشته باشند. وقتی کلی خوراکی هندی بهم دادند. وقتی "وانشیکا" کوچولو 6 صفحه نقاشی برام کشید. موقع خداحافظی همه اشون اومدن جلوی ماشینی که قرار بود من رو با خودش ببره بمبئی و "وانشیکا" پرید توی بغلم؛ "نهاریکا" و مامانش به خاطر رفتن من گریه می کردند؛ صاحبخونه ام (همون پیرزن مهربون) به زور بغضش رو قورت داد و موهام رو نوازش کرد و بهم گفت:

- No crying…

برام غیر قابل تصور بود که دوستان و همسایه هایی اینچنین مهربون و خونگرم داشته باشم که برای من دلتنگ بشن. حتی خیلی از همکلاسی ها بابای گوشیم رو در آورده بودند در روزهای آخر. همه اش احساس دلتنگی و ناراحتی می کردند. SMS های محبت آمیزشون رو هنوز پاک نکردم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 13:5  توسط راحله  | 

 

توی این روزهای آخر خیلییییییییییییییییی سرم شلوغه

سر فرصت یه آپ مفصل می کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 9:48  توسط راحله  | 

 

یه معبد خیلی گنده طرفهای دانشگاهمون هست که باید از یه عالمه پله بری بالا تا بهش برسی. گفتم این روزهای آخر برم یه سر اونجا.

 کلی تاسف خوردم به کسانی که به یه فیل گچی که بینهایت زشت کنده کاری شده بود و به رنگ نارنجی بود تعظیم می کردند. تازه دورشم می گشتند و گل ها و نارگیل هایی که دستشون بود به توسط اون متبرک می کردند.

 بعد از اونجا از حدود 20 تا پله ی دیگه هم رفتم بالا ببینم اونجایی که مردم تجمع کردند چیه. باید کفش هامون رو میدادیم کفش داری و وارد اون مکان مقدس می شدیم! به زور دهانم رو که از تعجب باز مونده بود می بستم.

 این عکس "خدای وحشت" بود که میگن خیلی قدرت داره و نباید هیچ وقت از دستشون ناراحت شه!

View Full Size Image

(اگه خواستین روی عکس کلیک کنین تا بزرگ شه.)

بعد رفتم چند تا پله بالاتر. دیدم یه عالمه آدم توی صف واستادند. داشتم کله می کشیدم ببینم چه خبره.

 یه دفعه یه آقای نگهبان بهم گفت بیا دور بزن و برو توی صف. نمی خواستم بگم من با خدای شماها کاری ندارم به خدا! ولی نگفتم. به زور خنده ام رو خوردم و رفتم توی صف. فکر می کنین چی دیدم؟ یه عالمه آیینه کاری که وسطشون یه دایره ی نارنجی بود که چیزی شبیه سیگار دهنش بود و چشم و دماغ زشتی هم داشت. مردم گل ها و نارگیل هاشون رو اونجا متبرک می کردند در حالیکه پول هم میدادند!!!! داشت حالم به هم می خورد از این همه بی فرهنگی در قرن 21!!!

پ.ن1. بیش از پیش به خدای نازنینم افتخار می کنم. خدایی که اگر چه مثه اون دایره ی نارنجی دیده نمیشه، ولی حضورش یا عقل دیدنیه. من هر روز زندگیم این خدای نامرئی رو دیدم. محبت هاش، امتحان هاش (که اکثرش رو خراب کردم!)، مهربونی هاش، تنبیه هاش و ... رو لمس کردم. در سجاده ی عشق باهاش حرف زدم. اونم با قرآن نازنینش باهام حرف زده. همه چیز خدای ما با عقل اثبات شدنیه. کاش ما اونقدر ناشکر نبودیم و می فهمیدیم چقدر افتخار بزرگی نصیبمون شده که مسلمون باشیم.

پ.ن2. همه ی مردم هند اینطوری نیستند. همه جور دینی رو من توی این کشور دیدم. این مهمه که در این کشور همه آزادند و هر کسی همونطوری که هست زندگی می کنه و اگر کسی مسلمونه، واقعا مسلمونه. برای خدا نه به خاطر ترس از ....

 

یک چشم بر آسمان دوخته ام و یک چشم بر زمین !

خدای من

پس کدامین وقت است زمان دیدن تو و من ؟

چشم دلم را آنگونه گردان

که نبیند جز تو را در آیینه من

و نبیند مرا جز در آیینه ماه روی تو .

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 17:20  توسط راحله  | 

 

12 مارس در هند فستیوال رنگها بود. اسمش Holi هست. توی این روز همه جا تعطیله و مردم با پاشیدن رنگها به هم روز شادی رو برای همدیگه می سازند.

این عکسیه که از مراسم شادی صاحبخونه ام گرفتم (از پنجره ی حموم!).

View Full Size Image

(اگه خواستین روی عکس کلیک کنین تا بزرگ شه.)

اینقدر به کاراشون خندیدم که دلدرد گرفتم. همه اش روی هم آبهای رنگی می ریختند یا با رنگ سر و صورت و دستها و لباسهای همدیگه رو رنگی می کردند. توی خونه ضبط هم گذاشته بودند و گاهی اون وسط ها با هم می رقصیدند.

 جالب اینجا بود که هر کی می رفت توی خونشون به زور می کشوندنش توی جمعشون و رنگیش می کردند! از جمله یه خانوم و آقای نگون بخت که با لباس بیرون نمی دونم کجا داشتند می رفتند.

 خلاصه که اونقدر به هم رنگ پاشیدند و رقصیدند که خسته شدند.

من که می ترسیدم اونروز برم بیرون! چون تقریبا همه از وسیله های رنگ پاشی داشتند و بعضی ها به هیچ کسی رحم نمی کردند. تقریبا هر کسی رو روی موتور یا پیاده میدیدی لباسش، صورتش یا موهاش رنگی بود. نوبت دندونپزشکی هم داشتم و با ترس و لرز رفتم. قبلش هم رفتم رستوران "کوبه" و "سیزلر" خوردم. جاتون خالی خیلی خوشمزا اس. من عاشق این بخارهام که با جیلیزو ویلز از غذا میاد بیرون. البته برای 3-2 دقیقه. بعدش که صورتحساب رو آوردند توش یه کارت پستال زیبا بود که نوشته بود : "Happy Holi". به همراه یه بسته رنگ قرمز خوشگل که عکس طوطی روش بود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 17:12  توسط راحله  |