تصمیم رفتن من به ایندیا خیلی سریع صورت گرفت و خیلی سریع هم تصویب شد. از ترم یک کارشناسی ارشد فرضیه رفتن ایجاد شد. اوایل به چشم یک خواب یا رویایی دست نیافتنی بود، ولی کم کم جدی شد. از اونجایی که مامان و بابای گلم همیشه به درس خوندن من و داداش فینگیلی اهمیت دادن و میدن مشوقم هم شدن و کاری کردند که من با این قضیه ی خیالی کنار بیام. با سختی ها و مرارت های زیاد کارشناسی ارشد رو تموم کردم و بعدش هم افتادم دنبال مدرک. کل مدارکم آذر 86 آماده شد و بعدش هم یه آقای دیوونه ای باعث شد کارهام حدود 5 ماه عقب بیافته. اواخر فروردین 87 مدارکم رو فرستادم برای آیدا (دوست دوران کارشناسیم و یه دوست به تمام معنا واقعی). آیدای نارنینم و آقا سیامک گل (همسر آیدا جونی) کارهای ثبت نام و پذیرش رو برام انجام دادن و 5مهر 1387 اولین پرواز من به کشور 72 ملت (ایندیا) بود. دوست دارم وقایع و اتفاقاتی رو که تجربه می کنم اینجا ثبت کنم تا برای همیشه باقی بمونه. به امید اینکه موفق بشم طوری در هند درس بخونم و زندگی کنم که این وبلاگ پر از خوندنی های جالب بشه. طوری که در آینده وقتی به صفحه صفحه ی این وبلاگ سر زدم از خودم ناراضی نباشم.