تبليغاتX
داستان پرواز
(سفرنامه ی الکترونیکی مسافری آشنا به هند و ثبت خاطرات دوره ی دکترا)
 

واااااااااااااااااااااااااااای چه روز قشنگی

چه نامگذاری باحالی

فکرشو کنین... روز دختر

 

از همین جا این روزو به همه ی دوست جونی هام (که اکثرا مثه خودم دختر هستند و اسم پردردسر شوهر توی شناسنامه هاشون نیست) می تبریکم

 

از صبح یه عالمه SMS تبریک برام اومده که قشنگترین هاشو اینجا مینویسم:

دوست عزيزم، روزت مبارك

اميدوارم مثل حنا با مسئوليت

مثل كُزت صبور

مثل ممول مهربون

مثل جودي شادو سر زنده

ومثل سيندرلا خوشبخت باشي.

  

خداوند لبخند زد و دختر آفریده شد. لبخند خدا! روزت مبارک

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 14:14  توسط راحله  | 

 

http://dl3.glitter-graphics.net/pub/672/672915axn8bqz1k0.gif

منو می شناسین؟

یه کم فکر کنین... بیشتر...

899.gif   

ای بابا!

 خاله ها! عموها! چرا اینطوری نیگام می کنین؟!

899.gif 

با این یکی عکس چی؟

آهان! آفرین! خودشه. نفس خاله راحله اس دیگه.

11.gif

 نازنین کوجولوی عمه خاله.

آخه چرا منو انداختین وسط این هاپوها؟! مامانی منو بگیر... می ترسم...

خداییش این تخت خاله راحله چه گرم و نرمه ها. این خرگوش کوچولوشم عین من لباس پوشیده

واییییییییی خاله راحله. مرسی این ببعی ها رو بلام خلیدی.

ولی نمی دونم چلا از اون صولتیه بیشتل خوشم اومد.

اینم پسر عمومه. "آقا" محمد امین! خاله راحله بهم گفته این دوره زمونه کمبود پسر زیاد شده

برای همینم از الان یقه ی پسر عموهه رو گرفتم که در نره

خدا رو چه دیدی. شاید مهرمون افتاد توی دل هم!

 سمت چپیه محمد مهدی پسر رئیس بانک مامانیه. سمت راستیه هم ثنا دختر همکار مامانیه.

اومده بودند خونمون مهمونی.

تو رو خدا اینطوری نیگام نکنین! نمی دونم چجوری دستم رفت توی دستش. باور کنین هیچ علاقه ای بهش ندارم. نسبت به محمد امین خیلی بچه اس. مرد باید پخته باشه!

راستش... هیچی نمی تونم بگم! اه! مامانی تو هم همه اش ما رو ضایع کن!

نمی شد این عکسو لو نمی دادی؟

 

پ.ن. فدات بشم خاله که اینقده دوست دارم.

 

نفستو، عطرتو، صداتو، خنده هاتو...

همه اش زندگی بخشه و بهشتی.

مرسی که باعث میشی خستگی خاله درره.

فدات بشم

 34.gif

 

  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 23:10  توسط راحله  | 

 

سلاممممممممممممممممممممممممممممممم

485391kauzjpyr8f.gif

فقط اومدم بگم شناسایی های خودم تموم شد.

 اونم دیشب نصفه شب ساعت حدود ۳!!!

Night

و شاید تا آخر این هفته برم تهران پیش استاد راهنمای ایرانیم.

و اینکه به احتمال زیاد دوباره با ویزای کلاس زبان برم ایندیا.

دوستون دارم...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 22:45  توسط راحله  | 

 

گرفتن عکس ها و صاف و مرتب کردنشون و همینطور انتقالشون به نرم افزار پاورپوینت تموم شد.

(بر محمد و آل محمد صلوااااااااااات)

 cancan.gif

حالا رسیدیم به مرحله ی شناسایی که یه مرحله ی مهم و وقت گیری هست که توسط کلیدهای شناسایی لاتین و همین طور با استفاده از کتب مخصوص انجام میشه

reading.gif

  و... آی سخته... آی نفس گیره...

2gwb921.gif

 این پروانه ها مثه هر موجود دیگه ای اسم دارند که از 2 قسمت جنس و گونه تشکیل میشه.

288.gif

مثلا این پروانه ای که در عکس های پایین روی صفحه ی لپ تاپه نام علمیش  Vanessa atalanta atalanta"" هست که آقای LINNAEUS در سال 1758 اونو برای اولین بار شناسایی ، نامگذاری و معرفی کرده!

Ghelyon.gif 

این شبها تا بره بخوابم 3-5/2 میشه دیگه! تازه خیلی هاشم نمی تونم شناسایی کنم که باید ببرمش استاد راهنمای ایرانیم شناسایی کنه و شاید کار به جاهای باریک آزمایشگاهی و درآوردن DND برسه...

 112.gif

یکی از نصفه شبها (ساعت نزدیک 2؛ من در حال خمیازه کشیدن و پهن شدن روی کلید شناسایی و لپ تاپ!):

 putertired.gif

-هنوز نخوابیدی بابا؟!

inlove2.gif

 

- نه... می خوابم...

balloony.gif

- تموم نشد؟!

fingersmiley.gif

- نه بابا! تازه شروع شده! خیلییییی مونده هنوز!

Hanging

- نچ نچ نچ...

no.gif

- من عادت دارم. توی این 22 سال (از 6سالگی دارم بطور پیوسته درس می خونم) ضد ضربه شدم دیگه! هر چی سرم بیاد تحمل می کنم...

rollingf.gif

- بابا خوابتو کم نکنی... مریض نشی... (بابا همیشه نگران مریض شدن منه. چون وقتی به درس خوندن می افتم دیگه هیچی حالیم نیست و یه ریز و مداااااااام پشت سر هم ادامه می دم. ولی استراحتم هم می کنم.)

Night

- نه به اندازه ی کافی می خوابم...

- لااقل یه پشتی نرم بذار پشتت کمرت درد نیاد... غوز درنیاری...

-نه راحتم... الان دیگه پامیشم.

- باشه. شب به خیر بابا...

شبت به خیر بابای خوش قلب و مهربونم که مثه تو توی دنیا نیستتتت.

n7.gif

چند تا عکس از بساط شناسایی.

اول روی زمین ولو بودم! اینطوری:

 

بعدش بابایی میز رو کول کرد و برام آورد که دختر نازپروردش یه موقع کمردرد نشه یا غوز درنیاره بمونه رو دستش!

 

اون 2 تا عروسک "پت" و "مت" رو میبینین؟ برای داداشی خردیمش که عشق کارتون "پت و مت" هست. می خواست بذاره توی ماشینش که نذاشتم! لااقل نصفه شبها که خوابم می گیره یه خورده باهاشون سر و کله می زنم تا خواب از سرم بپره!

42kmoig.gif

(توجه کنین بنده یه دانشجوی دکترای 28 ساله نیستم ها! یه دختر کوچولوی 4 ساله ام که میرم مهد! و هنوز با این هیکل گنده ام عشق عروسکم! بابا به اتاقم می گه اتاق خرسها! بیچاره نمی دونه 15-10 تا خرس و حدود 20 تا عروسک رو که توی اتاقم جا نمیشد بسته بندی کردم برای روی جهازیه!)

 

 

سوئی شرتم رو هم گذاشتم زیر سرشون که گردنشون درد نگیره!

خل نشم از بس درس خوندم خیلیه! التماس دعا.

 dancegirl2.gif

پ.ن: یه نی نی کوچولوی دیگه 899.gif به فامیلمون اضافه شد.

Baby Girl

 من 2 تا دختر عمه ی دوقلو داشتم به نام های "فریده و فریبا". فریده ی عزیزم به طور ناگهانی در سن 21 سالگی درگذشت. فریبا بعد از اون ازدواج کرد و الان دو تا پسر بانمک داره. "ایلیا" 1 ساله و "آریا" که تازه بدنیا اومده.899.gif قدم نورسیده مبارک.

Baby Girl 

11.gif

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 10:46  توسط راحله  | 

 

یعنی تموم شد؟! باورم نمیشه!

خواب که نمی بینم؟!

خیلی سخت و جانکاه بود.

Rock Climber

 10 سال پیر شدم توی این 6 ماه. ولی خدا رو شکر به خوبی و خوشی پریروز  در شهر ساری به اتمام رسید. آخرین اتاله ها رو هم دیروز کردم.

این روزها شدیدا درگیر گرفتن عکسهای پروانه ها و مرتب کردنشون و انتقالشون به  Power Point بودم.

photosmile.gifputertired.gifphotosmile.gif

هنوز 3-2 روز دیگه مونده و بعد شناسایی که اینهمه دوویدیم تا بهش برسیم.

Tornado

پریروز اداره ی هواشناسی ساری رفته بودیم که اطلاعات هواشناسی رو تهیه کنیم. اصلا تصور نمی کردم که اینقده مهربون و خوش برخورد باشند. هر چی اطلاعات داشتند بهم دادند. و وقتی فهمیدند دارم هند PhD می خونم کلی منو شرمنده کردند.

155fs44059.gif

دستتون درد نکنه آقاهای مهربون.

پ.ن. این روزها دیگه نگران سرد شدن هوا نیستم. چون نمونه گیریم تموم شد. خدا رو به خاطر کمکهاش و دستگیری هاش در پاس کردن این امتحان سخت شکر می کنم.

 

ولی... یعنی واقعا تموم شد؟!!!

اینم چند تا عکس از بساط گرفتن عکس از پشت و روی پروانه ها و همین طور اتاله کردنشون.

 

 

بابای عزیز ، مامان مهربون و داداشی گلم، به خاطر همه ی زحماتی که توی این مدت متحمل شدین تا من بتونم این مرحله ی سنگین درسیم رو پشت سر بذارم خیلی خیلی مرسی

 11.gif

امیدوارم بتونم جبران کنم.

بهترین آرزوهای من بدرقه ی راه پرمهرتون

34.gif

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 12:58  توسط راحله  | 

 

 

تازه خبر اینکه... چشام با دهنم یکسان شده... پشتم داره غوز درمیاره... اصلا نمی فهمم کی و چجوری ساعت سپری شد... ساعت چیه؟! هفته ها و ماهها میان و میرن و حالیم نمی شه.

خدا رو شکر می کنم که عاشق درسم هستم و وقتی میشینم پاش گذر زمان رو نمی فهمم و گر نه که...

No

این روزها میرم دانشگاه دوران ارشد برای شناسایی نمونه های گیاهی با یکی از اساتیدم.

آی تحویلم میگیرند و مهربونی نثارم می کنند. و من لبریز از احساسات خوب.

دکتر کرامتی استاد عزیز دوره ی ارشدم که به حق استاد انسان و باخدایی هست وقتی مقاله ی ISIام رو بهش کادو دادم خیلی خوشحال شد و کلی من رو شرمنده کرد. مخصوصا وقتی فهمید با یک دکتر آلمانی نوشتمش.

و چون اسم اون واحد دانشگاهی رو توش قید کرده بودم ترتیبی داد که حدود ۴۰۰ تومن تشویقی بگیرم!!!!

Scared 1

این روزها توی دانشگاه همه منو دعوت به کار می کنند و ازم قول می گیرند که برگردم و هیئت علمی اونجا شم. خیلی همه لطف دارند و مهربونند. تا ببینیم خدا چی می خواد و آیا بنده این فشارها رو تحمل می کنم و خانوم دکتر می شم یا نه؟!

mornincoffee.gif 

یکی از نصفه شبها(آخه من معمولا تا 1 و 2 بیدارمreading.gif ولی مگه تموم میشه؟!) غرق کارم بودم که...:

- الهی قربون دحتر گلم برم که خواب و خوراک نداره...

برگشتم و با دیدن مامان گلم خستگیم دررفت:

- خدا نکنه مامان گلم...

- ان شاءالله خدا تنیجه اش رو بهت بده...

 

پ.ن۱: پسر دایی بزرگم (رضا دایی علی) phd قبول شده. اونم ایران. آی افتخار می کنم من به این فامیل درس خون. و از اونجایی که می دونم خودش و خانوم گلش این وبلاگ رو می خونند از همین جا بهش ورود به دوره ی دکترا رو تسلیت ... ببخشید تبریک می گم.

از این فامیل پر افتخار دختر دایی گلم هم باید اسم ببرم که میکروبیولوژی شهید بهشتی قبول شده. بهت از صمیم قلب تبریک می گم الهام جونم

پ.ن2: پونه (دختر عموی مامانم) (www.ida1.blogfa.com) هم دیروز صاحب بچه ی دومشون شدند. کاش این همه فاصله بینمون نبود و حضوری بهش تبریک می گفتم. ولی حیف که واقعا امکانش نیست بیام کانادا پونه جان. امیدوارم بچه ی خوب و شیرینی بشه مثل آیدای گلم و هر روز شاهد موفقیت هاش باشین.

من برم بخوابم که فرداصیح باید برم دانشگاه و بعدازظهر هم کلاس زبان و... ای خداااااااااا چقدر کار دارم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 0:39  توسط راحله  | 

 

تا حالاشده تو زندگیتون وقت سرخاروندن هم نداشته باشین؟ یا اینکه آرزو کنین کاش یه روز به جای ۲۴ ساعت میشد ۳۰ ساعت یا بیشتر؟!

بنده در چنین وضعیت نابسامانی سیر می کنم.

توی ماه اکتبر که میشه تقریبا مهرماه خودمون اینجانب بایستی نمونه گیریم رو تموم کنم، نمونه های گیاهی رو ببرم دانشگاه دوره ی ارشد تا با استادم شناسایی کنم، عکس پروانه ها رو بگیرم (هم از پشت و هم از رو!) بعد با نرم افزار پینت صاف وصوفش کنم. سپس به powerpoint منتقلش کنم. مرحله ی بعدی شناساییش کنم.

reading.gif

after thatببرم استاد راهنمای ایرانیم تاییدشون کنه! دنبال ویزا باشم، برم اداره ی هواشناسی و دما و ارتفاع و رطوبت و هزار مصیبت دیگه رو بگیرم، بعد نمودارهاشو بکشم.

Thenوسیله های ضروریم رو بخرم و....

36_11_23.gif

هر کدوم از این کارها مخصوصا شناسایی پروانه ها و گرفتن عکس هاشون (هر جعبه 1 ساعت تا 1.5 ساعت وقت می خواد برای عکس گرفتن و کار کامپیوترشیش که بیشتر... حدودا هر جعبه 2.5 تا 3 ساعت) و همین طور شناسایی گیاهان خشک شده عمر نوحی طول خواهد کشید. حالا چطوری می خوام توی یه دونه ماه اکتبر اییییییییییییین همه کارو انجام بدم... الله اعلم

mornincoffee.gif

راستی من توی نمونه گیری و... روزها قرضی به مدت 11 روزه دارم! که می خوام اونا رو هم بگیرم. چون اگه نگیرم هند خیلی سخت میشه (به خاطر آب و هوا و ندونستن زمان اذان و از یه طرف درگیری های پیاپی اونجا). فعلا 2 روزش رو گرفتم. 9 روز دیگه مونده.

Scared 1

پارسال مثه امشب می خواست برم و مثه دیشب با مامان و بابا و ولایت خداحافظی کردم. ثانیه به ثانیه اش یادمه. چه حس بد و غریبی بود. اینسری هم حتما دل کندن سخته ولی لااقل میدونم کجا دارم میرم و کارهام در چه مرحله ای هست. در ضمن یه عالمه دوست خوب هم دارم که... ولی هیچ کدوم خانواده ی آدم نمیشن که... دارم خودمو گول میزنم و تلقین می کنم که اینسری زیاد بهم سخت نگذره... ولی مگه میشه؟! منم که عاطفی...

ای بابا... برم به کارهام برسم

دعا یادتون نره

مرسی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 14:55  توسط راحله  |