اینم عکس منه که داشتم یه پروانه رو شکار می کردم

داداشی هم این عکس رو شکار کرد... شکار لحظه ها...
باورتون میشه من تا حالا اینقده شلخته نبودم؟!
![]()
یعنی واقعا این اتاق نازنین منه که قبل ها حتی یه تار موی اضافه هم توش نبود؟!
![]()



جعبه های پر از پروانه رو دارین که؟!

همین روزاست که بنده رو از اتاق شوت کنن بیرون...
![]()
هر چند که الانم به خاطر بوی نفتالین ها که توی جعبه هاس نمی تونم روی تختم بخوابم و شبها آواره ی اتاق های دیگه ام.
![]()
![]()
![]()
داداشی می گه توی اتاقت قنادی باز کردی؟
![]()
![]()
رفته بودیم نمونه گیری. این سری با داداشی و سمند نازنینش که جونش براش میره.

باید از شاهرود میگذشتیم و می رفتیم شمال شاهرود جایی به نام خوش ییلاق.
توی شهر بودیم که یهو یه مرتیکه عین... بدون نیگاه کردن از فرعی به اصلی پیچید جلوی ماشین.


خانوم بدبختشم ترک موتور نشسته بود. خلاصه ی مطلب اینکه ماشین داداشی که همیشه برق برق میزنه زخمی شد...

آقاهه خودشو خیلی کنترل کرد که نخور زمین و خدا رو شکر طوریشون نشد.
ولی ماشین... 50 تومن ناقابل خرج برداشت. داداشی خیلی خودشو کنترل کرد. هر چی گفتم چی شده می گفت هیچی. تا اینکه بسطام که برای نمونه گیری پیاده شدیم دیدم اووووووووووووووه! چه زخم گنده و ممتدی روی ماشینه. دوباره عذاب وجدان و سرزنش کردن خودم شروع شد.

هنوز ماشین بابا از اون تصادف قبیلیه که 100 تومن هزینه اشه درست نشده. خدای من... کاش زودتر این نمونه گیری لعنتی تموم شه.

من: چرا زنگ نزدی پلیس؟
داداشی: اونوقت باید تا ظهر معطل می شدیم. بعدشم ما تا حالا از این پول ها خوردیم آبجی؟ اون آقاهه اگه داشت که نمی نشست پشت موتور. برای چی ازش پول بگیرم.
![]()
من: ولی خودتم این روزها از لحاظ مالی خرابی... باید تنبیهش می کردیم که دفعه ی بعد حواسش باشه.

.
.
.
2 ساعت بعد:
من: اینقده اعصابم خورده...
![]()
داداشی: چرا؟!

من: کاش لااقل کارهام پای خودم بود و تو و مامان و بابا رو اسیر نمی کردم.
داداشی: اشکالی نداره که آبجی... موفقیت تو عین موفقیت منه... اصلا غصه نخور...
تازه من راضی تر و خوشحال ترم اگه تو از من موفق تر و بالاتر باشی


باورت میشه؟ اون روزی که تو فوق لیسانس قبول شدی من تموم پادگان رو شیرینی دادم!!!!!
(آخه اون روزها...5 سال پیش...داداشی سربازی بود که من ارشد قبول شدم. هر چند آزاد بود ولی باورش برای همه سخت بود که من قبول بشم چه برسه به اینکه رتبه ی 1 هم بیارم!)

من و بابا از یه جایی درمیاریم می خوریم. تو سرتو بالا بگیر...


توی نمونه گیری هم قدم به قدم باهام بود که کسی منو ندزده... آخه جایی که رفته بودیم خیلی خلوت بود. پر بود از خونه خرابه که یه عالمه باغ هم احاطه اش کرده بودند. مامان کلی بهش سفارش کرده بود مواظبم باشه و او هم مثه چشاش هوامو داشت. تازه یه نمونه ی جدید هم برام گرفت.

این عکس داداشی درحال رانندگی به طرف خوش ییلاق.

قربونت برم داداشی



پ.ن. بارها گفتم و باز هم می گم. من عاشق خونواده ام هستم.

می میرم براشون. برای مامان، بابا و داداشی. فقط کاش دنیا اینطوری نامرد نبود و ماها رو از هم جدا نمی کرد. می دونم دعای خیلی قشنگی بود که هیچ وقت اجابت نمی شه. چون این رسم زندگیه. و باید باهاش ساخت... سوخت و ساخت.

همین طوری توی حال خودم در شب 21 رمضان توی خونه ی خدا نشسته بودم که یهو یکی از دوستهای گلم که تو اعتکاف باهاش آشنا شده بودم SMS داد که فلانی ما می خوایم یه افطاری بدیم ایتام... تا چه حد میتونی کمک کنی؟
وقتی فهمیدم اونم توی همون مسجده زودی رفتم پیشش. کمک مالی در حدی که جیب مبارک (که اوضاعش این روزها خیلی بی ریخته) اجازه میداد کردم. ولی دوست داشتم باز هم کمک کنم. این طوری بود که قرار شد 23 ماه رمضون در یکی از تکایای ولایت برم کمک.
حس خوبی بود. با بچه های گلی که اومده بودند اونجا و معلوم بود توی خونه هاشون خیلی خیلی کم کار می کنند، ولی اونجا برای خدا، دقیقا مثه "کزت" میدوئیدن، تا موقع افطار کمک کردیم. البته کاری که من کردم اصلا به چشم نمیومد در مقابل اون همه ایثار... ولی حداقلش این بود که حس خوبی داشتم.
عکس میزها:

عکس چند تا بچه یتیم پاک که نمی دونستن چجوری غذاها رو به چششون بکشن:




اینطور مواقع هست که آدم نمی دونه چطور خدا رو شکر کنه.
پ.ن۱. من اینطور مراسم رو بیشتر دوست دارم. چون واقعا آدمهای بی بضاعت میان و می خورن. نه اینکه یه عده فامیل و دوست و آشنا که وضع مالیشون شاید از ما هم بهتر باشه رو...
پ.ن۲. اینا رو اینجا می نویسم چون می دونم وبلاگم خواننده زیاد داره که اکثرشون هم خاموشند. شاید این چیزایی که اینجا می نویسم جرقه ای توی ذهن بقیه ایجاد کنه برای احیای این آداب و رسوم.
با تو بودم
با تو که نمی دانم چرا مرا می بینی؟
با تو که خودم و از روی اختیار انتخابت کردم
چون نشانه هایت را دیدم
با تو در دل پر ستاره ی آسمان دیشب پرواز کردم
حس زیبای بودن در آغوشت را دوباره در این شبها به من چشاندی
با تو که سال گذشته در این شبها در بدترین وضعیت ممکن بودم
با تو که دعاهایم را از پارسال تا امسال اجابت کردی. همه ی دعاهایم را... هیچ کدام را از قلم نیانداختی
با تو که دیشب در تاریکی های خانه ات مطمئنا مرا دیدی
با تو که اشک را به چشمانم هدیه دادی
به چشمانی که خودت آگاهی به کرده هایش
با تو بودم
در ۲ شب از بهترین شبهای زندگی ام
با تو که نمی دانم این همه بنده را چگونه می بینی و دعایشان را اجابت می کنی
با تو بهترین خدایی که در این عمر نه چندان طولانی ام دیده ام
خدای مهربونم
ممنونتم
به خاطر همه چیز
به خاطر همه چیز

خدایا به داده و نداده و گرفته ات شکر
که داده ات نعمت است،
نداده ات حکمت،
و گرفته ات امتحان
منتهای آرزوم اینه که بذاری همیشه بنده ات بمونم
همیشه عبادتت کنم
همیشه در درگاه مقدست زانو بزنم و سجده برم
همیشه به من لیاقت بودن در کنار بهترین بنده هات رو بدی
و خدای قشنگم اون روز رو نیاری که شیرینی بودن در آغوشت رو از من بگیری
شاید سال دیگه این شبهای قدر رو هند باشم
نمی دونم
التماس دعا از همه توی این شبهای عزیز

چند روز پیش تولد بزرگترین خدای هندی ها بود.
این خدا "گامپاتی" هست که دارای بدن انسان و سر فیل هست.
خودشون رو برای این خدا می کشن! براش دعا می خونند، خیرات میدن، همه جا رو به خاطر "گامپاتی عید" تعطیل می کنند و...




چقدر ما خوشبختیم مگه نه؟
یکی از دوست خارجکی هام که توی کلاسمون داداش کوچولوم my tiny (little)brother صداش می کردم (فقط به خاطر اینکه 1 سال ازم کوچیکتر بود) گاهی اوقات ایمیل میده.
ولی این سری ایمیلی که داده خیلی برام ناراحت کننده بود. بار اولی نیست که از طرف دوستای خارجیم سوال پیچ می شم در مورد cیاست های ایران. نه من... همه ی ایرانی ها.
ولی نمی دونم تا کی باید تحقیر شیم؟
این ایمیل برای من هیچ مفهومی نداشت. چون من عربی بلد نیستم. ولی... تا دلتون بخواد ناراحت کننده بود:
دوبي كنت رايحه اشتري واحد كبير

ايش دا الي طالع من راسك يا اخت انتي 
تعاالي هنا فين رايحه هع هع < < ضحكة مناحي الشهيره

عارفين انك مستعجله بس اصبري نتفاهم شويه 
خلاص المره دي مشيتها لكي بس اشردي بسرعه لا تصيدك المتوحشه الي تكفش البنات

ايوا كدا خليكي شطوره واسمعي الكلام

كمان من قدام ومن ورا ايش قلة الادب دي

شوفي وربي ما تسكتي وتتغطي لا ادخل اصباعي في خشمك

لا تخافي بنروح مشوار ونرجع

كمان حتى الشراب منتي لابساه 
تبا لكي على الاقل غطي راسك دحين

شوفي تاني لو شفتك راح تنفرشي سامعه ولا لا

مو عيب عليكي تسوي كدا وباين عليكي بنت ناس محترمين

بتغطي وغصب عن اهلك كمان سامعه

بلا كدب انا كنت هناك والمحل مقفل

غطي تمام باقي شويه
ياهو الحرمه دي vvvv من جد شكلها قويه

شوفي انا لمن اغطي من قدام يطلع من ورا ايش اسوي

پ.ن۱. کاش اونقدر راحت بودم که از ترس هک نشدن وبلاگم همه ی درد دلم رو اینجا بنویسم. نه تنها درددل من بلکه درد دل تمام کسانی رو که خدای مهربونشون خیلی با خدایی که این انسانهای... می پرستند متفاوته. خدایی که در عالم باقی کسانی رو مجازات خواهد کرد که باعث شدن جوونها از اسلام فرار کنند...
ای موسی... تو برای وصل کردن آمدی نی برای فصل کردن آمدی...
پ.ن۲. مطمئنا دوستای گل و بستگان مهربونم که در خارج از کشور زندگی می کنند می دونن چه زجری داره توضیح دادن اینگونه عکس ها برای خارجی ها. که البته اگه (اگه) بتونی متقاعدشون کنی که همه ی ایرانی ها اینطوری نیستند کار شاقی کردی. ولی با دل پر از دردو نفرت خودت هیچ وقت نمی تونی کنار بیای.
پ.ن۳. شما جای من بودین جواب این خارجی ها رو چی میدادین وقتی می پرسند مگه دین زورکیه؟
پ.ن۴. دلم برای هند تنگ شده. برای فضای آزادی که در کنار دریا و در کنار بشر برهنه می تونستی خانوم هایی رو با چادر و نقاب ببینی. و مطمئنا انسان مختار آفریده شده و به زور کسی رو نمیشه وادار کرد که مسلمون یا کافر شه.
طبق معمول رفته بودم سراغ عکس های ایندیا
![]()
همیشه وقتی دلم تنگ میشه میرم و نیگاهشون می کنم
عجیب اینکه همه اش فکر می کنم رفتن به ایندیا توی خواب اتفاق افتاده!
![]()
چند تا عکس از صاحبخونه ام و عروسش و نوه هاش میذارم
امیدوارم خوشتون بیاد
![]()
این عکس وانشیکا (سمت چپ) و نهاریکا (سمت راست) هست. روی تاب توی حیاطشون که باصفا بود
منم کنارشون نشستم ها! دیدین بالاخره عکس خودمو گذاشتم
:
اینم وانشیکا کوچولوی عزیز و مهربونم که خیلی خیلی دلم براش تنگ شده. اول ها ازم خجالت می کشید و از دستم فرار می کرد. ولی بعد باهام خیلی خوب شد. همه اش میومد بغلم. روز آخر هم که من میخواستم بیام بغض کرده بود:
اینم وانشیکا (سمت راست) و نهاریکا (سمت چپ) روی تختشون توی اتاقشون. اون عروسک کلاه صورتیه رو من برای تولد وانشیکا خریده بودم که کلیییییییییییییییی ذوق کرده بود:
اییییییییی! یادش بخیر! اینم دوچرخه ی دوست داشتنیه من بود که زیاد... یعنی اصلا! ازش استفاده نشد و آخر هم فروختمش به نهاریکا:
اینم عکس خونواده ی صاحبخونه البته به غیر از بابای بچه ها. اون پیرزنه صاحبخونه ی مهربونم بود که خیلی منو دوست داشت. اینقده ابراز احساسات می کرد که همسایه جان همه اش بهم حسودیش میشد.
![]()
![]()
![]()
![]()
وقتی می خواستم بیام موهامو نوازش می کردو بهم می گفت گریه نکنم.
اون خانوم جوونه مامان نهاریکا و وانشیکا بود که به همراه نهاریکا گلوله گلوله اشک میریختند وقتی من می خواستم بیام.
خداییش صاحبخونه ی مهربون و گلی داشتم.
![]()
اون سمت چپی هم خودمم که کمی از پنجابیم (یه نوع لباس هندی) افتاده! دیدین چقدرررررررررررر من امروز از خودم عکس گذاشتم![]()
![]()
![]()
:
اینم روز قبل از خداحافظی و آخرین عکس. بای بای خوشگلای مهربون
پ.ن. همونطور که قبلا گفته بودم نهاریکا یعنی مجموعه ای از چند ستاره و وانشیکا یعنی ملکه ی جنگل.
قشنگه مگه نه؟!
I reaaly miss you my dear owner...

![]()

باز هم صدای قدمهایی آشنا گوش دلم رو نوازش میده. صدایی که هر چند پیام آور روزهای سخت و متحمل بردباری هست ولی باز هم شیرین و دلنشینه. روزهایی که توی اون بنده هایی منتخب لیاقت نیایش و ستایش خالصانه ی پرودگار رو دارند و کاش من هم یکی از اونها باشم.


لحظات عشق بازی با پروردگارم همیشه برام شیرین بوده، ولی چند سال بود که رمضان برام سخت می گذشت. از اسمش هم فرار می کردم. روزشماری می کردم که تموم شه. ولی امسال...
خدایا کاش کمی ، فقط کمی برام قابل هضم بود که چطور از پس این همه ناسپاسی باز هم توفیقات معنویت رو شامل حالم می کنی و کاری کردی که شیرینی عبادت رو بچشم. چه طعمی داره این شیرینی و چه لذتی داره بندگیت و چه آسمونیه سجده های سحرگاه و چقدر سخته تشکر بابت این همه نعمت.
![]()

دوباره رمضان رسید. نمیدونم چرا؟! ولی اولین سالیه که منتظرش بودم. هرچند میدونستم سخته ولی دوست داشتم باز هم بیاد. شاید چون آخرین سالیه که رمضان رو توی خونه ی بابام باشم! (حدسهای منحرفانه نزنین که هیچ خبری نیست. بهم الهام شده )،
شاید به خاطر تعلق خاطری باشه که به مسجد محلمون دارم،
شاید به خاطر این باشه که تا 3-2 سااااااااااااااااااال دیگه باید توی هند خودم سحر و افطار درست کنم
![]()
و از خوردن غذاهای مامان محروم باشم،

شاید به این خاطر که باید تا یه مدت طولانی صدای ربنا و دعای سحرنشنوم، شاید... شاید به خاطر لطف خدا باشه... ولی هر چی که هست شیرینه و دلپذیر.
پ.ن1. یادمه پارسال توی ماه رمضون رفتم هند. خیلی پارسال سخت گذشت و همه اش بوی رفتن میداد و گریه. الان که به پارسال فکر می کنم دلم می گیره. ولی امسال که بخوام برم زیاد سختم نیست چون لااقل می دونم اونجا چه خبره. سختی و غصه خوردنهای پارسال بیشتربه خاطر ترس بود و اینکه نمی دونستم کجا دارم میرم. ولی امسال شاید راحت تر دل بکنم... شاید
پ.ن2. از همه التماس دعا دارم. سر سفره های معنوی افطار و سحر یادتون نره برای منم دعا کنین. مخصوصا دعا کنین این ویزای گرامی تشریفشون رو بیارن.

پریروز دور سوم نمونه گیری تموم شد. دوری که کلی هزینه بر بود و پرخطر،
![]()
به همراه یه قبض جریمه ی ماشین و یه تصادف کوچولو
![]()
و یه راحله ی گریان.(از شدت عذاب وجدان)
ولی همچنان با یه بابای گل که همه اش می گفت عیب نداره، فدای سرت، غصه نخور؛
![]()
با یه داداشی گل که چند بار از درس و دانشگاه و کارش زد و باهام اومد نمونه گیری؛

و یه مامان مهربون گل که همیشه هوامو داره و با وجود پادردش همیشه همراهیم کرده و دعاها و نذرو نیازهای خالصانه اش همیشه همراهم بوده.
خدابا به خاطر این همه نعمت شکرت
پ.ن. یه دور دیگه مونده. صبر ندارم تموم شه
![]()