در گیر و دار کارهای مربوط به Research visa هستم که واقعا نفس گیره.
2 بار تا حالا در 10 روزه گذشته رفتم تهران.
سفارت هم که غلغله اس!
آقای اودی گفتش که 170 نفر رررررررررررر تو نوبتن و حالا حالاها نوبتم نمی شه
دارم وسایل نمونه گیری رو آماده می کنم. یا می خرم یا خودم درست می کنم. خیلیییییییییی گرونن.
![]()
دیگه اینکه واقعا نمی دونم از پس پروژه ی به این سنگینی برمیام یا نه؟!
خدا جونم کمککککککک
همین که از هواپیما پیاده شدم و تونستم موبایل ایرانیم رو از توی ساک بکشم بیرون، زنگ زدم بابا:
- سلام دخترررررررررر. آفرین بابا!
![]()
داشت جیغ می کشید. نمی دونم چرا فکرش رو نمی کرد که بتونم از یه کشور دیگه،تنهایی بیام ایران! برای همین بهم می گفت آفرین که تونستی!!!
به مامان گل هم زنگ زدم:
- (با صدای فریاد!) سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااامممممممممممممممممم مامانییییییییییییییییییییییییییی!!! چطوری؟
![]()
- (من:) سلااااااااااااام مامان. خوبی؟ نمی دونم چرا دلم داره برات ضعف میره. برای همه دلم تنگ شده. مخصوصا برای تو مامان...
نمی دونم چرا زمان نمی گذشت. منظورم از موقعی که در فرودگاه امام پیاده شدم تا موقعی بود که رفتم ترمینال جنوب و بعدش برگشتم ولایت. خیلی خسته بودم و از زور خستگی و خواب آلودگی چشام رو با چوب کبریت باز نگه داشته بودم. ولی از شور و شوق دیدن عزیزانم خستگی رو درک نمی کردم. وجب به وجب جاده رو با چشام اندازه می گرفتم و متر به مترش رو میشمردم. قلبم سر جاش نبود اصلا. بهش می گفتم چه خبرته بابا!!! این همه تحمل کردی این چند ساعت هم روش دیگه...
بگذریم از اینکه در طول راه N بار مامان و بابا و داداشی بهم زنگ زدند. همه اشون می گفتند من می خوام بیام دنبالت!
![]()
برای همین 5 دقیقه مونده به رسیدن به ولایت به همه اشون زنگ زدم. اول مامان و داداشی رسیدند، بعدش بابا به فاصله ی یکی دو دقیقه اومد.
![]()
![]()

پرواز توی بغل مامان گل از فراموش نشدنی ترین صحنه های عمرم بود. پاهام از فرط هیجان درونی می لرزید. یادمه هوا خیلی سرد بود. طوری که فک پایینیم به شدت بالا و پایین می پرید! ولی نمی دونم چرا توی بغل مامانم چند تا شوفاژ با هم روشن بود! اصلا هواسم به اطراف نبود. فقط و فقط من و مامان همدیگه رو فشار می دادیم. تا اینکه صدای فریاد داداشی و راننده که داشتند گلوشون رو پاره می کردند باعث شد به طور موقتی همدیگه رو ول کنیم:
- بیا ببین کدوم ساک مال توئه... راحلهههههههههههههههه... با توام... کدوم یکیش مال توئه؟!!!
![]()
داشتم می گفتم کدوم ساکها مال منه که یهدفعه بابا هم اومد. برای بار سوم توی اون روز پرواز کردم.
![]()
بابا به زور بغض خوشحالیشو قورت می داد.
اولین جایی که رفتیم "تکیه ی حضرت ابوالفضل سلام الله علیه" بود. آقام و تکیه ی مقدسش از فرسنگ ها دور خیلی از دعاهای من رو مستجاب کرده بودند. هر جا توی هند کارم گیر می افتاد زنگ میزدم به مامان و می گفتم توی این تکیه ی مقدس برام نذر کنه.
بعدش هم اومدیم خونه و کلی حرفهای نگفته به انداره ی 6 ماه دوری. نمی دونستم از کجا بگم و چی بگم. فقط یادمه مثه طوطی حرف می زدم!
![]()
از اونجایی که 2 روز مونده به عید اومده بودم کلی کارهای مربوط به عید داشتم
و بعدش هم عید و دیدن دوستای گلم و فامیل های نازنین. خلاصه که کلی سرم شلوغه. ولی باید کم کم شروع به انجام کارهای مربوط به تزم کنم که یه جورایی پوستم کنده اس.
![]()

پ.ن: لذت خوردن غذاهای مامان، سر و کله زدنهای مداوم با داداشی، تحمل خر و پف های بابا! بوسه های پیاپی از گونه ها و پیشونی مامان گل، نفس کشیدن توی فضای گرم خونه و ... چیزهاییه که نمی شه در قالب چند تا جمله و توی یه وبلاگ توصیفشون کرد. اینها تجربه هایی گرانبها هستند که به این سادگی ها به دستم نرسیده. و من بیش از پیش قدر لحظه به لحظه ی ثانیه های با هم بودنمون رو می دونم و روزانه بارها و بارها به درگاه مقدس پروردگارم به خاطر تکرار مجدد این دقایق طلایی، سجده ی شکر به جای می آورم.

بالاخره روز موعود فرا رسید و من در روز سه شنبه 17 مارچ 2009 به سمت ایران پرواز کردم.
![]()
هیچ وقت فکرشو نمی کردم که اینقده دل نازک باشم. یا من دل نازکم یا هندی ها خیلی خوبند! چون علی رغم شور و اشتیاق بسیار زیادی که برای اومدن به ایران داشتم، از چند روز مونده به 17 مارچ برای هند و مردمش و همینطور دوستان و استادانم دلتنگ شده بودم.
![]()
از چند روز مونده به پروازم شاهد صحنه هایی قشنگ از مهر و محبت های خالصانه ی اطرافیانم بودم. اطرافیانی که شاید به بعضی هاشون حتی یک بار سلام هم نکرده بودم؛ مثل همسایه رو برویی که توی building اون طرف خیابون خونه داشتند، مثل صاحب مغازه های پایین خونمون هستند. مثل صاحبخونمون و عروسش و نوه هاش!!! مثه ... خیلی های دیگه...
![]()
نمی تونم بگم چقدر هندی هایی که من باهاشون سرو کار داشتم آدم های خوبی بودند.
![]()
روز آخری که رفتم پیش استاد راهنمام کارای باقیمونده رو انجام داد و امضاها رو تکمیل کرد. بعد جلوی چشای از حدقه دراومده ی من دستاش رو به نشانه ی دعا به سمت آسمون بالا برد و از خدا برام آرزوی موفقیت کرد.
![]()
اوج تجلی رفتارهای محبت آمیز رو در نگاه ها و رفتارهای صاحبخونه ام و خونواده اش دیدم. وقتی که با اصرار می خواستند باهام عکس مشترک داشته باشند. وقتی کلی خوراکی هندی بهم دادند. وقتی "وانشیکا" کوچولو 6 صفحه نقاشی برام کشید. موقع خداحافظی همه اشون اومدن جلوی ماشینی که قرار بود من رو با خودش ببره بمبئی و "وانشیکا" پرید توی بغلم؛ "نهاریکا" و مامانش به خاطر رفتن من گریه می کردند؛ صاحبخونه ام (همون پیرزن مهربون) به زور بغضش رو قورت داد و موهام رو نوازش کرد و بهم گفت:
- No crying…
![]()
برام غیر قابل تصور بود که دوستان و همسایه هایی اینچنین مهربون و خونگرم داشته باشم که برای من دلتنگ بشن. حتی خیلی از همکلاسی ها بابای گوشیم رو در آورده بودند در روزهای آخر. همه اش احساس دلتنگی و ناراحتی می کردند. SMS های محبت آمیزشون رو هنوز پاک نکردم.
![]()