تبليغاتX
داستان پرواز
(سفرنامه ی الکترونیکی مسافری آشنا به هند و ثبت خاطرات دوره ی دکترا)
 

توی این روزهای آخر خیلییییییییییییییییی سرم شلوغه

سر فرصت یه آپ مفصل می کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 9:48  توسط راحله  | 

 

یه معبد خیلی گنده طرفهای دانشگاهمون هست که باید از یه عالمه پله بری بالا تا بهش برسی. گفتم این روزهای آخر برم یه سر اونجا.

 کلی تاسف خوردم به کسانی که به یه فیل گچی که بینهایت زشت کنده کاری شده بود و به رنگ نارنجی بود تعظیم می کردند. تازه دورشم می گشتند و گل ها و نارگیل هایی که دستشون بود به توسط اون متبرک می کردند.

 بعد از اونجا از حدود 20 تا پله ی دیگه هم رفتم بالا ببینم اونجایی که مردم تجمع کردند چیه. باید کفش هامون رو میدادیم کفش داری و وارد اون مکان مقدس می شدیم! به زور دهانم رو که از تعجب باز مونده بود می بستم.

 این عکس "خدای وحشت" بود که میگن خیلی قدرت داره و نباید هیچ وقت از دستشون ناراحت شه!

View Full Size Image

(اگه خواستین روی عکس کلیک کنین تا بزرگ شه.)

بعد رفتم چند تا پله بالاتر. دیدم یه عالمه آدم توی صف واستادند. داشتم کله می کشیدم ببینم چه خبره.

 یه دفعه یه آقای نگهبان بهم گفت بیا دور بزن و برو توی صف. نمی خواستم بگم من با خدای شماها کاری ندارم به خدا! ولی نگفتم. به زور خنده ام رو خوردم و رفتم توی صف. فکر می کنین چی دیدم؟ یه عالمه آیینه کاری که وسطشون یه دایره ی نارنجی بود که چیزی شبیه سیگار دهنش بود و چشم و دماغ زشتی هم داشت. مردم گل ها و نارگیل هاشون رو اونجا متبرک می کردند در حالیکه پول هم میدادند!!!! داشت حالم به هم می خورد از این همه بی فرهنگی در قرن 21!!!

پ.ن1. بیش از پیش به خدای نازنینم افتخار می کنم. خدایی که اگر چه مثه اون دایره ی نارنجی دیده نمیشه، ولی حضورش یا عقل دیدنیه. من هر روز زندگیم این خدای نامرئی رو دیدم. محبت هاش، امتحان هاش (که اکثرش رو خراب کردم!)، مهربونی هاش، تنبیه هاش و ... رو لمس کردم. در سجاده ی عشق باهاش حرف زدم. اونم با قرآن نازنینش باهام حرف زده. همه چیز خدای ما با عقل اثبات شدنیه. کاش ما اونقدر ناشکر نبودیم و می فهمیدیم چقدر افتخار بزرگی نصیبمون شده که مسلمون باشیم.

پ.ن2. همه ی مردم هند اینطوری نیستند. همه جور دینی رو من توی این کشور دیدم. این مهمه که در این کشور همه آزادند و هر کسی همونطوری که هست زندگی می کنه و اگر کسی مسلمونه، واقعا مسلمونه. برای خدا نه به خاطر ترس از ....

 

یک چشم بر آسمان دوخته ام و یک چشم بر زمین !

خدای من

پس کدامین وقت است زمان دیدن تو و من ؟

چشم دلم را آنگونه گردان

که نبیند جز تو را در آیینه من

و نبیند مرا جز در آیینه ماه روی تو .

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 17:20  توسط راحله  | 

 

12 مارس در هند فستیوال رنگها بود. اسمش Holi هست. توی این روز همه جا تعطیله و مردم با پاشیدن رنگها به هم روز شادی رو برای همدیگه می سازند.

این عکسیه که از مراسم شادی صاحبخونه ام گرفتم (از پنجره ی حموم!).

View Full Size Image

(اگه خواستین روی عکس کلیک کنین تا بزرگ شه.)

اینقدر به کاراشون خندیدم که دلدرد گرفتم. همه اش روی هم آبهای رنگی می ریختند یا با رنگ سر و صورت و دستها و لباسهای همدیگه رو رنگی می کردند. توی خونه ضبط هم گذاشته بودند و گاهی اون وسط ها با هم می رقصیدند.

 جالب اینجا بود که هر کی می رفت توی خونشون به زور می کشوندنش توی جمعشون و رنگیش می کردند! از جمله یه خانوم و آقای نگون بخت که با لباس بیرون نمی دونم کجا داشتند می رفتند.

 خلاصه که اونقدر به هم رنگ پاشیدند و رقصیدند که خسته شدند.

من که می ترسیدم اونروز برم بیرون! چون تقریبا همه از وسیله های رنگ پاشی داشتند و بعضی ها به هیچ کسی رحم نمی کردند. تقریبا هر کسی رو روی موتور یا پیاده میدیدی لباسش، صورتش یا موهاش رنگی بود. نوبت دندونپزشکی هم داشتم و با ترس و لرز رفتم. قبلش هم رفتم رستوران "کوبه" و "سیزلر" خوردم. جاتون خالی خیلی خوشمزا اس. من عاشق این بخارهام که با جیلیزو ویلز از غذا میاد بیرون. البته برای 3-2 دقیقه. بعدش که صورتحساب رو آوردند توش یه کارت پستال زیبا بود که نوشته بود : "Happy Holi". به همراه یه بسته رنگ قرمز خوشگل که عکس طوطی روش بود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 17:12  توسط راحله  | 

 

اومدم شام درست کنم.گفتم یه سوپ باحال خوشمزه درست کنم. مهمون هم داشتم.

یه خورده از برنجو قورمه سبزی ظهر اضافه اومده بود به همراه سبزی خشک و لپه و عدس و ادویه و سیبزمینی و پیاز و گوجه ی رنده شده ریختم توی قابلمه. جاتون خالی که ببینین چه بویی راه افتاده بود!

نیم ساعت مونده به حاضر شدن کامل غذا!!! رشته رو ریختم. هی می رفتم نیگاه می کردم ولی حس می کردم قیافه ی سوپه ناجوره!

در آخر متوجه شدم به جای رشته ی سوپ رشته ی آش ریختم توی غذا!

  

هم شبیه آش رشته شده بود و هم شبیه سوپ و در نهایت طعم هیچ کدوم رو نمی داد. به دوست گفتم بیاد شاهکارم رو ببینه. در حالیکه بغض کرده بودم. دوستم زد زیر خنده:

- ای خدااااااااااااااااا! راحله کدوم بدبختی می خواد بیاد تو رو بگیره!!!

بعد با هم خندیدیم.

خوب شد جیگر و دل و قلوه توی یخچال داشتم که دوستم کباب درست کرد باهاش! چون ظاهرا از مزه ی غذای فضایی خوشش نیومده بود!

پ.ن. ولی خودم خوردم. خیلی هم خوشمزه شده بود.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 20:20  توسط راحله  | 

 

تپش لحظه ها جاری است و من...

و من همچو ماهی کوچکی در دریای متلاطم مویرگ های حیات شناور. تلاشی بی انتها به عشق رسیدن به دل زندگی...

و دل زندگی چه می تواند باشد جز آغوشی گرم مملو از حرارت عشق و چه خوشبختم من که قادر به تجربه ی مجدد این حرارت هستی بخش هستم. حرارتی که هر کس تجربه کرده قادر نبوده به سرمای نبودنش عادت کند.

شاید باور کردنی نباشه؛ ولی 6 ماه به سرعتی گذشت که من شاید برای اولین بار تجربه ی گذر زمان به سرعت برق و باد رو حس کردم.

6 ماه از سخت ترین، هیجان انگیزترین، دلتنگ کننده ترین، غریب ترین و به غایت زیباترین دوران عمرم رو. باورش برای خودم هم سخته که 6 ماه از مامان، بابا و داداشی دور بودم.

 اصلا توی تصورم هم نمی گنجید که قادر باشم اینهمه از عزیزانم دور باشم. ولی این دوران به من نشون داد که آدمیزاد هرچی طلب کنه می تونه بهش برسه.

یه چیز عجیب و غریب تره دیگه اینه که بدجوری به هند عادت کردم؛ به دوستام، به مردم هند، به همسایه هام، به استادهام، به همکلاسی هام و... فکر کنم برسم ایران دوباره روزشماری کنم برای برگشتن.

 ولی دفعه ی آینده خیلی بهتره، چون قراره مامان و بابا و داداشی در نوبت های مختلف بیان بهم سر بزنند.

به جوری بلیطم رو confirm کردم که برای اول عید ایران باشم.

 ایران بیام همه اش باید برم دنبال sampling و شناسایی و از اینجور چیزها. کار نفس گیری در پیش رو دارم ولی برام شیرینه. چون رشته ام رو خیلی دوست دارم.

ایران موندنم اینطوری که بوش میاد خیلی طول خواهد کشید، چون باید منتظر research visa باشم که بچه ها میگن ظاهرا شاید تا یکسال هم طول بکشه.

 

پ.ن. یعنی ممکنه ؟! نمی دونم وقتی مامان و بابا و داداشی رو دیدم چجوری بغلشون کنم. چجوری ذخیره ی بوسه ای رو که توی این 6 ماه انباشته شده بارون کنم روی سر و صورتشون.

مطمئنم بابا و مامان شکسته تر شده اند. می تونم تخمین بزنم دوری من چی به سرشون آورده.

مامان گل از روزی که فهمیده که می خوام برم روزی 3-2 بار زنگ میزنه. توی صداش خوشحالی موج میزنه و اشتیاق دیدار. همه اش قربون صدقه اش میرم و با هم روزشماری می کنیم.

- رو تختیتو پتوتو دادم بشورن. اتاقتم با خدمتکار ریختیم بیرون تمیز تمیزه! حتی کتابخونتم ریختیم بیرون. راحله مامان فقط نمی دونم کتابها رو درست چیدم یا نه؟؟!!

- وایییییییییییییی مرسی مامان گلم. چرا خودتو اذیت کردی اینقدر؟ تو رو خدا اینقدر به خودت فشار نیار. من دلواپستم...

 

بابا وقتی فهمید دارم میرم بغض گلوش رو فشرد ولی زودی خوردش. مثه بچه ها ذوق کرده بود و می گفت و می خندید و جوک می گفت.

اونم هر روز روزشماری می کنه. هر شب می پرسه:

-         سلام دختررررررررررررررررر بابا! خوبی؟ کی میای؟!

آخر مکالمه:

-         باشه دختر بابا. مواظب خودت باش. پس کی میای؟!!!

 

مکالمه با داداشی:

-         سلام خوبی؟ داداشی برای عید میام ها.

-         سلام. جدی می گییییییییییییی؟

 کی میای؟!!! کی بیام دنبالت؟!

 

قربونتون برم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 10:1  توسط راحله  | 

 

بالاخره بعد از کلی استرس رفتم پیش دندونپزشک.

 دکتره بیچاره اصلا وقت نداشت ولی وقتی فهمید می خوام برگردم ایران نوبت یکی دیگه رو جابجا کرد و داد به من.

هنوز هم باید برم پیشش ولی خاطره ی روز اول بسیار جالب بود.

دکتر اونروز بهم گفته بود زنگ بزنم تا ببینم چه ساعتی دقیقا باید برم پیشش.

-         Hello doctor. How r u? Raheleh is speaking. Do u remember me?

-         Oh hello Raheleh! Yeah, I remember u. Raheleh M!!! From Iran! U have problem in your front teeth!

-         Yes doctor, u r really an intelligent man!

 

برام جالب بود که بین اونهمه مریضش من رو یادش بود. واقعا دکتره باهوشی بود. همون دکتری بود که certificate هاش رو از دقیقا نمیدونم کدوم کشور اروپایی گرفته بود. دکتره باسوادی به نظر می رسید.

 

وقتی سر ساعت 3.5 رفتم پیشش اومده بود.

برخلاف دندونپزشک خودم توی ایران که کلی با تاخیر میومد.

بهش گفتم:

- Would u please use senseless injection for all my mouth even for my tongue?! I afraid so much…

 

-         Yessss,,, certainly.

 

یهو گفت دوستت رو الان توی اتاق انتظار دیدم. می خوای بهش بگم بیاد اینجا؟

گفتم نمی دونم اگه مشکلی نیست. بعد به دستیارش گفت که دوستم رو صدا کنه. وقتی دوستم اومد بهش گفت نوشیدنی می خوای؟!!!

بعد براش یه juice سفارش داد.

وقتی دندونام رو دید گفت:

-         One stupid person fills between two teeth, what a stupid man!!!

منظورش ندونپزشک ایرانیم بود. همون که باعث شده بود این بلا سر دندون نازنینم بیاد.

وسط های کار همه اش آواز می خوند و باهام حرف میزد.

از توی گوگل یه دیکشنری گویای Persian  هم دانلود کرده بود و گاهی از طریق اون باهام فارسی به لهجه ی بانمک هندی صحبت می کرد. مثلا:

-         کیلی داردناکه؟! (خیلی دردناکه؟!)

-         داندان (دندان).

-         چطور پیش میره؟!

-         چه احساسی داری؟!

-         کوبه؟ (خوبه؟)

اصلا نفهمیدم 1.5 چجوری گذشت. اصلا اصلا درد نداشتم. حتی بعد از تموم شدن اثر بی حسی. با اینکه کارهای وحشتناکی داشت روی دندون بیچاره ام انجام میداد.

 

پ.ن. زمین تا آسمون جو دندونپزشکی، اخلاق آقای دکتر، کارش و سوادش با بهترین دکتری که توی شهرمون می رفتم پیشش فرق داشت. حتی قیمتی هم که گرفت واقعا کمتر بود.

  

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 9:43  توسط راحله  | 

 

روز ۴ مارچ نتایج امتحان زبان رو زدند روی بورد. بماند که چقدر اعصابم خورد بود بابت اینکه فکر می کردم امتحان رو خراب کردم. و بگذریم از اینکه شب قبلش همه اش کابوس می دیدم که روبروی اسمم واژه ی "فیلد=افتاده" درج شده بود.

یه عالمه از بچه ها اومده بودند ببینند نتیجه چی شده. توی دلم با خدا جونم درد دل می کردم و حرف می زدم!:

"خدا جونم می دونی که وقت نداشتم ولی همه ی سعیم رو کردم. خودت کمکم کن. نذار آبروم بره. دیدی که امتحانشم سخت بود! ردیف اول هم بودم و موبایل هم نداشتم که تقلب کنم!!! همه ی امیدم به خودته..."

بعد از کلی معطلی بالاخره نتایج رو زدند. اصلا باورم نمی شد که رتبه ی  A شدم! یعنی از بالاترین نمرات کلاس! همه اش فکر می کردم اشتباه میبینم. چند بار چک کردم. بچه ها و استادها هم بهم تبریک می گفتند. ولی فکر می کردم خوابم!

تا موقع بیرون اومدن از اینترنشنال سنتر چند بار رفتم دوباره نیگاه کردم ببینم نمره هه سرجاشه یا نه!

پی نوشت به خدا: سجده های شکر من و ادای نذرهام که اکثرا صلوات بود شاید گوشه ای از محبت هاتو جبران کرده باشه. کاش میدونستم چرا اینهمه دوستم داری و همیشه مراقبمی. به هر حال ممنونتم خدای مهربونم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 18:44  توسط راحله  | 

 

به دلم افتاده بود که از دوباره شعله زرد درست کنم. مثه اون سری درست کردم. تفاوتش این بود که اینبار واقعا نمی دونستم کجا شعله زردها رو پخش کنم.

 بردم انجمن اسلامی که حدود 3 ربع تا خونمون راهه. متاسفانه گفت یخچالمون پره و در ضمن فرداش program دارند. ببرم و فرداش بیارم. نمی دونستم چیکار کنم.

 یهو به ذهنم رسید ببرم خونه یکی از دوستام که اون اطرافه. بردم گذاشت توی یخچالش و قرار شد فرداش ببره برای نماز جماعت بده به مسؤولش.

 

پ.ن. خدا جونم مرسی که بازم بهم توفیق دادی. ممنونتم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 11:22  توسط راحله  | 

 

 

خدا رو شکر حدود 90% کارهای اولیه تموم شد.

 خیلی بهم فشار اومد. واقعا خسته کننده و طاقت فرسا بود.

حالا باید منتظر research visa باشم که اون هم می گن حدود یک ساللللللللللل طول می کشه. خدایا صبر بده.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 11:16  توسط راحله  | 

 

حدودا در فاصله ای برابر با 7 الی 9 ساعتی به "پونا" یه شهر ساحلی زیبا هست به نام "Goa". دقیقا شب بعد از روز امتحان با 3-4 تا از بچه ها رفتیم اونجا. هوای بسیار عالی گوآ، و مناظر قشنگش، آدم رو به وجد می آورد. از 19 تا 21 فبریه اونجا بودیم.

یه چیز ندید بدیدی بگم! لب ساحل مناظری رو دیدم که تا بحال فقط توی عکس ها دیده بودم. اکثرا اروپایی ها و آمرکایی ها بودند که برای تعطیلاتشون اومده بودند اونجا. کنار اقیانوس هند شنا می کردند و یعد آفتاب می گرفتند. شاید باورتون نشه اگه بگم حتی یک نفر به خانوم یا آقای کناریش که تقریبا میشه گفت لباس نتش نبود (چون فقریبا همه با مایو بودند) نگاه نمی کرد. و هر کسی سرش توی کار خودش بود. اکثرا هم زیر آفتاب خوابیده بودند و یا کتاب می خوندند.

در گوآ مراسم آتیش بازی و دنس و دیسکوهای بسیار جالب هم بود. به علاوه Carnivalهم اومده بود اونجا و مراسم خیلی زیبایی به همراه موزیک زنده اجرا می کردند.

  

پ.ن. شنا در اقیانوس هند در کنار آفریقایی ها، اروپایی ها، آسیاییها و آمریکایی ها بسیار هیجان انگیزناک بود. وقتی پابرهنه روی ماسه های خیس کنار دریا راه می رفتم تخلیه ی روانی می شدم و خستیگی های این مدت از برنم بیرون می رفت. خوردن توت فرنگی، موز و آب پرتقال و بعد هم ماساژ پا توسط افراد متخصص این کار در کنار اقیانوس هند در حالیکه پاراشوتها و قایقهای تفریحی رو نیگاه می کردیم روحیه ای صدچندان مضاعف رو بهمون داد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 11:9  توسط راحله  | 

 

بازار مراسم خداحافظی این روزها شدیدا داغه. بچه هایی که فقط برای گذروندن کورس زبان اومدند دارند برمی گردند کشورهاشون. در اکثر مراسم و پارتی ها همونطور که حدسش رو می زدم بنده پایه ثابتم.

اگر چه در کل مهمونی های جالب و جذاب و خوشایندیه، ولی آخرش موقع خداحافظی و بغل کرند دوستان، مخصوصا وقتی گرمی اشکهاشون رو رو شونه هات حس می کنی خیلی عذاب آوره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 11:3  توسط راحله  | 

 

بالاخره روز امتحان نهایی زبان فرا رسید. همه می دونستند که من اصلا وقت نداشتم مطالعه ی کافی برای امتحان داشته باشم.

 به خاطر اینکه روزهایی که به طور واقعی باید می شستم و مثه بچه ی آدم درس می خوندم همه اش دنبال کارهای PhD بودم.

 خیلی سعی کردم که لااقل یه دور کتابها رو بخونم و تقریبا موفق هم شدم.

 البته نه اونطوری که دلم می خواست. امتحانمون خیلی سخت بود و زیاد. 21 صفحه بود. نمی دونم چی کار کردم. سعی خودم رو کردم تا ببینیم خدا چی می خواد.

بعد از امتحان یه Good bye party مختصر با بچه ها در نزدیکترین مک دونالد به دانشگاه گرفتیم. نمی دونم چجوری بگم که چقدرررررررررر دلم برای دوستام تنگ می شه. ولی... این رسم زندگیه و باید قبول کرد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 11:1  توسط راحله  | 

 

سعی کردم یه دفترچه ی خاطرات کوچیک تهیه کنم. تا اونجایی که تونستم از بچه ها خواستم برام خاطره بنوسنن و همین طور شماره تلفنها و emailهاشون.

از چند تا از استادها هم خواستم همین کار رو کنند. توشته های بچه ها برام خیلی جالب بود. می دونستم که دوستانم خیلی به من علاقه دارند ولی نه تا این حد.

 نوشته هاشون اشک شوق رو روی گونه هام جاری می کرد.

هنوز هم بعد از گذشت حدودا 2 هبته از امتحان بچه ها بهم SMS میدند و زنگ می زنند و همشون دوست دارند باهام meeting داشته باشند.

 

پ.ن. من مطمئنم که لایق این همه عشق و محبت خالصانه نیستم. تمام سعیم رو می کنم که هیچ وقت از دستتون ندم دوستای گلم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 10:55  توسط راحله  | 

 

روز ولنتاین که برابر بود با 14 فبریه، استادمون سر کلاس از بچه ها در مورد First Crash (یعنی اولین کسی که عاشقش شدیم) می پرسید.

و اینکه آیا در اون روز کسی می خواد به bf یا gf  خودش بره بیرون یا نه. بچه ها هم از استادمون که یه دختر جوونه همین ها رو پرسیدند!

پ.ن. این پست رو اضافه کردم که به زیادی فاصله و تفاوت جو کلاسهای درس، بین کشور خودمون و خارج از اون پی ببرین.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 10:51  توسط راحله  | 

 

فردای فستیوال dance یه آقایی که مسؤول یه قسمت از اینترنشنال سنتر هست اومد سرکلاسمون و ما رو دعوت کرد برای شام و یه مراسم بزن و بکوب دیگه!

دیگه حالمون داشت بد می شد از بس بهمون خوش گذشته بود.

 ولی باز هم رفتیم. اون شب بیشتر مسابقه بود و اجرای 3 کشور برتر. بعدش هم شام دادند که در دو قسمت VEG و NON-VEG بود.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 10:45  توسط راحله  | 

 

روز بعد از فستیوال غذا فستیوال رقص و ورزش بود که برای دانشجوهای خارجی دانشگاه از طرف International Center برگزار شده بود. اسمش هم این بود:

Together towards a united world international youth festival""

 اول سخنرانی 2 مهمان خارجی به همراه رئیس دانشگاه بود که یه آقای میانسال رو به پیر! هست و خیلی مهربون و باشخصیته و من خیلییییییییییی دوسش دارم. بعد از اون هر سه پاشدند و شمع های دور و بر نماد فستیوال رو روشن کردند.

و بعد به قهرمانهای ورزشی کشورهای مختلف جایزه دادند. ایران هم جزوش بود.

قسمت بعدی مراسم مراسم رقص بود که خیلی خیلی از اون فستیوال رقص قبلیه قشنگتر بود. دانشجوهای کشورهای مختلف با لباسهای قشنگ رقصهای محلی خودشون رو انجام میدادند.

 اینسری ایران هم بود. دخترها و پسرهای ایرانی یه کلیپ واقعا زیبا از "رقص برنج" اجرا کردند درحالیکه لباسهای محلی شمالی زیبایی بیشتری به کارشون داده بود. آهنگهای شادی هم که انتخاب کرده بودند جلوه ی بیشتری به مراسمشون داده بود. سالن برگزاری فستیوال موقع اجرای ایرانی ها ترکیده بود. بعضی ایرانی ها هم در گوشه و کنار سالن می رقصیدند برای خودشون.

در کنار سن هم چند تا داور نششسته بودند و به اجراها نمره میدادند و در آخر به 3 کشور برتر جوایزی اهدا شد.

خلاصه که اونقدر اجراهای مختلف از همه ی کشورها دیدیم که آخر مراسم نای بلند شدن رو نداشتیم! بعدش هم رفتیم "مک دونالد"، شام خوردیم و برگشتیم خونه.

پ.ن. واقعا زیبا بود. سعی می کنم فیلمش رو براتون بیارم.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 10:41  توسط راحله  |