تبليغاتX
داستان پرواز
(سفرنامه ی الکترونیکی مسافری آشنا به هند و ثبت خاطرات دوره ی دکترا)

 

روز 9 فبریه توی دانشگاه جشن غذا بود. غرفه ها توی Garden بزرگ دانشگاه که واقعا پارک قشنگیه برگزار شده بود.

 از کشورهای مختلف شرکت کرده بودند. کشورهای آفریقایی، آمریکایی، آسیایی و ... تعدا غرفه ها زیاد بود ولی جا خیلی کم. دوست داشتم از غذای همه ی کشورها سرو کنم. حیف که معده ام جا نداشت!!!

 از غذای افغانستان و عراق و یه چند تا جای دیگه خوردم. غرفه ی ایران که خیلی شلوغ بود. غرفه ی آمریکا هم که زودی غذاهاش تموم شد. ولی در کل چند تا چیز خوشمزه خوردم.

 

 در کل تجربه ی جالبی بود و جدید. تا حالا این همه غذای خارجکی کنار هم ندیده بودم.

 

پ.ن. کلییییییییییییییییییییی عکس گرفتیم و خودمون رو خفه کردیم (از شدت خوردن، خندیدن، صحبت کردن و عکس گرفتن!)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 10:13  توسط راحله  | 

 

این روزها، روزهای آخر کلاس زبان در foreign cell هست.

 همه اش داریم با بچه ها عکس می گیریم. واقعا به بچه ها عادت کردم. نمی دونم چجوری ازشون دل بکنم. مخصوصا خارجی ها. معلوم نیست تا آخر عمر بتونیم همدیگر رو بیبنیم یا نه. خیلی همدیگرو دوست داریم و این جدایی رو سخت تر می کنه.

پ.ن. حس می کنم دچار دوگانگی شخصیتی شدم. از طرفی دلم برای خونواده و مخصوصا مامان گل لک زده، از طرفی اینجا رو هم خیلی دوست دارم و شدیدا بهش عادت کردم. و این یعنی مصیبت و شروع تراژدی های بعدی...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 10:10  توسط راحله  | 

 

یه هم کلاسی تایلندی دارم به اسم Krik. خیلییییییییییییییییییی پسر مؤدب، مهربون و خوبیه.

 تاریخ پرزنتش هفته ی بعد از پرزنت من بود. یک روز بعد از پرزنتش به من و 5 تا ایرانیه دیگه سور داد. توی یه رستوران تایلندی.

اولین تجربه بود و برام هیجان انگیزناککککک. بعد از کلاس قرار بود برای ناهار بریم. من ترجیح دادم با موتور Krik برم. ازش پرسیدم امکان داره باهاش برم یا نه؟

- Yes RahIleha! No problem.

به من می گه راحیلا! چند تا کلمه فارسی هم بلده. به ایرانیها می گه Salam به جای اینکه بگه Hello.

خلاصه سوار موتور شدیم. شنیده بودم که Krik موتورسواری رو اینجا یاد گرفته. اون پشت مشغول صلوات فرستادن بودم که خدا کمک کنه و سالم برسیم. ولی وقتی دیدم خیلی خوب رانندگی می کنه خیالم راحت شد. برخلاف همه ی موتورسوارهایی که تا حالا اینجا ترکشون نشستم، برام جالب بود که کریک اولین کسی بود که نیازی نبود بهش بگم "یواششششش"، "مواظب باششششش"، "وایییییییییییییییی"، "my God" یا اینکه تا رسیدن به مقصد اونقدر آیه الکرسی  و صلوات بخونم و بفرستم که دهنم کف کنه.

 خیلی آروم و با احتیاط رانندگی می کرد.

بالاخره رسیدیم به رستوران تایلندی که تقریبا نزدیک خونمون هم هست. Menu رو آوردن نگرانی توی صورت بچه ها مشخص بود که نکنه یه موقع بهمون غذایی بده که توش خرچنگ و قورباغه باشه؟! آخه این چیزا شنیده بودم برای تایلندی ها عادیه.

باورتون نمی شه اگه بگم نمی دونم چند نوع غذا آوردند برامون. فقط می دونم وقتی داشتیم میومدیم بیرون داشتم می ترکیدم. من درست صندلی روبروی کریک نشسته بودم. طفلی خودش هیچی نمی خورد و با نگرانی ماها رو نیگاه می کرد. می گفت من نگرانم برای معده های شما. و اینکه آیا خوشتونمیاد از این غذاها یا نه؟!

از همه ی غذاها خوشم نیومد. نه که بد باشه ها! خیلی هم خوب بود. منتها ضائقه ها متفاوته. ولی همه رو با یه ذوقی می خوردم که کریک خوشحال بشه و نگرانیش برطرف شه. آخر آخر هم برای دسر بستنی تایلندی سفارش داد که وسطش بستنی بود و اطرافش fried بود و به شکل کلوچه های تنوری که هنوز از حرارت گرم بود. واقعا خوشمزههههههههههههه بود.

برگشتن هم کریک من رو رسوند. شب هم زنگ زد ببینه وضعیت معده هه چطوره. طفلی می گفت به همه ی بچه ها دارم زنگ می زنم. واقعا نگرانتوم!

 

پ.ن. معصومه جان التماس دعا دارم ازت. یه لیپو ساکشن برام وقت بگیر قبل از اینکه بیام دامغان، تهران برم این چربی های اضافه رو تخلیه کنم!!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 10:7  توسط راحله  | 

 

سر کلاس Neena استاد Speaking بودیم و به سؤالهای کتاب جواب می دادیم.

 یکی از سؤال ها این بود که چرا بعضی ها روزه می گیرند. ایرانی ها داشتند براش توضیح می دادند که چرا روزه خوبه و ما باید 30 روز از سال رو روزه بگیریم و از طلوع تا غروب آفتاب هیچی نخوریم.

Neena گفت:

-It seems impossible!

می گفت ما فقط چند روز روزه می گیریم. ولی نه مثه شماها! توی روز همه چی می تونیم بخوریم به جز بعضی چیزها و وعده های غذایی.

 یه روز هم من برای شوهرم روزه گرفتم تقریبا مثه روزه ای که شماها می گیرین. That’s all!!!!!!!!!!

میبینین چقدرررررررررررر فرهنگ ها با هم متفاوته؟!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 10:0  توسط راحله  | 

 

3-2 روز قبل از پرزنتم رفتم دندونپزشکی. خیلی تر و تمیز بود.

 وارد که شدم certificate هاش که از کشورهای آلمان و انگلیس گرفته بود بهم چشمک زد. ژورنالهای رنگ و وارنگ با عکس های fashion و هنرپیشه های هندی بود سرگرمی خوبی بود تا موقعی که نوبتم شد. اونقدر عکس ها و تبلیغ های ژورنالها جذاب بود که وقعی نوبتم شد هنوز هم نمی تونستم ازشون دل بکنم!

وارد مطب که می خواستی بشی باید دمپایی های اونجا رو می پوشیدی. دکتره جوون، تمیز، خوش تیپ و مهربون و خوش برخورد بود. بهش گفتم نمی دونم چرا روی 4-3 تا از دندونام داره سیاه میشه! نمی دونم به آب حساسیت دارم یا چیز دیگه. روزی 3 بار مسواک می زنم و 6-5 بار از floss (نخ دندون) استفاده می کنم.

گفتش سیگار می کشی؟!

می خواستم خفه اش کنم. نمی دونست من چه حساسیتی به سیگار و سیگاری ها دارم. چه برسه به اینکه خودم هم سیگاری باشم.

 خلاصه کلی سؤال پیچم کرد و با X- Ray عکس گرفت. می دونین چی شده بود؟! من 3-2 سال پیش رفته بودم پیش یکی از بهترین دندونپزشکهای دامغان که کلی باید صبر کنی تا بهت یه نوبت بده. اون آقا طوری دندونای من رو پر کرده بود که وسط دو تا دندون کنار هم رو هم پوشونده بود و چون نخ دندون به اونجا نرسیده باعث شده شروع به پوسیدگی بشه.

 آقای دکتر از توی لپ تاپش یه clip نشونم داد که چجوری می خواد برام root canal کنه. بعد هم آدرس یه سایت اینترنتی و مبلغ پیشنهادیش رو که حدود 300 هزار تومن ناقابل بود داد

و گفت اگر موافق بودم زنگ بزنم.

می خوام برم پیشش. ولی نمی دونم کی. می دونین که خیلیییییییییییییییی از آمپول می ترسم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 9:57  توسط راحله  | 

 

سلامممممممممممممممممممم

من هستم ها... یعنی زنده هستم نگران نشین

یه خورده سرم شلوغه

یه عالمه مطلب جدید دارم که نمی دونم ار کجا شروع کنم!

سر فرصت سعی می کنم همشون رو بنویسم

مواظب خودتون باشین

بای بای

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 9:8  توسط راحله  | 

بالاخره بعد از کلی بالا و پایین جلسه ی presentation در تاریخ ۲۷ ژانویه ۲۰۰۹ برگزار شد.

 سعی کردم به کسی نگم که present  دارم و به کسانی هم که گفتم ازشون خواهش کردم نیان! به این خاطر نمی خواستم هیچ فارسی زبانی در جلسه باشه که متاسفانه بنده وقتی یه ایرانی باهام هست زیاد به حرفای خارجی ها گوش نمیدم.! چون مطمئنم اون طرف گوش میده و برام توضیح میده. برای همین با اعتماد به نفس کامل برای اولین بار رفتم توی اولین و یکی از مهمترین جلسات درسی زندگیم. نمی شه بگم استرس نداشتم ولی برای خودم هم عجیب بود که استرسم اونقدر کم بود که اصلا به چشم نمیومد. با اینکه توی ایران در کوچکترین جلسات Lecture درسی چنان استرسی می گرفتم که تا چند دقیقه ی اول صدام و بدنم می لرزید.

 

بگذریم...

صبح pre presentation داشتم برای guide ام. مثه اینکه راضی بود. اولش بهم گفت pointer  می خوای منم گفتم آره. فکر کردم مثه pointer های لیزری ایرانه. ولی وقتی دیدم یه چوب بلند حدود 2.5 متری بهم داد داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم و در عین حال به زور خنده ام رو کنترل کردم. بگذریم که چقدر کنترل اون چوب گنده که از قدم هم بلندتر بود در حین جلسه برام سخت بود و بارها به وسایل اطراف خورد و من رو شرمنده کرد.

توی جلسه pre presentation وقتی PowerPoint  رو باز کردم صفحه ی اولش این جوری بود:

In The Name Of GOD
The Compassionate The Merciful

بعضی ایرانی ها بهم گفته بودند که in the name of God رو نگم و حتی از صفحه ی اول برش دارم که هندی ها ناراحت نشن. ولی برای عجیب بود که  استاد راهنمام براش خیلی مهم بود که این صفحه حتما باشه و من حتما صحبت هام رو با این جمله مقدش آغاز کنم. گفت religion هر کسی قابل احترامه.

واقعا من توی این کشور معنی آزادی فکر و عقیده و بیان رو با تمام وجود حس می کنم. چیزی که قبلا اصلا درکش نکرده بودم.

 در طول جلسه تقریبا به اکثر سوالاشون جواب دادم. کنترل کردن ذهنم برای دادن جواب سریع و درست به زبان اصلی برای اولین بار واقعا برام سخت بود. روز و لحظات سختی بود. ولی وقتی در آخر جلسه برق رضایت رو توی چشا و لبخند رو روی لبای استاد راهنمام دیدم و وقتی گفت:

-It was good Raheleh.

خستگیم تا حد زیادی دررفت.

بعد از جلسه من و استاد راهنمام و 2 استاد داور رفتیم توی اتاق head department و پذیرایی شدیم. به احترام من تمام مکالماتشون به زبان انگلیسی بود. البته اول فکر نمی کردم من باید برم توی اون اتاق ولی استادم اومد صدام کرد. حتی پذیرایی هم استاد راهنمام آماده کرده بود. وایییییییییییییییی که چقدررررررر اینجا با ایران فرق داره. هر سه استاد راهنما و داور تصدیق کردند که کار سختی در پیش رو دارم و برام آرزوی موفقیت کردند.

 

پ.ن ۱. تمامی موفقیت هام من جمله این یکی رو مدیون دعاهای اعجاب انگیز بابای مهربون و مامان گلم هستم.

بابای عزیزم وقتی پشت تلفن با صدای بلند خدا رو شکر کردی و باز هم برام آرزوی موفقیت کردی انگار دنیا رو بهم دادند. ولی باور کن من فقط وظیفه ام رو انجام دادم. بارها گفتم و باز هم می گم که درس خوندن من ۸0% به خاطر رضایت تو و مامان هست. چون میدونم چقدر براتون اهمیت داره. بهت قول میدم با موفقیت های بعدی و بیشترم بیشتر خوشحالت کنم. ممنونتم.

مامان گلم با تمام وجودم امداد غیبی رو که به خاطر دعاهای تو در 2 ساعت present ام داشتم حس می کردم. یه سایه بالای سرم بود که دستم رو گرفته بود. همون سایه ی روحانی دیده نشدنی که به واسطه ی دعاهای خیرت از دامغان به پونا رسید و دستم رو گرفت. فدات بشم.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 20:7  توسط راحله  | 

 

بالاخره بعد از کلی بالا و پایین تاریخ presentationام مشخص شد. ولی چون من از هندی ها چشم آب نمی خوره میذارم قطعی که شد حتما میگم. چون ممکنه دقیقه ی آخر برنن توی ذوقم بگم برو چند روز دیگه

فقط برام حسابی دعا کنین. اولین بار هست که جلوی چند تا دکتر خارجکی می خوام lecture انگلیش بدم. کلیییییییییییییییییییییییی استرسسسسسسسسس دارممممممممم.

امیروارم هفته ی دیگه در این رابطه خبرهای خوب خوب بهتون بدم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 17:41  توسط راحله  | 

۲۶ ژانویه روز repoblic در ایندیا بود.روزی که هندی های دوبت مستقلی جدا از دولت انگلیس تشکیل داده بودند.

حسابی جشن بود همه جا. زن و مرد وکوچیک و بزرگ ریخته بودند توی خیابونها و می رقصیدند.

یونیورسیتی هم تعطیل بود.

با بچه ها رفتیم Lonavla یه شهر کوچیک نزدیک پونا.

جدا خوش گذشت. البته من به خاطر یه اتفاق کوچیکی که شب قبلش افتلده بود همه اش توی خودم بودم. ولی در کل خوب بود. مخصوصا اون روز اگه بیرون نمی رفتم حتما دیوونه می شدم.

پ.ن. تو رو خدا نگران نشین ها! طوریم نیست. خوبه خوبم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 17:34  توسط راحله  | 

 

هميشه دليل شادي كسي باش نه قسمتي از شادي او، و هميشه قسمتي از غم هاي كسي باش نه دليل او

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 17:20  توسط راحله  | 

سکوتم از رضایت نیست

دلم اهل شکایت نیست

34pe1at.jpg

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 17:16  توسط راحله  | 

 

گفتند ستاره را نمی توان چید ... و آنان که باور کردند... برای چیدن ستاره ... حتی دستی دراز نکردند... اما باور کن ... که من به سوی زیباترین و دورترین ستاره... دست دراز کردم... و هر چند دستانم تهی ماند ... اما چشمانم لبریز ستاره شد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 17:15  توسط راحله  | 

 

دوباره اینترنت خونه قطع شد و این یعنی مصیبت

الان کافی نتم

۲ تا پنکه گنده دار بالا سرم کار می کنه! خودم هم با تیشرت  دارم عرق میریزم!

دلم برای سرمای این موقع ایران تنگ شده

 

بگذریم... پس فردا ۵ بهمن تولد مامانمه

هر سال براش یه کادوی خیلی خیلی کوچولو می خریدم با یه شاخه رز قرمز. مامان گلم میدونه من فقط و فقط به عزیزترینهای زندگیم رز قرمز می دم. چون خیلی دوسش دارم. مامان هم همیشه کنار کادوهای گرون قیمتی که برای مناسبت ها و موفقیت های زندگیم می گرفت یه شاخه رز از زیر سنگ هم شده پیدا می کرد و میذاشت.

نمی دونم چجوری از پشت تلفن بهش تبریک بگم. دوست دارم بغلش کنم و لپ ها و پیشونیشو ببوسم با یه کادوی کوچولو بهش تبریک بگم.

Heart SmileHeart Smile-

واقعا آغوش مامان گل رو کم آوردم.

پ.ن. تقدیم به تمام زندیگم... به عمرم... هستیم... وتمام شادی زندگیم:

تا ابدیت برام عزیزی و گراتبهاترین. ۵۷ سالگرد تولد زیباترین و مهربون ترین گل رز سرخ طبیعت تداعی گر بزرگترین لطف پروردگار به من و داداشی هست. تویی که وجود عزیز و پرارزشت نقطه ی عطف زندگیمه و مسبب همه ی موفقیت هام. تکیه گاه دشوارترین لحظات عمرم آرامش بخش پرآشوب ترین طوفانهای دریای متلاطم زندگیم سالروز شکفتنت مبارک

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 18:27  توسط راحله  | 

 

این روزها حس می کنم خیلی داره سریع می گذره

دوستای خیلی خوب و جدیدی پیدا کردم

واقعا نمی دونم چجوری ازشون دل بکنم

با هم می گیم می خندیم خرید میریم و لحظات خوبی رو برای هم می سازیم

شرایطم با روزهای اولی که اومدم ایندیا کلی فرق می کنه

ایندیا مثل ایران شده برام و حتی بهتر از اون

 

تنها ناراحتیم دلتنگیه که اونم برای خودش داستان غم انگیزی داره

 

راستی شب ۲۲ دی یه جشن تولد فوق العاده باحال دعوت شدم که باعث شده بود تا چند روز روحیه ام کلی عوض بشه.

اینجور مراسم خیلی توی غربت خوبه. چون ما اینجا به غیر از همدیگه کسی رو نداریم.

چند تا تولد و مهمونیه دیگه هم دعوت شدم که متاسفانه به خاطر کمبود وقت فوق العاده شدید نتونستم برم.

Hanging

یونیورسیتی هم خوبه و خدا رو شکر میان ترم هام رو همه رو خوب دادم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 18:25  توسط راحله  |