تبليغاتX
داستان پرواز
(سفرنامه ی الکترونیکی مسافری آشنا به هند و ثبت خاطرات دوره ی دکترا)
 

جایی که صبح ها با مامان گیتی قرار میذارم یکی از مجسمه های خداهاشون هست.

هر روز صبح لباسش رو عوض می کنند! براش گل میذارند. خوراکی میذارند. بهش تعظیم می کنند و ...!!!

این عکس ها رو یواشکی گرفتم مخصوص شماها که خیلی دوستون دارم

 

اینم یه خدا که توی اداره ی پلیس بود!

 

پ.ن.: این عکسها رو یواشکی گرفتم. ببخشید کیفیتش خیلی بده.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 16:11  توسط راحله  | 

 

با lee hee yeon خیلی رفیق شدم

 

همه اش داریم با هم می خندیم و شوخی می کنیم

شدیم 2 تا دوست جدانشدنی

نمی دونم واقعا چجوری یه روزی از این فرشته ی کوچولوی کره ای جدا شم.

واقعا دوسش دارم

اونم من رو خیلی دوست داره و همه اش می گه راحله نمی شه 6 ماه نری ایران؟

بهش می گم عزیزم مجبورم. نمونه برداری رو در پروپوزالم ایران گذاشته ان.

میگه آخه برای خیلی دلم تنگ میشه برات. آخه خیلی دوست دارم!

کارهاش خیلی بانمکه. بعضی وقتها سرکلاس می خوابه. بعضی وقتها هم با شلوار راحتی توی خونه میاد دانشگاه! دیروز هم که جلوی آقای "سانتوش" (تنها استاد آقای ما) لوازم آرایشش رو درآورده بود و خط چشم و رژ لب میزد. همه با تعجب و چشای از حدقه دراومده به اون و بعد به من که کنارش میشینم و به اصطلاح دوست صمیمیشم نیگاه می کردند. استاد بیچاره هم خیلی سعی می کرد به روی خودش نیاره.

"هی یان" خیلی دختر مظلوم و ساده ای هست. خیلی هم مهربونه.

 

 اومدم ایران عکس هاش رو بهتون نشون می دم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 15:24  توسط راحله  | 

 

امروز توی کلاس خانوم "والیا" بودیم که وسط یه مبحث جدیه جدی یهو استادمون ساکت شد و به همه گفت از پنجره بیرون رو نیگاه کنیم. کلاس ما طبقه ی دومه و کنار یه عالمه درخت. چیزی رو که چشام میدید ذهنم باور نمی کرد.

یک طوطی سبز با نوک قرمز که واقعا خوشگل بود روی شاخه نشسته بود و یک مرغ مینا با رنگ بندی مسحور کننده هم روی شاخه ی پایینی نشسته بود.

 

من تا حالا طوطی به این خوشگلی ندیده بودم و چند تایی هم که دیده بودم خیلی پیر بودند و توی قفس.

همه محو این همه زیبایی بودیم و دخترها هم با صدای بلند ابراز احساسات می کردند تا اینکه پرنده ها رفتند.

   

خانوم والیا با لحن funny و بسیار خنده داری چیزهایی به انگلیش گفتند که خلاصش این شرحه:

- برای چی فقط دخترها ابراز احساسات می کنند؟ پسرها حتی نیگاه هم نمی کنند!

بعد دهانش رو کج کرد و حالت بی احساسی مفرطی به خودش گرفت و گفت پسرها اینطوری بودند الان!

بعد رو به پسرها اضافه کرد:

- آدم باید چیزهای قشنگ رو ببینه. طبیعت قشنگ و دخترهای قشنگ رو!!! از این به بعد چشاتون رو برای دیدن چیزها و دخترهای زیبا باز کنین!

واقعا open mind که میگن یعنی همین.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 16:27  توسط راحله  | 

 

پونا شهری با ۱۱ میلیون جمعیت شهر بازی نداره! باورتون میشه؟!

ولی از این شهربازی سیارها دارند. که همه ی وسیله هاش مفتیه. واقعا دولتشون به فکرشونه

پریشب رفته بودم اونجا. آخه نزدیک خونمونه. خیلی برام جالب بود. با اینکه رایگان بود ولی همه نوبت رو رعایت می کردند و هیچ کی هیچ کی رو هل نمی داد.

 

یه عالمه هم غرفه اطراف شهر بازی بود با اجناس هندی. قبل از اینکه بیام اینجا بهم گفته بودند که به ایرانی ها توی پونا بی احترامی میشه. ولی خداییش به غیر از احترام من از این بنده های خدا هیچ چی ندیدم. حتی بعضی هاشون به بچه های کوچیکشون یاد می دند که به انگلیسی با من سلام و احوال پرسی کنند. وااااااااااای که می خوام این بچه نی نی ها رو قورت بدم.

 توی شهر بازی شتر هم بود. یه گاو خوشگل هم تزئین کرده بودند و کناش یه آقایی واستاده بود و فال می گرفت.

تجربه ی بانمکی بود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 16:10  توسط راحله  | 

 

جشن تولد یکی از بچه ها دیشب بود.

چند تا ایرانی بودیم. چند ساعت با هم شاد بودیم و خوش گذروندیم.

با یه عالمه خنده و شادی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 19:53  توسط راحله  | 

 

روز عید قربان رفتیم پیک نیک.

14 تا از بچه های international center بودیم. 7 تا موتور شدیم و راه افتادیم. بگذریم از اینکه گم شدیم و ناهارمون رو غروب خوردیم. ولی در کل حسابی خوش گذشت.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 19:51  توسط راحله  | 

 

سر کلاس خانوم "والیا" بودیم که استاد گرامیمون (که همه ازش حساب می برند) گفت برای break بچه های هر کشوری سرودی از وطنشون بخونند. حدود 10 تا ایرانی بودیم و همه آهنگ "ای ایران" رو با صدای بلند و خیلی زیبا خوندیم. طوری که تمامی International Center ساکت شده بودند.

 

ای ایران ای مرز پر گهر

  ای خاکت سرچشمه ی هنر

  دور از تو اندیشه ی بدان

  پاینده مانی و جاودان....

و تا آخر شعر رو خوندیم. احساسی که به بچه های ایرانی دست داده بود وصف ناپذیر بود. و خیلی زیبا.

من هم عاشق ایرانم. مثه همه.

مهر تو شد  شد پیشه ام

  دور از تو نیست اندیشه ام 

  در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما 

      پاینده باد خاک ایران ما

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 19:49  توسط راحله  | 

 

نمی دونم این همه لطف و محبتتون رو چجوری جبران کنم. فقط می تونم بگم به خاطر همه ی دلداری ها و مهربونی هاتون ممنون.

نگران نباشین تو رو خدا. این تیک عصبی دلتنگی گاهی وقتها میاد و زودی هم میره. بیشتر هم به خاطر اون کابوس لعنتی هست. به هر حال الان خوبه خوبم خدا رو شکر.

چیزی که هست اینه که من واقعا هند رو دوست دارم و دارم اینجا همونطوری که دلم می خواد زندگی می کنم. دوستهای خیلی خوب و شرایط خوبتری دارم خدا رو شکر. روزی نیست که اتفاق شادی اینجا منو در حد انفجار نخندونه.

 ولی خوب کسانی که خارج از کشورند دقیقا حس منو درک می کنند. مثل پونه ی عزیزم www.ida1.blogfa.com و بنفشه ی نازنین www.banafshi.blogfa.com .

بازم به خاطر دعاهاتون ممنون.

پ.ن. هنوز با اینکه ایندیا هستم دلم براش تنگ میشه. من اینجا رو واقعا دوست دارم و مطمئنم روزی که بخوام ترکش کنم خیلی اذیت می شم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 19:46  توسط راحله  | 

 

خیلی سخته دلت جایی بگیره که نتونی یه آغوش باز رو برای هق هق تنهایی ها پیدا کنی و در حالیکه داری روی تختت دستاتو برای اون آغوش وا می کنی یهو ببینی teddy bear تو محکم بغل کردی و داری لهش می کنی

خیلی سخته دلت لک بزنه برای بوسیدن لپ های بابا، مامان و داداشی و مثه ماهی لبهاتو باز و بسته کنی و چشم وا کنی ببینی داری teddy bear تو که زیر اشک هات خیس شده میبوسی

خیلی سخته وقتی داری گریه می کنی یکدفعه مامان زنگ بزنه و تو با تمام سعیی که می کنی نتونی کاری کنی که مامانت با حس مادرانه اش متوجه نشه و در پاسخ یه سوال مامانی که می پرسه داشتی گریه می کردی؟ بگی نهههههههههههه

خیلی سخته وقتی داری با بابایی صحبت می کنی جلوی گوشی رو بگیری که صدای گریه ات رو نشنوه و گاهی وقتها الکی ارتباط تلفنی رو قطع کنی و بگی خط ها مشکل داشت... آخه اگه بابا صدای گریه ی دختر عزیزدردونه اش رو بشنوه می شکنه

خیلی سخته که خسته و کوفته از دانشگاه بیای و تازه باید بری برای خونه خرید کنی و تا رسیدی خونه بیوفتی به ماست درست کردن و لباس شستن و ...

خیلی سخته که تو ذهنت 4 ماه دیگه رو که می خوای برگردی ایران تصور کنی و از خیال زیبای پریدن توی بغل مامان و بابا چشات به همراه بالش زیر سرت خیس خیس یشه و توی همون حالت در حالیکه معین داره می خونه خوابت ببره

التماس دعا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 20:56  توسط راحله  | 

 

بالاخره اولین پنیر عمرم رو درست کردم

همین طور اولین قورمه سبری عمرم رو! البته با کمکم های بی شائبه ی افسانه (خواهر همسایه جان!)

ولی یاد یاد گرفتم

نمی دونین درست کردنش چه کیفی داره و چه لذتی داره خوردنش

غربت آدم رو می سازه

راستی امروز یکشنبه (جمعه ی ایران) بود

از صبح مثل کوزت کار کردم!

خونه مثه دسته ی گله الان

پ.ن. مامان گلم مرسی بابت سبزی خشک ها... خیلی کمک کرد.

 ولی نمی دونم چرا هر دفعه که میرم در کیسه های سبزی رو باز می کنم و نوشته هات روش میبینم که اسم سبزی ها رو با دقت نوشتی پاکت سبزی با اشک هام خیس می شه.

یادم نمی ره که چطور با دهان روزه و توی گرمای تابستون این همه سبزی رو گرفتی و با چه دردسری خشکشون کردی. قربون دستات.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 20:21  توسط راحله  | 

 

تولد نهاریکای ۱۲ ساله ۲۹ نوامبر بود.

 

براش یه عروسک باربی با لوازم آرایشگاه عروسک بردم مثه سشوار، شونه، گیره و ...

بچه کلی ذوق کرده بود.

کلی ازم تشکر کردند و کلی خوراکی و غذای هندی هم گذاشتند جلوم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 15:11  توسط راحله  | 

 

اگه بدونین بچه های ایرانی برای خوراکی های ایرانی چه خودکشی ای می کنند!

اولیش خود بنده! من دیگه شرمنده ی شیکمم شدم از بس بهش قول پفک و پم پم و خامه ی پگاه و ... رو دادم و بهش بدقولی کردم!!! خیلییییییییییییییی هوسم کرده. اینجا پفک هست ولی اولا تنده، بعدش هم پفک چی توز و لینا و... غیره کجا پفک های اینها کجا.

چند روز پیش توی break که با بچه ها توی کانتین نشسته بودیم یهو یکی از بچه ها از توی کیفش بیسکوییت ایرانی در آورد. دیدن قیافه های funny بچه ها وقتی با اشک شوق بیسکوییت رو ستایش کرده و بعد تناول می نمودند جالب بود.

راستی خواهر همسایه جان از ایران اومده دیدنش و براش کلی لواشک و پفک لینا و پنیر پاستوریزه و خامه ی پگاه و تن ماهی و تنقلات دیگه آورده. و از اونجا که من تنها همسایه ی ایرانیشون هستم بنده رو هم بی نصیب نذاشتن و کلی من و شکم عزیزم رو خجالت زده ی الطافشون کردند.

 

بعد از چند ماه خوردن خوراکی های مورد علاقه ام خیلیییییییییی بهم چسبید. خواهر و شوهر خواهر همسایه جان وقتی می دیدند من دارم با چه ابراز احساساتی پفک و ... می خورم با دلسوزی خاصی نیگام می کردند.

 البته اینجا هم خوراکی های خیلی خیلی هوشمزه هست که مطمئنم یه روزی دلم برای اونها هم تنگ میشه. یکی از غذاهاشون "سیزلر" هست که وقتی گارسون برات میذاره روی میز تا چند دقیقه جیلیزو ویلیز می کنه و دود می کنه. حاوی گوشت و سبزیجاته. اگه اومدین هند حتما امتحانش کنین که از دستتون نره. یکی دیگه از غذاهاشون "ماسالادوسا" هست که با سیب زمینی درست میشه و نون مخصوص خودش رو داره. واقعا با سس نارگیل خوشمزه می شه. راستی از "تندوری چیکن" هم بگم که واقعا لذیذ و دلچسبه.

پ.ن. خیلی شیکمو شدم نمی دونم چرا؟!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 15:5  توسط راحله  | 

 

 

خیلی اعصابم خورده چون نمی تونم اعمال رو به جا بیارم.

مخصوصا روزه ها رو. اصلا نمی دونم کی روز اولش بود.

یادش به خیر ایران همیشه مامان گلی همه چیز رو بهم می گفت و یادآوری می کرد. چون می دونست دوست دارم. ولی الان...

 التماس دعا دارم از کسائی که این ماه رو درک می کنند.

کسی می دونه چجوری می تونم تقویم تاریخ قمری رو در هند پیدا کنم؟

http://www.irannewsagency.com/files/mecca-2%5B1%5D.jpg 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 19:21  توسط راحله  | 

 

به خدا من سالمم. الهی من قربونتون بشم که اینقده مهربونین. ولی بمبئی بمب گذاری شده... آخه چه ربطی به پونا داره قربونتون برم من.

روزی که این اتفاق افتاد یکی از مسوولین foreign cell سراسیمه اومد سر کلاس و بهمون گفت از سر کلاس یکراست بریم خونه. بعدشم گفت اصلا نگران نباشین ها!

آخه خانوم خوشگل! با این وضعی که تو اومدی توی کلاس و گفتی که ما زهر ترک شدیم که!!!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 20:48  توسط راحله  | 

 

به اطلاع می رساند موهام رو صاف صاف کردم. 

رفتم همون آرایشگاه ایرانیه. این سری خیلی کمتر از فیدو (سگشون) می ترسیدم. تازه کارهاش به نظرم جالب توجه هم میومد و هی قربون صرقه اش می رفتم

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 20:47  توسط راحله  | 

 

توی کلاس درس essay استادم (Richa) داشت essay من رو تصحیح می کرد که یهو دفترم با ورقه هایی که توش بود نقش زمین شد. شاید باورتون نشه ولی استادم خم شد روی زمین و همه ی برگه ها رو برام جمع کرد. گذاشت وسط دفترم، دستش رو گذاشت روی دفتر، بعد همون دستش رو بوس کرد و گذاشت روی پیشونیش. بدون اینکه کسر شان کنه و یا بگه من استادم و ...

لذت می برم از دیدن این صحنه ها

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 20:45  توسط راحله  | 

 

اینطور که معلومه مرده ها رو توی اتاق های مخصوصی می سوزونند. می گن برای افراد ثروتمند یه چیزای مثه مایکروفر هست که سریع مرده ی بدبخت رو پودر می کنه! و برای افراد معمولی از هیزم و چیزای اولیه استفاده می کنند. بعد مقداری از پودر مرده رو به خویشاوندان درجه ی 1 میدن. و بقیه اش رو میریزند توی رودخونه.

البته مسلموناشو قبر دارند. خدا رو شکر که ما مسلمونیم... هر چند دست و پا شکسته!

Flower

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 20:44  توسط راحله  | 

 

رفتیم نمایشگاه کشمیر. وسایل خیلی جالبی داشت با قیمت خیلی مناسب. هر چی که خریدم کاملا مشخصه که برای هنده. چون تزئینات جالب توجهی روشه.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 20:43  توسط راحله  | 

 

مامان گیتی می گفت که پسرش شنیده فلسفه ی داشتن سگ در بعضی خونه های هند اینه که اونها دختر دارند و تا دخترهاشون ازدواج نکردند، سگ نگهداری می کنند که از دخترها مواظبت کنه.

 Doggy

 البته من نمی دونم تا چه حدی این حرف درسته. راست و دروغش با راوی!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 20:42  توسط راحله  | 

 

توی راهی که صبح ها پیاده تا دانشگاه میریم یک مدرسه ی بین المللی هست. خیلی بچه های تمیز و شیک و پیکی توش هست.

صبح ها با دیدنشون روحیه می گیرم. بچه های کشورهای زیادی توش هستن. مدرسه هم بزرگ و تمیزه. یک خوابگاه هم نزدیک مدرسه هست که خیلی از بچه ها اونجا زندگی می کنند. حتی بچه های کوچولوی 7-6 ساله.

 استقلال یعنی این.

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 20:39  توسط راحله  | 

 

صبح ها با گیتی خانوم (همون خانومه که مثه مامانمه) میریم دانشگاه. حدود 1 ساعت پیاده روی تند. اگه بدونین چه مزه ای میده.

 صبح ها ساعت 5.5 که 3.5 ایرانه پامیشم و به کارام می رسم. ساعت 6.5 هم راه می افتیم و 7.5 دانشگاهیم. خیلی خوبه و خوش می گذره. از تجربیات مامان گیتی کلی استفاده می کنم. بعضی وقت ها هم کمی زبان یادش می دم. آخه level 1 هست.

خیلی خوب بود تا اینکه... دیروز یک سگ زخمی خیلی مشکوک می زد. البته ما سگ زیاد می بینیم. ولی این یکی چشمش زخمی بود و می لنگید. هر طرفی ما می رفتیم اونم میومد.

Doggy

 در حد مرگ ترسیده بودیم. آخر سر هم سوار ریکشا شدیم و رفتیم دانشگاه. واقعا خاطره ی بدی بود. اگه مامان گیتی نبود که من از ترس سکته می کردم.

 ولی باز هم امروز پیاده رفتیم دانشگاه.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 20:37  توسط راحله  | 

 

بالاخره از جیم و اعضا و مربی هاش خداحافظی کردم.

 دیگه واقعا نمی کشیدم. درس ها و کلاس ها زیاد شده. وقت سر خاروند هم ندارم.

موقع بای کردن مربیم و اون دختره که مسووله reception هست ازم قول گرفتن که بازم برم پیششون. باهاشون عکس هم گرفتم.

Hello

 دلم نمیومد... ولی مجبور بودم. به هر حال من برای درس خوندن اینجام و باید کاری کنم که خجالت زده ی مامان گل و بابای نازنینم نشم.

Reading a Book

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 20:34  توسط راحله  | 

 

بالاخره این آقاهه اومد نت رو وصل کرد.

کلی بهش متلک انداختم و اونم کلی خجالت کشید! و قول داد که دیگه تکرار نشه!

می خواستم خفه اش کنم. (از بس خونسرده. مثه اقلب هندی ها)

ولی سرعت اینترنت خیلی خوبهو واقعا لذت بخشه.

البته اگر وقت کنم و بشینم پاش! خیلی سرم شلوغ شده.

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 20:30  توسط راحله  | 

 

خدایا 

  

با من بمان تا با تو بمانم

همان زمان که ابر رحمتت بر من باریدن گرفت

از نیستی به هستی پیوند خوردم

 پس مرا نیست مکن

 مرا از بی خبران قرار مده تا دنیا و آخرت برایم چون

 خوابی بی نشان سپری شود

من ازمجازات شدن بخاطر گناهانم هراسی ندارم

حتی اگر گناهی بزرگ با مجازاتی سخت در انتظا رم باشد

من لذت مجازات تو را به درد بی دردی ترجیح می دهم

با من بمان تا چون قطره ای در تو نیست شوم

عشقت را برمن ببار ودلم به درد آور

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 19:43  توسط راحله  | 

پیش پریشب خواب خیلی بدی دیدم

وقتی نصفه شب از خواب پاشدم یه عالمه گریه کردم

هنوزم حالم نیومده جاش

توی خوابم مامان گلم داشت گریه می کرد

منم داشتم با بابا دعوا می کردم

وقتی از خواب پریدم دوست داشتم مامانی پیشم بود

با اینکه هر روز که از ایران زنگ میزنند همه چیز رو به راهه (خدا رو شکر) ولی همه اش دلواپسم

خیلی دلم تنگ شده

نمی تونم بگم چقدر

هر چند اینجا واقعا بیشتر از ایران بهم خوش می گذره و همه اش پره شادیه. چیزی هم نیست که اذیتم کنه

چیزا و موقعیت هایی رو دارم که توی ایران آرزوم بود

ولی چی کار کنم که دلم از دل گنجیشک هم کوچیکتره

برام دعا کنین بچه ها

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 9:28  توسط راحله  | 

امروز امضای eligibility رو گرفتم

خیلی خوشحالم

کم کم دارم حس خانم دکتر شدن رو پیدا می کنم

خیلی حس قشنگیه

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 18:35  توسط راحله  |