شنیدم ایران خیلی سرد شده
الان که اینجا توی کافی نت نشستم چند تا پنکه بالای سرم روشنه
توی خونه هم که همه ی فن ها داره کار می کنه.
![]()
اینجا هنوز هم گرمه
بعضی روزها که دارم از دانشگاه برمی گردم حس می کنم دارم می سوزم!
![]()
اینقده دلم برای سرما تنگ شده
![]()
خیلی سرم شلوغ شده

می خوام جیم رو تعطیل کنم
هر چند که تقریبا با خیلی ها اونجا دوست شدم و همه بهم می گن باید بیای
![]()
خودم هم دوست دارم. ولی درسم واجب تره
دیشب به مربیم ۲ تا جمله ی فارسی یاد دادم. البته خودش اصرار کرد:
- التماس دعا
و
- موفق باشی
![]()
اینقده بامزه می گفت.
![]()
دیگه اینکه توی کلاس زبان یه عالمه دوست جدید پیدا کردم. ایرانی و خارجی.
ژاپنی برزیلی تایلندی مغولی کره ای آفریقایی و ...
![]()
در عین حال که واقعا سخت می گذره ولی واقعا بهم خوش هم می گذره
خدا رو شکر از شرایطم راضی ام. کلاس زبان ها هم که خیلی خوبه.
![]()
من اینترنتم هنوز وصل نشده
![]()
باور کنین همه اش تقصیر این هندی هاست. چند روزه قول داده بیاد وصل کنه کابل رو ... هنوز نیومده. خیلی خونسردند.
![]()
مثه اینکه روی کیف نسرین داشت قدم میزد برای خودش، که نسرین متوجه شد و کلاس به هم ریخت.
![]()
اون پسره که برای عربستان صعودیه فقط تونست سوسک رو از روی کیف نسرین بنداره بیرون. ولی هیچ کی داوطلب نمی شد یه بلایی سر حیوونی بیاره! استادمون هم نمی ذاشت بکشیمش!
استادمون اون روز Richa بود. خودش می خواست با کاغذ سوسک رو بلند کنه و بندازه از پنجره بیرون ولی نمی تونست.
![]()
آخر سر تنها بیولوژیست کلاس جلوی چشای از حدقه دراومده ی بیشتر بچه های کلاس پاشد و سوسک محترم رو که داشت دست و پا میزد بلند نمود و از پنجره پرتاب کرد بیرون!
![]()
ولی عجب آدمی هستم من ها! آخه دختر تو چرا از سوسک نمی ترسی؟!!!
![]()
خیلی صاحبخونه ام مهربونه. یه خانوم و آقای جوون با دو تا دختر و مامان آقاهه.
![]()
اسم دخترهای صاحبخونمون "نهاریکا" (12 ساله) و "وانشیکا" تقریبا (6 ساله) هست. نهاریکا یعنی مجموعه ای از 7 ستاره و وانشیکا یعنی Queen of forest یعنی ملکه ی جنگل. هر دو تا بچه خوشگل اند و مهربون. با نهاریکا کلی دوست شدم. مامان بزرگه که عشق منه. به زور با من هندی صحبت می کنه. هر چی بهش می گم "هندی معلوم نهی!" بازم به هندی باهام صحبت می کنه.
![]()
خیلی از مصاحبت باهاش لذت می برم. یه روز به هندی یه چیزی بهم گفت. از نهاریکا پرسیدم چی می گه؟ گفت می گه تو شبیه اون نوه ام هستی که آمریکاست!!! خلاصه که کلی با هم رفیق شدیم. این نیم وجبی "نهاریکا" زبان انگلیسیش فوله. از منم بهتر حالیشه. می گه همه رو توی مدرسه یاد گرفته. خوش به حالشون. اون فینگیلی وانیشکا که تازه سال اول هست هم یه چیزایی حالیشه.
![]()
یه روز اومده بودند خونه ی من. مامان بزرگ، مامان، نهاریکا و وانشیکا. خیلی مهربونند. وانیشکا کوچولو شکل من رو نقاشی کرده بود. از اونجایی که من بیشتر اوقات با موهای دوگوشی بافته شده میرفتم خونشون، موهامو همونطوری کشیده بود. کلی باهاش دوست شدم و لپ هاشو کشیدم. یه خورده در مورد کارم براشون توضیح دادم. عکس پروانه ها و خود پروانه ها رو با ذوق نیگاه می کردند. وقتی رفتند من داشتم خونه رو جمع و جور می کردم که اول صدای نفس نفس 2 تا بچه و بعدشم صدای زنگ اومد. وقتی در رو باز کردم دیدم نهاریکا و وانشیکا هستند. توی دست نهاریکا یه موچین بود که یه پروانه ی بیچاره توش داشت دست و پا میزد! 2 تا بچه داشتند ذوق مرگ می شدند.
نهاریکا گفت:
- a beautiful butterfly for you.

و واقعا هم قشنگ بود.
ماچ بارونشون کردم.
![]()
اوایل چندشم می شد بخورم. چون توش چایی و شیر قاطیه. ولی الان معتاد شدم بهش. اگه هر روز توی break کلاس زبان نخورم سردرد می گیرم! اون فروشنده های بوفه که تا منو می بینن هنوز نگفتم چی می خوام داد می زنند : Indian tea! یعنی برای این خانومه چای هندی بیارین! خیلی طعمش خوشمزه اس. از خانم صاحبخونمون یاد گرفتم چطوری درست کنم. برای شما هم می نویسم. یک استکان درست کنین. اگه دوست نداشتین دیگه درست نکنین!
![]()
یک نصف استکان شیر+ یک نصف استکان آب رو می ذاریم جوش میاد. بعدش یک قاشق چای خوری شکر و یک قاشق چای خوری چای بهش اضافه می کنیم و هم میزنیم. اگه قبل از اضافه کردن چای و شکر یه مقدار کمی زنجفیل بریزین توش و بذارین کاملا حل شه و بعد چای و شکر بریزین بهتره. هر چی نسبت شیر نسبت به آب بیشتر باشه خوشمزه تر می شه.
![]()
وقتی چند دقیقه روی شعله ی ملایم موند از صافی رد کنین و بخورین. وایییی هوسم کرد. برم بخرم یکی!!!

تازگی ها متوجه شدم که هندی ها برای ازدواج دخترهاشون کلی به داماد محترم پول میدن!
![]()
تقریبا برعکس ایران. از پسرهای نازنین و بی پول ایران زمین دعوت می کنم بیان اینجا زن بگیرن. به خدا کلی به نفعتونه!
![]()
اینقده این دختر مهربون و با نمکه.
![]()
بعضی وقتها لپ هاشو می کشم و بهش می گم که خیلی cute (بامزه اس). در مورد فیلم "یانگوم" هم کلی باهاش حرف زدم. "هی یان" 22 سالشه. بهش گفتم چرا شما کره ای ها اصلا سن واقعیتون رو نشون نمی دیدن؟! مثلا یانگوم 35 سالش بود ولی به زور بهش میومد 25 سالش باشه. گفت به علت جراحی های زیبایی هست.
![]()
البته "هی یان" هم به من گفت خیلی جوون تر از 27 سال بهم می خوره.
![]()
"هی یان" کارگردانی می خونه. بهش گفتم امیدوارم یکی از فیلم هاش رو در آینده در ایران ببینم. فیلمی مثل "جواهری در قصر".
![]()
نمی دونم چطوری توصیف کنم که چقدر بد بود. فکر کنم این سرما خوردگی بد رو از "ریواکو" همکلاسی ژاپنیم گرفته باشم. شاید هم از "شیدا" همکلاسی ایرانیم. ولی هر چی بود خیلی اذیتم کرد.
![]()
خودم که حال درست و حسابی نداشتم ببینم چی داره دور و برم اتفاق می افته. ولی بعدازظهر وقتی همسایه جان اومد جلو در و دید افتادم روی مبل سریع منو برد بیمارستان. خیلی ضایع هست که یه دختر 27 ساله از آمپول بترسه... ولی خوب من می ترسم. چی کار کنم؟! دکتر بهم گفت باید injection داشته باشی. ولی گفتم only tablet!!!
![]()
مثلا بهترین بیمارستان این اطراف رفته بودیم. ولی واقعا کثیف بود. چند تا قرص رو دکتر با دست بهم داد. من برای آقای دکتر توضیح دادم که:
- Please wash your hand before you touch tablets. There are lots of patient and so many viruses around here. I am not Indian girl. I am Iranian and I am sensitive!
دکتره بهم لبخند زد. یه خورده هم فکر کنم خجالت کشید و سرش رو به نشانه تصدیق تکون داد. بعد اون قرصها رو ریخت اون طرف و قرص های تمیز بهم داد.
اون شب به زور می تونستم سر پا واستم. ولی فقط می فهمیدم که همسایه جان برام سوپ درست کرد. بخور ویکس هم بهم داد. 2 تا پتو هم بهم انداخت روم و رفت.
![]()
واقعا دستش درد نکنه. اگه اون نبود نمی دونم چی می شد.
![]()
البته از ایران که زنگ زدند اصلا نذاشتم بفهمن چمه. خیلی به خودم فشار آوردم که خوب صحبت کنم. آخه دلیلی نداشت که دلواپسشون کنم. گناه دارن بیچاره ها. با تمام سعیی که کردم امروز نتونستم برم دانشگاه. خیلی بد شد. ولی دست خودم نبود.
.![]()
یه چیزی رو تازه کشف کردم و اونم این که هندی ها اکثرا به وجود خدای واقعی اعتقاد دارند و این مجسمه ها رو به عنوان پلی برای ارتباط با خدا میدونن. ولی بازم عجیبه... مگه نه؟!
![]()
نمی دونین چقدر بعضی از هندی ها دوست دارن فارسی یاد بگیرند. مثلا gym که میرم، اون دختره مسوول پذیرش که finger print هم می گیره، بعد از کلی مشقت اسم من رو یاد گرفته و همین طور موقع ورود و خروج با یه لهجه ی شیرین هندی میگه : "سلاااااااااااااام!" ؛ یا "کداحافظ". خیلی بامزه به "خ" می گن "ک"!
![]()
یا مربیم آقای "ده نیش" یه روز اومد طرفم و گفت"
- سلام... شطوری؟!!!! (دقت کنین به چطوری می گه شطوری!)
من اصلا حواسم نبود که اون هندیه. گفتم:
- خوبم... ممنون.
![]()
یکدفعه حواسم اومد سر جاش و می خواستم به انگلیش بگم که دیدم مربی گرامی داره می خنده و می گه:
-Fine.... خوبم ... ممنون.
![]()
البته چند تا کلمه بیشتر بلد نبود، ولی همینم برام جالب بود.
![]()
راستی دیگه یاد گرفتم اینجا سوار اتوبوس های شهری هم میشم! میبینین چه اعتماد به نفسی دارم؟! آخه روی اتوبوس ها و داخلشون همه ی مسیرها رو به هندی نوشته. و باید همه اش بپرسی از بقیه. بیلیط هم داخل اتوبوس می فروشن. امروز آقایی که بیلیط می فروخت ازم سکه ی ایرانی خواست. ولی من نداشتم. یادم باشه سری بعد حتما یه عالمه 5 زاری با خودم بیارم هند. حتما میگین چرا 5 زاری؟!
![]()
آخه به خیلی ها قول پول ایرانی دادم. اگه بخوام بیشتر پول بدم به همشون باید بابای محترم و گرامی پرشیا رو بفروشه!!!
![]()
.
.
.
پ.ن. : فکر کنم آخر سر به جای اینکه من هندی یاد بگیرم، به هندی ها فارسی یاد بدم و هیچی خودم نتونم هندیم رو تقویت کنم.
![]()
خیلی جالب و هیجان انگیزناک بود برام. اگه بدونین چه همکلاسی های بانمک و بامزه ای دارم! از تایلند، ژاپن، مغول، دو تا کشور آفریقایی، کره و ... می خوام با همه اشون دوست شم.
![]()
فعلا با یکیشون خیلی حرف میزنم. یه پسره تایلندیه به نام پییر. اون Level 5 هست. خیلی به تقویت زبان کمک می کنه.
![]()
اولین جلسه اتفاقات بانمکی دربرداشت. خانوم "والیا" که مسوول کل کلاس زبان هست، اولین استادمون بود. یه خانون تقریبا 48 ساله ی هندی. برخلاف قیافه و برخورد جدی و خشنش در بیرون از کلاس، داخل کلاس خیلی مهربون بود. قرار شد خودمون رو معرفی کنیم و همه چیز رو در مورد خودمون بگیم. از همه می پرسید ازدواج کردند یا نه. و به او نایی که مجرد بودند می گفت دوست پسر (اگه طرف دختر بود) و یا دوست دختر (اگه طرف پسر بود) داری یا نه! موقعی که من خودم رو معرفی کردم و گفتم برای چی ایندیا هستم و اسم guide ام رو هم گفتم خیلی بیشتر بهم احترام گذاشت. مرتب می گفت : good…good!!!
![]()
وقتی می خواستم بشینم گفت:
- Do you have boy friend?
- No… no mom!
خانوم والیا هم مثه رفتاری که با بقیه داشت با من هم همونطوری برخورد کرد. یعنی یکدفعه صورتشو کشید توی هم، و با لحنی منتقدانه، خنده دار و ملتمس گفت:
- Whyyyyyyyyyyyyyyy?!!! Try,,, try please!
![]()
و مثه همیشه صدای خنده ی بچه ها رفت به آسمون.
![]()
بالاخره یه ایرانی مسلمون اطراف خونه مون پیدا کردم. توی کلاس های زبان پونا یونیورسیتی هست. تقریبا همسن مامانمه! نوه هم داره. برای اینکه بتونه پیش پسرش بمونه (پسرش می خواد دندونپزشکی بخونه) و برای اینکه بتونه ویزای دراز مدت بگیره داره میاد کلاس زبان. البته آدمهای سن بالا توی کلایس هامون کم نیستند. واقعا آدم باید از این طور آدمها درس بگیره. با هم میریم یونیورسیتی و برمیگردیم. خیلی مواظبمه! موقع عبور از خیابون دستم رو می گیره و می گه: "مامان مواظب باش." خیلی حس خوبی به آدم دست میده. مثه مامان گلم که نمی شه. ولی یه خورده حس در کنار مادر بودن مادر رو بهم میده. خلاصه اینو می خواستم بگم! بالاخره توسط این خانوم مهربون فهمیدم قبله کدوم طرفیه! حدس میزنین کدوم طرفی باشه؟! دقیقا بنده پشت به قبله نماز می خوندم تا حالا!!! ولی آخه اون آقاهه گفت!
عزیزان مرجع تقلید، تکلیف نمازهای من توی این 3 هفته چی می شه؟! جدی می گم ها؟ لعنی باید از دوباره بخونم؟
![]()
دوست عزیزی به نام مرجان این پیام رو به من داده:
آخه من نمی دانم شمال وجنوب چه فرقی میکنه مگر دعا کردن ونیایش کردن به بالاوپایین بودن خانه بستگی داره یا به شمال وجنوب بودن ..خدا در قلب ات است .....خیلی جالبه اون هندی به تو درست گفت ولی تو نگرفتی خدا هر گوشه ای از خانه تو است ....خیلی جای تعجب است در قرن بیست ویکم دنبال قبله بگردی
من هم خودم نماز میخوانم ودر امریکا هم زندگی میکنم ولی شاید باور نکنی برای دعا ونماز خواندن هیچ موقع دنبال جایی نگشتم که بببینم شمال است یا جنوب ....
برای اینکه خدا در ذهن وروح وروان ما است چه فرقی میکنه توی کاخ نماز بخوانی
یا توی خرابه مهم عملی که انجام میدهی
کمابیش باهاتون موافقم عزیزم

خدا رو شکر. اولین امتحانم رو با موفقیت پاس کردم. با اینکه از وقتی اومدم ایندیا لای هیچ کتاب زبانی رو باز نکرده بودم ولی توی امتحان تعیین Level رتبه ی 4 آوردم.
![]()
کلا 5 تا Level هست. میگن لیسانس های زبان و کسانی که هیچ مشکلی ندارند می افتند Level 5. از دوشنبه 10 نوامبر باید از 7.30 صبح تا 11.30 صبح برم کلاس زبان. تازه اگه کلاس Speaking هم شرکت کنم باید از ماه دیگه ساعت 12 تا 4 هم برم سر اون کلاس بشینم. جیم هم که روزی 2 ساعته. کارای PhD هم هست. حالا خوبه خدا رو شکر دکترا اینجا کلاس نداره. اگه اونم کلاس داشت که هلاک می شدم.
.![]()
دیشب طرفهای ساعت 10 رفتم دوچرخه سواری. خیلی خطرناک بود. چند تا سگ و گاو یهو پریدن جلو دوچرخه.

فکر می کردم اون ساعت خلوت باشه، ولی باز هم شلوغ بود. امروز یکی از همکلاسی هام بهم گفت اون موقع نرم بیرون. چون از ساعت 10 فروش مشروب و خوردنش آزاد می شه. یه bar هم دو تا خونه اونطرفتر از خونه ی ماست! گفتن اگه یه آدم مست توی ایندیا کسی رو بکشه جریمه اش فقط 3 ماه زندانه!!! (خسته نباشن واقعا!)

موقع دوچرخه سواری، از ایران مامان و بابا و داداشی زنگ زدند. بابا همه اش می گفت روی دوچرخه مواظب باش. حق هم داره طفلی.

راستی یه خبر خوش هم از آلمان بهم رسید و اونم اینکه مقاله ی مشترکی که با استاد نازنینم آقای دکتر Axe Ssymank نوشته بودیم و برای مقاله ی Zoology In The Middle East فرستاده بودیم Submit شده. خیلی خوشحالم.
آخه نوشتنش و تهیه ی اطلاعات خیلی سخت بود. و از طرفی این ژورنال یه ژورنال خیلی معتبر بین المللیه که هر جور مقاله ای رو چاپ نمی کنه. ارزش داشت اون همه برای این مقاله ی 10 صفحه ای بدوئم و پول خرج کنم.
![]()
پ.ن. نمی دونین وقتی خبر چاپ مقاله رو به مامان گل، بابای مهربون و داداشی عسلی دادم چقدر خوشحال شدند. صادقانه می گم خستگیم در رفت. شنیدن صدای غرور آمیز بابام و پر از شادی مامانم
وقتی بهم تبریک می گفتند، برای احساس آرامش بعد اون همه بدو بدو به تنهایی کافی بود.

خدایا شکرت.

بالاخره کلاس زبان ما هم در پونا یونیورسیتی شروع شد. گفته بودند از سوم نوامبر شروع میشه، ولی 4 نوامبر تازه امتحان تعیین سطح بود! امتحانش برای من که توی کلاس زبانهای ایران استخوون خورد کرده بودم راحت بود.
ولی در کل برای کسانی که تازه شروع کرده باشند سخت بود. چند تا ایرانی و کره ای دیدم که همون اول برگه هاشون رو سفید تحویل دادند. ولی من اونقدر نوشتم که دستام درد گرفته بود. همین جا می خوام از آقای مهندس صفری استاد دوست داشتنی و مهربونم در موسسه ی زبان یاسین دامغان تشکر کنم. الحق و الانصاف هر چی توی مقوله ی زبان دارم اول از خدا و بعدش از این استاد به تمام معنا انسان دارم. آقای صفری برای شما و خانوم گلتون و پسر دوست داشتنی تون یاسین، بهترین ها رو از خدا می خوام.
مثه اینکه هر روز از ساعت 7.30 تا 11 کلاس داریم. روز اول که می خواستم 6 صبح بیدار شم، مثه این بود که در حالت احتضارم! چون اینجا هنوز ساعت بدنیم با ایران match هست و شب ها دیر می خوابم و صبح ها دیر پا میشدم. هر چند این تفاوت ساعتی 2 ساعت بیشتر نیست، ولی فکر کنین من که 6 پاشدم، مثه این بود که ایران 4 صبح پاشی.
.
-
البته الان خیلی بهتر از 1 ماهه پیشم، ولی باید کم کم برنامه هام رو طوری تنظیم کنم که بتونم به موقع برسم سر کلاس.
تا حالا تقریبا همه ی استادهامون رو دیدم
همه اشون هم با ساری هستن و اکثرا مهربون
![]()
توی کلاسمون خارجی های بانمک خیلی داریم
می خوام با همه اشون دوست شم... مخصوصا چینی ها و کره ای ها
![]()
![]()
راستش از روز اول خاطره ی چندان خوبی ندارم. اینجا اکثر ریکشایی ها (تاکسی ها) خیلی اذیت می کنند. البته آدمهای خوب هم بینشون هست. ولی خیلی هاشون به جای اینکه با تاکسی متر کرایه رو حساب کنند، همون اولش یه عدد نجومی بهت به عنوان کرایه پیشنهاد می کنند و اگه قبول نکنی نمی برنت! مخصوصا اگه ببینن خارجی هستی و اینجا غریبی.
![]()
به همین خاطر تصمیم گرفتم دوچرخه بخرم که برای مسیرهای نزدیک مجبور نشم منتشون رو بکشم و اعصابم تا این حد خورد شه! ولی اونقدر خیابونهای اینجا شلوغه که خیلی باید مواظب باشم.
دوچرخه ام قرمزه. دوسش دارم خیلی. ولی می ترسم باهاش برم توی این خیابونای شلوغ.
می ترسم اگه به به آدم نزنم به یه گاوی شتری سگی الاغی چیزی بزنم
![]()
آخه گفته بودم که! توی خیابوناشون همه جور چیزی رو می تونی ببینی
![]()
پ.ن1. بابای گلم مرسی که از 6 سالگی بهم دوچرخه سواری رو به زور یاد دادی.
![]()
یادمه خیلی می ترسیدم ولی تو اونقدر باهام تمرین کردی و پشت دوچرخه رو گرفتی که بالاخره یاد گرفتم. یادمه اولین بار که تونستم بدون کمکت رکاب بزنم دوم ابتدایی بودم. اون موقع هایی که به خاطر آبله مرغون خونه بودم... فکرش رو می کردی که یه روزی توی هند دخترت چقدر به این آموزش اساسی! احتیاج پیدا می کنه؟ به خاطر همه چیز ممنونم.

پ.ن2. امسال خیلی خرجم زیاد شده. می خوام اگه خدا بخواد سال دیگه یه ماتیز بخرم. بین 1 میلیون تا 1400000 تومنه اینجا. حدااقل میدونی تا برسی به مقصد نمیمیری!
پ.ن3. برنامه ریزی کردم از سال دیگه یه کلاس زبان خوب IELTS برم و مدرک تافل بگیرم.
.
.
.
البته همه این برنامه ریزی ها برای سال دیگه اس. ان شاء الله اگه خدا خواست و زنده بودیم
![]()
به ياد داشته باش هر وقت دلتنگ شدي به آسمان نگاه كن . كسي هست كه عاشقانه تو را مي نگرد و منتظر توست . اشكهاي تو را پاك مي كند و دستهايت را صميمانه مي فشارد . تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت . و اگر باور داشته باشي مي بيني ستاره ها هم با تو حرف مي زنند . باور كن كه با او هرگز تنها نيستي. فقط كافيست عاشقانه به آسمان نگاه كني

ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي كرد بهت چي گفت ؟جايي كه ميري مردمي داره كه مي شكننت، نكنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توكوله بارت عشق ميزارم كه بگذري، قلب ميزارم كه جا بدي، اشك ميدم كه همراهيت كنه، ومرگ كه بدوني برميگردي پيشم...

بچه ها بازم اینترنتم مشکل دار شد
![]()
الان کافی نتم
![]()
اگه باز غیب شدم تو رو خدا دلواپس نشین ها ![]()
![]()

خیلی دوستون دارم
![]()
برام دعا کنین
![]()
با کمال مسرت و خوشبختی اعلام می کنم که یه آرایشگاه ایرانی پیدا کردم. یه خانمه بانمک هست که کارش رو همه قبول دارند.
![]()
البته آرایشگاهش توی خونه اش بود. یه سگ خیلی ناز و خوشگل و سفید هم داشتند به اسم فیدو. می گفت هر روز می برش حموم و با شامپوی سگ می شورش. شناسنامه هم داشت سگه! لباس هم داشت. هر چی هم خانومه بهش می گفت گوش می کرد و می فهمید. مثلا وقتی بهش گفت:
- فیدو دخترم SIT. آفرین مامانی؛ فیدو نه تنها نشست و بلکه خوابید! پاهاشم دراز کرد.
![]()
خانومه می گفت هر چی کار می کنم خرج فیدو می کنم!!! لباس هم داشت. خانومه به فیدو می گفت دخترم.
![]()
به من گفت قراره فیدو حامله شه. چون براش شوهر پیدا کردیم. اگه سگ می خوام بگم بچه شو بده به من!!!
سگه خیلی مهربون و ساکت بود. ولی کلا من می ترسم از سگ. یا اینکه این یکی واقعا تمیز و آروم بود.
آخر سر که داشتم وسیله هامو جمع می کردم خانومه داشت قربون صدقه اش می رفت و بهش قول می داد که الان می خواد ببردش دردر.
![]()
وقتی می خواستم بیام تا دم در اومد بدرقه ام. پوزه ی کوچیکشو آروم زد به پام... یعنی بای...
![]()
می خواستم جیغ بکشم ولی هم دیدم ضایع هست؛ هم دیدم واقعا حیوونی آزاری نداره.
(بگذریم که وقتی اومدم خونه رفتم پاهام رو دقیقا و با وسواس شستم!)
پ.ن. نشد اینجا ما یه جایی بریم و چیز خارق العاده رؤیت نکنیم!!!

Sampling توی رشته ی ما یعنی نمونه گیری.

تا حالا چند بار رفتم نمونه گیری. برای پروپوزالم نیاز دارم. ولی عجب پروانه هایی داره هند! دود از کله ی آدم بلند می شه. من هر چی توی رشتمون جلوتر می رم بیشتر در بزرگی و عظمت خدا غرق می شم.
![]()
Sampling خیلی کار جالبی هست برای من. مخصوصا در مورد پروانه ها. فکر کنم کلکسیون قشنگی بتونم جمع آوری کنم. چون پونا آب و هوای خوبی داره، و همه جای شهر سرسبزه، پره پروانه هست و من مشکلی برای پیدا کردنشون ندارم. می خوام پروانه ها رو بیارم ایران و بعد اتاله کنم. اومدین خونمون نشونتون می دم.
![]()
آخه شماها چرا اینقده خوبین؟ من کمتر از 10 روز نیومده بودم نت. وقتی اومدم تا چند ساعت فقط ایمیل میدادم و offline میذاشتم تا به همه بگم سالمم.
مثه همیشه شرمنده ی محبت ها و مهربونی های قشنگتونم.
البته بگذریم که در کنار این همه آدم مهربون افراد آشنا و نا آشنای زیادی هم هستند که با پیام هاشون من رو واقعا ناراحت می کنند و خط به خط و حرف به حرف وبلاگ من رو زیر ذره بین می برند. البته من کسانی رو که با اسامی حاجی، هموطن، یه دوست و ... بهم پیام های ناراحت کننده میدن و به اصطلاح من رو نصیحت می کنند رو به خوبی می شناسم. به این فرد یا افراد گرامی توصیه می کنم که اگه فکر می کنین کارتون واقعا درسته جرات داشته باشین و اسم خودتون رو بنویسین و یا جرات این رو داشته باشین و پیام خصوصی ندین و طوری پیام بذارین که همه ببینن. اگه کارتون قشنگ بود حتما این کار رو می کردین.
![]()
مثلا حاجی!!! که نمی دونم کیه (البته می تونم حدس بزنم کیه) بهم گفته بود این همه کلاس متفرقه و جیم و خرید نرو!
![]()
من حتی ایران هم بودم در کنار درسم این کلاس ها رو می رفتم و همیشه خودم رو در حصار درس مبحوس نمی کردم. البته که درس مهمتره و مقدم تر، و همیشه برام اولویت بوده؛ ولی در کنارش ذهن آدم به تفریح احتیاج داره. هر چند من بیشتر از چیزای متفرقه می نویسم تا دانشگاه. چون فکر می کنم جالب تره. البته هنوز درس های من به طور جدی شروع نشده، که اگه شروع بشه، همه اونایی که من رو می شناسن می دونن من سرم بره درس خوندنم نمی ره.
شرمنده دوستای گلم... که اینا رو اینجا نوشتم. ولی اگه آدمایی که من رو ناراحت می کنند این رو بخونند، شاید دیگه روی اعصاب من نرند.
![]()
خیلی دوستون دارم بچه ها
![]()
این روزها جشن دیوالی هست. تصور کنین 10 روز تعطیلات دیوالی هست و همه ی این 10 روز مثه شب چهارشنبه سوری ما و صد البته وحشتناک تره. صدای ترقه و آتیش بازی حتی تا صبح قطع نمی شه. بذارین اعتراف کنم که سرساممممم گرفتم به طور واقعی. سرم داره از درد می ترکه،
![]()
ولی خودشون عین خیالشون نیست. مثه اینکه از سر و صدا لذت می برند.
![]()
اینطوری که من در مورد فلسفه ی این جشن شنیدم هندی ها اعتقاد دارند که یکی از خداهاشون بعد از 140 سال که گم شده بود، دوباره پیدا می شه!!! و اونا این رو خوب میدونن که با چراغونی و سر و صداهایی که ایجاد می کنند نمی ذارند خداشون دورباره راهشو گم کنه!!!
![]()
عقل خیلی چیز خوبیه بچه ها... خیلی...
![]()
بالاخره جیم رفتن ما هم شروع شد.
![]()
اون یکی سالن ورزشی که قبلا می خواستم برم خیلی از خونه جدیده دوره. یعنی حدود 1 ساعت شایدم بیشتر راهه. تازه اگه ترافیک نباشه. ولی این یکی هم نزدیک تره (حدود 20 دقیقه با ماشین)، هم بزرگتر، هم تمیزتر و هم... گرون تر! ماهی حدود 55 تومن ایران.
اگه بتونم یواشکی ازش عکس بگیرم براتون می فرستم... ولی فکر نکنم بشه. برای ورود Finger Print (اثر انگشت) شست چپ و راست رو هر دفعه می گیرند که کسی اشتباهی جای کسی دیگه وارد نشه. جلوی در ورودیش هم نگهبان داره با لباس فرم که در رو برات بازو بسته می کنه. آدم احساس می کنه خیلی مهم شده.
قابل توجه معصومه دایی علی: بالاخره ما یه کلاس ورزش رفتیم که اصلا بوی عرق آدم رو خفه نمی کنه و کمدهاش اکثرا خالیه. تجهیزات ورزشیش هم هیچی کم نداره. چند تا حموم هم داره که از حموم خونمون هم تمیزتره. چند تا TV بزرگ هم روی دیواره که آهنگ و تبلیغ پخش می کنه. جاتو خالی می کنم عزیزم.
![]()
4 روز هفته میرم بدن سازی و دو روزش هم ایروبیک. مربی خصوصی بدن سازی من متاسفانه و با کمال بدبختی یه آقا پسر حدود 30 ساله ی هندی هست. فکر کنم بیچاره ام کنه. اولش خجالت می کشیدم، ولی وقتی دیدم همه ی دخترها و پسرها دارند کار خودشون رو می کنند و هیچ کی یه کسی نیگاه نمی کنه برام عادی شد. مربیم ازم اسمم و ملیتم و معنی اسمم رو پرسید. کمی خوش و بش کرد. کمی هم کار با دستگاه رو بهم یاد داد. برای حرکات کششی و دراز و نشست هم می گفت تا 15 بشمار و یه سری حرکت رو می گفت که انجام بدم. بعضی مواقع یادم نبود و می گفتم:
- یک، دو، سه...
(و یه دفعه میدیدم مربیه داره با چشای از حدقه دراومده داره نیگام می کنه.
![]()
منم از رو در نمی رفتم و با خونسردی لبخندی می زدم و بقیه اش رو انگلیش می گفتم!):
- فور، فایو، سیکس، سون...
![]()
ولی خداییش از همه ی کسایی که اونجا بودند ریزه میزه تر بودم. فکر کنم سنگین باشه برام. حالا که فعلا پول دادم مجبورم 1 ماه رو برم دیگه.
جلسه ی اول که خیلی بهم فشار اومد. طوری که وقتی برگشتم خونه مثه این بود که گذاشتنم توی هاون و کوبیدنم. ولی واقعا لازم بود برم. تحرکم فعلا خیلی کمه. فکر می کردم چاق شدم. ولی از 55 هم کمتر شده بودم. یعنی از وقتی که از ایران اومدم 2 کیلو در کمتر از 1 ماه کم کردم.با اینکه به نظر خودم بیشتر از ایران می خورم و کمتر هم فعالیت دارم. استرس و تنش ها کتر خودش رو کرد.
![]()
پ.ن. : پس نتیجه می گیریم یکی از روش های لاغری زندگی به تنهایی در خارج از کشور می باشد.
بالاخره تونستم بعد از حدود 4 هفته صدای مهربونش رو بشنوم. صدایی مردانه، کهن سال ولبریز از احساسات قشنگ همراه با بغضی که با همه ی تلاشی که کرد نتونست تا آخر مکالمه بخورش.

چشم بابا جان؛ مواظب خودم هستم... و ممنون که برام دعا می کنی.
وقتی باهاش صحبت می کردم توی یه فروشگاه خیلی بزرگ و قشنگ بودم و داشتم از خرید و دیدن اجناس لذت می بردم. ولی بعد از تموم شده مکالمه نمی دونم چم شد. کنار یه رگال ایستادم و نمی دونم چند دقیقه ماتم برده بود به یه نقطه. و باز هم بغضم رو خوردم. اینبار به خاطر دوستم که باهام بود.
... و این خوردن بغض ها همچنان ادامه دارد...

پ.ن. : باباجان چرا بین حدود 40 تا نوه و نتیجه که داری، فقط منو اینطوری و تا این حد دوست داری؟ کاش لااقل یه کاری برات کرده بودم که الان وجدان درد نگیرم. ولی من واقعا اینقدرها هم ارزش ندارم که به خاطر من تن نحیف، قلب مریض و صدای مهربونت رو بلرزونی... خیلی دوست دارم بابایییییییییییییییییییی.
![]()
یه بار دیگه با 2 تا از دوستام رفتیم سینما ؛ فیلم قرض.

قرض به هندی میشه KARZ.
اگه فیلم 2.30 ساعت بود، 2 ساعتش کلیپ شاد به همراه رقص بود.
کلی روحیه ام عوض شد. به شما توصیه می کنم اگه تونستین گیر بیارین حتما ببینین.
![]()
این سینمایی که رفتیم نمی دونم چند طبقه بود! فقط می دونم اینقده بزرگ بود که طیقه ی بالاش یه هتل قشنگ بود. یه طبقه اش رستوران، یه طبقه اش استخر، یه طبقه اش هم دیسکو و چند جاش هم فروشگاه و Fast Food بود.

قشنگ بود. هم فیلم، هم سینما و هم اون شب.
![]()
من هنوز توی خونه ی جدید نمی دونم قبله کدوم طرفیه! روز اول نماز نخوندم. داشتم قاطی می کردم دیگه. از روی حدسیات و اندازه گیری های چشمی به یه طرف که مطمئن ترم نماز خوندم بالاخره. ولی همه اش می ترسم اشتباه باشه. به نظر شما چیکار کنم؟ کمک!
قبله نما از ایران آورده بودم ولی توی اسباب کشی گم شد. اینجا هیچ مسلمونی ندیدم. چند تا مسلمون دیدم البته که نماز نمی خونند! و بالطبع نمی دونند قبله کدوم طرفیه. شما جای من بودین چیکار می کردین؟ خدا کنه این قبله ی حدسیه من درست باشه.
توی خیابون از چند نفر پرسیدم:
- Excuse me; do you know any person how is Muslim around here? I want to know where Ghebleh is?! I want to pray.
- No I don't know.
بعد از کلی پرسیدن آخر سر یه نفر ازم پرسید دقیقا کجا رو می خوای؟
- I want to know where God's house is. I am Muslim. I want to worship God. I want to pray.
( حالا قیافه ام به همه چیز می خورد به غیر مسلمونها! )
آقاهه گفت هر جایی خونه اته برو نماز بخون. خدا همه جا هست!!!!!!!!!!!!
![]()
وایییییییییییییییییییییی دارم دیوونه می شم از دست اینا دیگه.
![]()
ولی بچه ها، وقتی آدم توی جایی هست که میدونه هیچ کی در شعاع حداقل چند کیلومتریش نماز نمی خونه و وقتی حس می کنی بین اون همه آدم خدا تو رو با اون همه گناهی که هر روز مرتکب می شی انتخاب کرده که باهاش نیایش کنی حسی بهت دست میده وصف ناشدنی .
به خدا نوشت: خدای مهربونم کاش می دونستم چرا منو انتخاب کردی؟ کاش میدونستی چقدر دوست دارم و چقدر بهت محتاجم. و کاش می تونستم قدر نعمت هات رو بدونم و اینقدر بنده ی گناهکارت نباشم. شرمنده اتم به خودت قسم... شرمنده ....
به خاطر غیبتم شرمنده بچه ها. آخه اسباب کشی کردم به این یکی خونه. اینجا باید بیان کابل اینترنت رو وصل کنن. طول کشید تا یه نفر رو پیدا کنیم.
![]()
بالاخره اومدم خونه ی جدیدم. با اینکه کارگر گرفته بودم و خودم عملا هیچ چیزی رو بلند نکردم، ولی همون جمع و جور کردن وسیله ها و چیدنشون توی خونه ی جدید و همین طور مرتب و تمیز کردن خونه ی جدید خسته ام کرد.
![]()
کی فکر می کرد دختر حاج حسین مهرابی! که از 4 سالگی همه اش صاحبخونه بوده بیاد اینطوری توی یه شهر غریب که نه! یه کشور غریب اسباب کشی کنه و اجاره نشینی رو تجربه کنه؟! کجایی باباییییییییی؟
![]()
البته صاحبخونه ام خیلی مهربون و خوبه. خونه هم نوسازه و تمیز. سرامیک هم داره از نوع سفید که یه مژه بیافته روش همه اش بهت چشمک می زنه. خونه ام هم توی یه ساختمون 3 طبقه اس که طبقه ی اولش چند تا مغازه اس، طبقه ی دومش آموزشگاه کامپیوتره و طبقه ی سومش هم خونه ی من و همسایه جان هستش. آپارتمان توی خیابون اصلیه و حدود 1000 تا مغازه اطرافمونه.
![]()
بدیش اینه که توی این قسمت شهر، خارجی خیلی کمه و مردمش زیاد به انگلیسی مسلط نیستند. بیچاره می شم هر موقع می خوام برم خرید. دارم سعی می کنم کم کم یه خورده هندی یاد بگیرم. چند تا کلمه ی کاربردی هم یاد گرفتم. می نویسم که اگه دوست داشتین شما هم یاد بگیرین. من که خیلی دوست دارم یاد بگیرم. ان شاء الله می خوام سال دیگه دوره ی 6 ماهه تضمینی برم کلاس زبان هندی.
![]()
کاترا = زباله
آندا = تخم مرغ
دهی = ماست
آلو = سیب زمینی!!!
وایا = برادر
ما = آما = مامان
بابا = بابا
مام = خانوم
دس = 10
بس = کافی
خلاص = تمام شد!
ها = آره
نا = نه!
بازم اگه چیزی یاد گرفتم می نویسم.
خلاصه اینکه خونه چیده شد. سر فرصت عکس می گیرم و میذارم که ببینبن.
