تبليغاتX
داستان پرواز
(سفرنامه ی الکترونیکی مسافری آشنا به هند و ثبت خاطرات دوره ی دکترا)
 

دیروز رفته بودیم  MG road که برای یکی از بچه ها لپ تاپ ببینیم

باز نمی دونم تولد کدوم خداشون بود که ریخته بودند توی خیابونا. آتیش بازی توی آسمون که شب رو خیلی قشنگ کرده بود. چند تا کالسکه با اسب های سفید. جلوی کالسکه ها رو جارو می کردند و آب پاشی می کردند. بعدشم یه عالمه گل رو پرپر می کردند در مسیری که کالسکه ها می خواست رد شه.  یه چیزایی هم با خودشون می خوندند.

یه چیزایی هم مثه نذری خودمون پخش می کردند بین مردم. ما هم راه افتادیم پشت سرشون.

 بنابراین به ما هم نذری دادند و همین طور آب معدنی. منم طبق معمول این روزها پس نزدم و با اشتها خوردم

مراسم جالب و قشنگی بود.

لباس های قشنگ، گل های رنگ و وارنگ، خوراکی های خوشمزه و آتیش بازی فوق العاده.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 10:16  توسط راحله  | 

پریشب با دوستم که ۱ ساله اینجاست برای شام رفتیم یه رستوران ایرانی طرف های MG road.

با خودم گفتم آخ جون حتما یه عالمه ایرانی می بینم و فکر می کنم توی وطن هستم

ولی حتی 1 ایرانی هم اونجا نبود. البته به جز مدیر رستوران که خودش ایرانی بود.

Chef

اگه بدونین این هندی ها با چه ولعی غذاهای ایرانی رو می خوردند.

ما هم یه چیکن تنوری سفارش دادیم که الحق و الانصاف خوشمزه بود.

(من واقعا نمی دونم چرا اینقده شیکمو شدم اینجا.

جالب توجه معصومه دایی علی: تو رو خدا اومدم ایران منو تحویل بگیر! حیف اون ایروبیک هایی که هر روز می رفتیم!)

نون داغ ایرانی رو هم برامون آوردند و من دلم عجیب هوای ایران رو کرد... آخرین بار توی ایران سر سفره ی افطار نون داغ خورده بودم که داداشی خریده بود.

(بچه ی لوس!)

 

آخر سر هم یه پیاله آوردند که توش آب و یه نصفه لیمو بود.

دوستم گفت اینو آوردند که دستاتو باهاش بشوری و ضد عفونی کنی. بعدشم بهم یاد داد. به خدا اولین بار بود که دستامو سر میز غذا می شستم. حالم داشت بد می شد.

آخرآخر هم یه مقداری نمی دونم چی!!! شبیه رازیانه آوردند برای خوردن که دهانمون خوشبو شه. کنارشم خلال دندون بود.

در کل غذای خوب، رستوران تمیز و تجربه ی بامزه ای بود.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 1:18  توسط راحله  | 

 

روزی روزگاری گنجشکی بود که از مال دنیا تنها یک لانه داشت.

روزی طوفانی درنوردید و لانه ی گنجشک را ویرانه کرد.

روزها گذشت و گنجشك تصمیم گرفت که با خدا هیچ نگوید .

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت " . می اید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
" با من بگو از انچه سنگینی سینه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكی داشتم ، ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمین مار پر گشودی . گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود.

خدا گفت " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.

اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد.
 
 
پ.ن. خدای مهربونم به خاطر همه ی روزهایی که در زندگیم تنها لانه ام را از من گرفتی شکرت.
 
.
.
.
و کاش ما انسانهامی دانستیم که تو چقدر بزرگی.
و کاش ناشکری های ما را نادیده بگیری.
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 1:17  توسط راحله  | 

 

امروز روز پرکار و در عین حال مفیدی بود.

بیشتر کارای کلاس زبان رو انجام دادم و همین طور agreement خونه رو هم گرفتیم.

قراره فردا برای registration پیش پلیس برم. اگر چه دیر شده و باید جریمه هم بدم.(فکر کنم حدود 75 دلار). ولی شاید باورتون نشه. اصلا تقصیر من نبود! خیلی هند ی ها خونسردند. بیچاره ات می کنند تا کارت رو انجام بدن. دوستای ایرانیم که از مدتها قبل از من ایندیا بودند خیلی به حرص خوردن من از دست هندی ها می خندند. چون اونا عادت کردن! خدایا صبر بده.

راستی اینقده اینجا غذاها تندههههههههههههه که نگو! باورتون نمی شه!توی پنیری که برای اولین بار خریدم فلفل سیاه و قرمز بود. همه می گن یه خورده که بگذره عادت می کنی! یکی از بچه های ایرانی که الان 3 سال اینجاس می گفت اینسری که رفته بوده ایران سر سفره فلفل می برده و جلوی چشای از حدقه دراومده ی خونواده اش فلفل میریخته توی غذاشششش!!!!!!

 

راستی دیروز بیکار بودم و یه خورده وقت اضافه داشتم. گفتم بهتره تا سرم خیلی شلوغ نشده برم سینما فیلم هندی ببینم. فیلم Hello که سلمان خان و کاترینا توش بازی می کردند.

http://hellothefilm.com/images/enter%20site.jpg 

بچه ها واقعا قشنگ بود. توی فضای سینمای هند که حتی با آهنگ های شادش پا میشن می رقصن و با موزیک ها و هنرنمایی های هنرپیشه های هندی ... به دلم چسبید. خیلی بیشتر از فیلم آمریکاییه!

هر چند من و دوستم مثه منگل ها بودیم! چون به غیر از چند تا تیکه ی انگلیسی که وسط حرفاشون می پروندند هیچی نمی فهمیدیم چی می گن.

 

وقتی همه از خنده منفجر می شدند من و دوستم مثه آدم ها کر و لال به هم زل می زدیم و با چشامون از هم می پرسیدیم چی شد؟!!!

ولی در کل مضمون فیلم اومد دستم.

توی intermission مامان و بابا زنگ زدند. بابا خیلی دلواپسمه. حق هم داره بیچاره. وقتی بهم گفت بابا جان (بابای بابا) سلام رسونده و همه اش برام گریه می کنه به مصیبت جلوی گریه ام رو گرفتم. ولی وقتی برگشتم توی سالن سینما اشک بود که از چشام مثه سیل میومد پایین. آخه من بابا جان رو خیلی دوست دارم. ولی طوری مظلومانه گریه می کردم که حتی دوستم هم متوجه نشد. خوشبختانه زودی یه آهنگ شاد همراه با رقص و آواز وسط فیلم پخش شد و منو یه خورده از اون حال و هوا درآورد. ولی تا آخر شب حالم گرفته بود.

(چقدر من بچه ننه ام... مگه نه؟!)

چیز جالب توی فیلم هندی ها این بود که هرچند فیلم هاشون سانسور نداره، ولی اصلا مثه فیلم های آمریکایی ها صحنه های ناجور نداره.

 

امروز داشتم می رفتم دانشگاه. چند تا بچه ی هندی با لباس های فرم ریخته بودند توی ریکشا. وقتی من بهشون لبخند زدم اونا هم خندیدند و همه با هم گفتن:

Hiiiii

و بعدشم برام بوس پرت کردند. کجا؟ وسط خیابون و پشت چراغ قرمز.


امروز توی دانشگاه داشتم با یه دانشجویی صحبت می کردم. وقتی می خواستم ازش خداحافظی کنم می خواستم بگم دارم از گشنگی میمیرم:

-                                                                I'm starving to death.

ولی متوجه نشد! اینا تا اونجایی من فهمیدم توی کار اصطلاحات نبودند. حتما باید بهش می گفتم :

-                                                                I,m very hungry.

تا متوجه شه.

حیف شد. خیلی دوست داشتم اصطلاحات زیادی یاد می گرفتم.

 

پ.ن: باباجان گلم قدر همه ی ستاره های آسمون دوستت دارم. خیلی پشیمونم که چرا بیشتر بهت سرنمیزدم. کاش خدا عمر و فرصت کافی رو به من و ما بده تا بتونم بیشتر قدر دل بزرگ و قلب مهربونت رو بدونم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 21:34  توسط راحله  | 

 

امشب برای اولین بار رفتم سینمای پونا

فیلم Babylon A.D

cover de babylon ad



فیلم آمریکایی بود

فوق العاده action

به خاطر echo بسیار خوبه سینما، تا آخر فیلم به صندلی چسبیده بودم

دختر کناریم هم از ترسش از اول تا آخر فیلم مثه جوجه های کو چولو رفته بود توی بغل همراهش.

اولین بار بود که فیلم زبان اصلی رو توی سینما میدیدم

خیلی برای تقویت listening خوبه

منتها می خوام دفعه ی بعدی برم فیلم هندی ببینم

البته اگه فرصت شد و وقت اجازه داد.

هندی ها خیلی به فیلم علاقه دارن

پارکینگ سینما پر بود از موتور و ماشین

سینماش هم فوق العاده بزرگ بود و چند طبقه

توش مغازه ها و کتاب فروشی های باحالی هم داشت؛

تجربه ی خوبی بود.

 

 

امروز توی دانشگاه همکلاسی همسایه جان من رو دید و کلی باهام صحبت کرد

با هم آب آناناس هم خوردیم که واقعا خوشمزه بود

خوشبختانه 90% حرفاش رو می فهمیدم و جواب میدادم

برای اولین بار توی کتابخونه ی دانشگاه هم رفتم و یه کتاب مربوط به environement برداشتم که سر فرصت بخونمش.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 23:18  توسط راحله  | 

 

اصلا ناراحت نشین ها!

یه جای بهتر پیدا کردیم

زودتر نگفتم که کسی دلواپس نشه

آخه کسانی که میان اینجا اعتقاد دارن باید مشکلاتشون همین جا بمیره و خودشون حلش کنن

چه نیازی هست همه رو توی ایران ناراحت کنیم؟

اگه بدونین چی به سر من و همسایه جان اومد این چند روزه!

گفته بودم خدا همیشه هوامو داره؟

وجود همسایه جان هم یکیشه

من واقعا نمی دونم اگه نبود، من، یه دختر تنها چجوری می تونستم توی کشور غریب دنبال خونه بگردم؟

دیروز قرارداد خونه رو بستیم.

البته همه ی کارها رو همسایه جان کرد و من هم مثه بچه هایی که از ترس پشت باباهاشون قایم می شن، همه اش پشت همسایه جان قایم شده بودم

واقعا هیچ کاری بلد نبودم

این روزها حس می کنم مشکلات داره منو قوی می کنه.

یکی از دوستان بهم می گفت:

راحله تازه داری بزرگ می شی.

فکر کنم فردا اسباب کشی داریم

 

پ.ن. مامان گلم، تنها کسی بودی که بهت گفتم دارن از خونه بیرونمون می کنند. البته در اوج دلواپسی خودم همه اش به تو امید می دادم که اصلا مشکلی نیست. در حالیکه همه ازپیدا کردن چنین خونه ای با چنین قیمتی و در این فصل سال در پونا تعجب کردن.

ولی برای من جای تعجب نیست... چون می دونم کار، کار نیایش ها و دعاهای بی ریا و صادقانه ی خودته. قربونت برم من

Flower

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 9:11  توسط راحله  | 

 

پریشب مهمونی دعوت بودیم

خونه شون ریسیور داشتند که تلویزیون ایران رو می گرفت

نمی دونین چه حالی بهم دست داد وقتی بعد از ۱۶ روز فیلم و اخبار فارسی میدیدم

 

دلم یهو گرفت

البته این قضیه برای شاید فقط نیم ساعت بود

بعدش خودم گفتم بزنین تلویزیون ایندیا!

واقعا TV ایران هیچی نداشت!

Arabic Veil

به همین زودی به ایندیا و حتی TV ش که همیشه پر از برنامه های شاد و مسابقات باحال و فیلم های آمریکایی درجه ی یکش عادت کردم!

هر چند بعضی موقع ها لپ تاپ رو روشن می کنم و یه عالمه آهنگ ایرانی گوش می دم

.

.

.

هر چی نباشه ایران و ایرانی زبان ها یه چیز دیگه ان

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 8:49  توسط راحله  | 

 


خدايا!

ذهنم پريشان است

قلبم بيقرار است

افکارم شوريده اند و

درمانده ام

پس رشته زندگيم را

به دستهاي امن تو مي سپارم

توفان ميخوابد...

و آرامش تو حکمفرما ميشود

 
 
خــــــــدايــــــا!

اگر صلاح تو بر من در سوختن من است ميسوزم

 
خدايا شکرت....

 
با همه سختي ها...

 
با همه غم ها...

 
با همه بغض ها...

 
و با .........
 
نیایش
 
 
 
پ.ن. خودت بگو شکرت رو چجوری بجا بیارم؟
 
 
 
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 23:34  توسط راحله  | 

 

  

تصورش رو بکنین! یه بچه از ایرانُ یهو پرت میشه توی یکی از  آرایشگاههای خارجی که طبعا مختلط هم هست. نتیجه اینه که قضیه ی ندید بدیدی باز تکرار میشه.

مسوول آرایشگاه یه آقای هندی بود، ولی اکثر کارکنانش خانوم بودند. خدا رو شکر. حتی نمی تونستم فکرش رو بکنم که یه آقای هندی روی صورتم و موهام کار کنه!

خیلی مهربون بودند و واقعا هم احترام میذاشتند.

 

زیر سرم و پشت کمرم رو هی چک می کردند:

-                                                               Are you comfortable?

-                                                     Yeah, thank u

 

با آرامش کار می کردند و دائم بهم نیگاه می کردند و لبخند میزدند. می خواستن ببینن چه حسی دارم. یه بارم یه خورده از کرمی که داشت برای treatment میذاشت روی سرم ریخت روی صورتم. دختره با دستپاچگی گفت:

-                                                               I am so sorry.

-                                                               No problem dear.

 

 

راستی Student Discount هم بهم دادند.

 

امروز توی break ی که پیش اومد، دوباره با همسایه جان رفتم سر همون کلاسی که قبلا رفته بودم باهاش.

خیلی استاد باحالی دارند. واقعا ازش خوشم میاد.

ناگفته نماند سر کلاس مثه نی نی ها سرم رو گذاشتم روی میز و خوابیدم. عجیب اینکه خوابم برد و عجیب تر اینکه خواب هم دیدم!!!

 

روز خوبی بود.

خدا رو شکر.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 22:31  توسط راحله  | 

 

وای که چقدر شیرینه که آدم یکی دوتا فامیل توی یک شهر که نه! توی یک کشور غریب داشته باشه

 

امشب خونه ی اسی عزیزم و هادی مهربون از فامیل های عمو جان محمود بودم

درسته که اسی رو برای دومین بار و هادی رو برای اولین بار میدیدم...ولی واقعا برام جالب بود که چقدر نگرانم بودند

برام دلگرمی عجیبی بوجود اومد وقتی میدیدم اینقدر بادقت کارهام رو دنبال می کنند و برام دل می سوزونند

راستی امشب ۳ تا دختر هندی به اسم دیا ، ناتاشا و... یکی دیگه که اسمش یادم نیست و همین طور یک دختر ایتالیایی به نام E هم اونجا بودند که خیلی بانمک و بامزه بودند و البته مهربون

با هم عکس هم گرفتیم

قرار شد ناتاشا برام عکس ها رو E-mail کنه

شام هم اسی ماکارونی درست کرده بود که محشر بود

Chef

واییییی نمی دونم من چرا اینجا اینقده شیکمو شدم

در کل خوش گذشت

 

راستیییییییییی

امروز که داشتم میرفتم مهمونی نزدیک بود توی راه بمیرم

 

چرا؟ عرض می کنم!

آخه اینجا سمت خیابوناشون و سمتی که راننده میشینه برعکس ایرانه

حواسم نبود پریدم وسط خیابون

اون موقع بود که صدای بووووووووووق ممتد چند موتور و ماشین تنم رو لرزوند

اگه اونا حواسشون نبود چی میشد؟

بی راحله می شدینا

 

ولی نگران نباشین

من اون دنیا هم برم حتما آپ می کنم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 23:40  توسط راحله  | 

 

 

پ.ن. 1: بابای گلم قربون بغضت که همیشه پشت تلفن به زور می خوریش برم.

فدای اون دل مهربون و باگذشت و مردونت برم.

مرسی که داری با دوری من کنار میای و تازگی ها کاری می کنی که من پشت تلفن بخندم.

یعنی میشه یه روزی جبران کنم محبت هات رو؟

راستی پاهات چطوره؟ هنوز هم شب ها از درد می کوبیشون زمین؟

هنوز دستت که سر کار دررفته بود درد می کنه؟

یعنی من چجوری قدر این پول های پاک تو رو بدونم؟

 

پ.ن. 2: مامان گلم، مرسی که هر روز زنگ میزنی. مرسی که همیشه برام سر نمازات دعا می کنی. مرسی که بهم روحیه میدی. ممنون که داری برای دفعه ی بعدی که می خوام بیام و احتمالا 1 سال دیگه اس سبزی خشک می کنی. میدونی دلم قد دنیا برات تنگ شده. هر روز بیشتر دلتنگتون می شم.

می دونم هر چی دارم از نمازهای روحانیت، از روزه هایی که برای من و داداشی نذر می کنی و از صلوات های اعجاب انگیزت دارم.

هنوزم تکیه ابوالفضل میری برام دعا کنی؟

الهی من قربون اون دستای نورانیت که به سمت آسمون میبری  و اون تن ظریفت که زیر چادر سفید نمازت قایم می کنی  برم. هر موقع این کار رو کردی و از خدا برام خواستی خدا بهم داد هر چیزی که به صلاحم بود.

کاش زودتر بیاین اینجا.

پ.ن.3: داداشی گلم، به خاطر اینکه دلواپسمی مرسی. تو رو خدا تو دیگه نگران من نباش. من تنها نیستم داداشی. مطمئن باش. دلم برای کل کل کردن باهات، سر به سر گذاشتن و سرکار گذاشتن هات، سنگ روی یخ کردن هات، مرض ریختن هات و دعوا کردن باهات تنگ شده.

امید من اول به خداس، بعدش هم به توئه که تنهایی های مامان و بابا رو کمتر کنی.

مرسی داداشی.

پ.ن. 4: خدای مهربونم نگهبان و حافظ خونواده ام و هر کی که دوستش دارم باش.

باور کن اینجا همه اش نگرانشونم که خدایی نکرده اتفاقی براشون نیافته.

سپردمشون به خودت.

مرسی به خاطر بهترین مامان، عزیزترین بابا و دوست داشتنی ترین داداشی دنیا که بهم دادی.

ممنونتم خدای گلم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 1:0  توسط راحله  | 

 

 

دیشب تولد بد نبود. در رستوران SOHO طرفهای کورگان بود. نمی تونم بگم خیلی خوش گذشت... چون همه رو برای اولین بار میدیدم و در ضمن یه سری مسایل هم رخ داد که زیاد دوست نداشتم... بگذریم.

در کل بچه های خوبی بودند. خونگرم و مهربون. شام هم که محشر بود.

Chef

 سالن دیسکو به خاطر Dry Day بسته بود.

  

بهترین خوبی این تولد برای من آشنا شدن با حدیث دختر کرمانشاهی خونگرم و مهربونی بود که همسایه هم هستیم با هم.

 

ولی بهتر از اون پیدا کردن یک دوست هندی به اسم Tarun بود. من که کشته مرده ی هندی ها هستم! البته هندی های با ادب و مهربون، نه همه ی هندی ها.

Tarun یه پسر تمیز، مودب و بانمک و مهربون بود. شمارشم بهم داد. بعد از چند تا SMS زنگ زد. من واقعا اولین بار بود که می خواستم با یک خارجی تلفنی صحبت کنم. نمی دونستم می تونم 1 دقیقه مکالمه رو ادامه بدم یا نه! ولی وقتی بعد از قطع شدن ارتباط تلفنی دیدم 20 دقیقه!!! با تارون حرف زدم، یه خورده به خودم امیدوار شدم.

گفته بودم برای گرفتن پروانه های هند مشکل دارم. چون این کار برای دانشجوهای خارجی جرمه. تارون بهم قول داد در این زمینه کمک کنه و باهام بیاد نمونه گیری که اگه پلیس گیر داد یک هندی باهام باشه.

یکی از بزرگترین مشکلاتم حل شد با این وجود. واقعا می ترسیدم از پلیس.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 0:59  توسط راحله  | 

 

باور کنین اینقده اینجا اتفاقات مختلف می افته نمی دونم کدومش رو بگم!

بعضی ها بهم گفتن چرا اینقده از هند و پونا تعریف می کنی؟ آخه اینجا برای خیلی ها غیر قابل تحمله. راستش من از روز اول تصمیم گرفتم خوبی ها رو ببینم و تا حد ممکن خودم رو با شرایطم تطبیق بدم. سعی کردم به جای دیدن بدی ها، از اونها برای خودم طنز بسازم و بهشون بخندم. اگه همش بخوام غصه بخورم که نمی شه. درست هم نیست. تازه، من اینجا رو بهتر از ایران دیدم. چون توش شادی و آزادی و امنیت برای دختری مثه من بیشتره.

امشب تولد یکی از بچه ها دعوت شدم. توی یک رستورانه. گفت یه جایی از رستوران برای جشنه و یه جاییشم برای رقص و پایکوبی.

به نظر من خیابونهای ایندیا با باغ  وحش مو نمی زنه! توش پر الاغ و شتر و گوسفند و سگ و گربه اس!!!

 

راستی 5 شنبه اینجا تعطیله. می گین چرا؟! می گم خدمتتون! تولد یکی از خداهاشونه! همون خانومی که چند تا دست داره.

 چه آدمهایی اند اینا! عقل هم چیزی است شیرین!

 

 مثه اینکه برنامه داریم با بچه ها بریم خارج از شهر برای تفریح.

 من که فقط دوست دارم پروانه بگیرم.

البته استاد ر اهنمام بهم گفته دانشجوهای خارجی اجازه ندارند توی کشورشون نمونه برداری داشته باشن. و این کار جرمه. اگه یه موقع افتادم زندان از اونجا حتما آپ می کنم.

دیروز توی دانشگاه 2 تا دانشجوی کره ای دیدم. اینقده من کره ای دوست دارم. خیلی بانمک بودند. اسم دختره Lee بود. اگه اشتباه نکنم اسم اصلیه یانگوم هم همین بود.

راستی توی کافه ی دانشگاه یه گربه بود. همه تحویلش می گرفتند. بهش غذا میدادند. گربه هه از زیر دست و پای بچه ها رد می شد و هیچ کسی هم کاری باهاش نداشت. اونم دمش رو به نشونه ی تشکر کش و قوس میداد. حیوونها هم اینجا بیشتر از حیوونای ایران آرامش دارند.

 

 راستی فردا کلاس Airobic ام هم شروع میشه. خیلی برام هیجان انگیزناکه.

اولین باره می خوام توی کلاس ورزش مختلط برم.

چقدر من ندید بدیدم مگه نه؟!

پریروز که برای ثبت نام رفتیم دیدم خانوما و آقاها بدون اینکه به هم توجه کنند دارن ورزش می کنند. لباسهاشون هم افتضاح نبود. هر کسی کار خودش رو می کرد.

میگن مربیمون یه خانوم ایرانیه

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 0:54  توسط راحله  | 

 

خیلی ها دوست داشتن عکس ببینند

چشم

عکسهای خونه رو میذارم

فقط یه چیزی

من شرمنده ام که نمی تونم عکس خودم رو بذارم

خودتون که میدونین محیط اینترنت پر از خطره

.

.

.

من اینجا راحتم... البته در حد متعادلش

یعنی بابا و مامانم بهم گفتن هر جوری که راحتی و مردم اونجا هستن باش تا بهت فشار نیاد

من حتی لباس های اینجا رو هم با مامانم خریدم

من واقعا متاسفم برای کسانی که به چیزهایی فکر می کنند که ارزشش رو نداره حتی من بیانش کنم

جای تاسف داره که بعضی ها قبل از اومدنم و حتی الان ازم می پرسن اونجا چی می پوشی؟!

من از این سوال متنفرم

این یک قضیه ی کاملا شخصیه

.

.

.

 

پس عکس های متفرقه رو میذارم

امیدوارم خوشتون بیاد

 

عکس اتاق خوابم

عکس میز آرایش و لپ تاپم

عکس هال

عکس آشپزخونه

عکس داداشی وقتی اینجا بود

 

امیدوارم خوشتون اومده باشه

ممنون بچه ها

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 0:22  توسط راحله  | 

 

سلااام

وای که چقدر همه مهربونند

ممنونم از همه

دیروز یه پسره اومد اینترنتم رو وصل کرد. اسمش رائول بود. بانمک بود، ولی سیاه!

برای پذیرایی براش کیک و آب پرتقال آوردم. آب پرتقال رو خورد، ولی کیک رو نخورد. گفت روزه ام!!!!!!!!!

والله من که توی این چند روز اینقده از دست این هندی ها خندیدم که دل و روده برام نمونده.

خیلی باحال، مهربون و شادند. اینجا غم معنی نداره. برعکس ایران.

اینها ۳۰ هزار خدا دارند! خداهایی با سر فیل و تن انسان؛ خدایی با صورت زنی که ۷ تا دست داره؛ خدایی به شکل زنی که نشسته و چشاش رو بسته و چهار زانو نشسته و...

ولی خداییش خدای ما کجا... خدای اینا کجا. مگه نه؟

قربون خدای خودم برم من

خیلی از روزها هم تولد یکی از خداهاست. میریزند توی خیابونها و می رقصند. دختر و پسر، زن و مرد. خوش به حالشون.

 راستی دیروز صاحبخونه و وکیلش هم اومده بودند خونه ی من. صاحبخونه ام دندونپزشکه. اینقده دست و پام رو گم کرده بودم. فکر نمی کردم بفهمم چی میگه. ولی خدا رو شکر حالیم میشد. خوب شد ۴ تا کلاس زبان رفتیم ایران!

 

۱ خاطره ی دیگه! چند روز پیش MIT کالج بودم. یک Break برام پیش اومد. نشستم روی پله ها و لپ تاپمو درآوردم و شروع کردم به دیدن فیلم "پیشنهاد بیشرمانه". یک فیلم آمریکایی بسیار جالب. چند تا پسره هم کنارم نشسته بودند و با لپ تاپشون درس می خوندند و بحث می کردند. یه دفعه دیدم چند تا فلش مموری به طرفم دراز شد!!! همشون ازم شو و آهنگ های ایرانی می خواستند!!!!

کلی باهام حرف زدند. اسمم رو پرسیدند. اصلا نمی تونستند ادا کنند. با لهجه ی جالبی گفتند:

ر و ا ح ا ل ا ه!!!

گفتند یعنی چی؟

گفتم یعنی کسی که خیلی مسافرت می کنه.

از شوهای ایرانی خوششون اومده بود.

فلش هاشون رو گرفتند و مشغول درس شدند. منم عجیب رفته بودم توی نخ فیلم!

یکی از پسرها که کنار من نشسته بود روش پشت به من بود و داشت با دوستش صحبت می کرد. حواسش نبود دستش خورد به لپ تاپم. یهو برگشت و گفت:

-I am so sorry. التماس توی چشاش موج می زد. مثه اینکه قتل کرده! منم با آرامش نیگاش کردم و با لبخند گفتم:

-No no. No problem.

خیلی مهربون و مودبند مگه نه؟

Flower

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 13:1  توسط راحله  | 

 

سلاااااااااااااااااااااااااااااااام

خوبین؟ من تازه اینترنت خونه ام نصب شده!

 

اول از همه شرمنده ی همه ی محبت هاتونم. محبت هایی که تا آخرین لحظات بودنم در ایران (یعنی حدودای ساعت 6 صبح روز جمعه 5 مهر 87 و حتی نصفه شبش) ادامه داشت.

دلم نمیومد موبایل رو خاموش کنم... ولی مجبور شدم برای سالم بودن پروازمون خاموش کنم.

هیجان داشتم... خیلی زیاد. ولی نه اونقدری که فکرش رو می کردم. البته بودن داداشی خیلی خیلی موثر بود.

با اینکه اون شب اصلا نخوابیده بودیم و همه اش تو صف بار و بانک و ... بودیم ولی باز هم خوابم نمی برد.

بالاخره پریدیم. اونم بعد از نیم ساعت تاخیر، و... اینطوری داستان پرواز من شروع شد.

توی هواپیما مشکل خاصی نداشتم. ولی چون سرما خورده بودم به گوشم خیلی فشار اومد... تا جایی که حس کردم عن قریبه که پرده ی گوشم پاره شه. ولی با آدامسی که مهماندار داد بهم مشکلم تا حد زیادی رفع شد. حدودا 3.5 ساعت تو هوا بودیم... بالای ابرها. من کنار پنجره بودم و همه چیز رو میدیدم. آخرین تصاویر از خاکی رو که 27 سال توش زندگی کرده بودم برای 6 ماه به خاطر سپردم و قبل از نشستن هم اولین تصاویر از خاک ایندیا، جایی که قرار بود در اون خانم دکتر شم رو در خاطرم ثبت کردم. همه چیز برام جالب بود. از همون تابلوهای راهروی ورودی اول که پر از عکس های خانوم های خوشگل بود گرفته تا نظم و امنیت فرودگاه بمبئی. از همه جالب تر احترامی بود که ایرانیها به هم میذاشتند و کمک هایی که مهربانانه به هم می کردند. شنیده بودم ایرانیها اینجا خیلی هوای هم رو دارند ولی نه اینقدر.

بمیرم برای داداشی... اگه بدونین چه زجری می کشید برای حمل 100 و خورده ای بار من! راستی یادم رفت بگم 180 هزار تومن بهمون اضافه بار خورد که آقاهه دلش برامون سوخت و 100 تومنش رو تخفیف داد!

با هزار بدبختی از 7 خوان رستم پرواز و فرودگاه گذشتیم و رسیدیم به جایی که باید دنبال آقایی می گشتم که اومده بود دنبالم. یک راننده ی هندی که یک تابلوی گنده دستش بود و روش اسمم رو نوشته بود. از طرف آقا سهیل اومده بود. یک همراه هم باهاش بود به اسم مرداس؛ یک پسر مهربون و خونگرم اهوازی که کلی از استرسمون رو با حرف زدن به زبون شیرین فارسی کم کرد. از ترافیک بمبئی با مکافات بسیار زیادی دراومدیم. وسط های راه برای نهار مک دونالد واستادیم و چون همه ی پول ما به دلار بود، مرداس برای ما رو هم حساب کرد. خیلی از فضای کافی شاپش خوشم اومد. تلویزیون بزرگی اونجا بود که رقص و آواز هندی پخش می کرد و چند تا دختر که بلند بلند حرف می زدند و می خندیدند.

بگذریم از اینکه چقدر به نوشته های پشت ماشین ها خندیدیم! پشت اکثرشون نوشته بود: HORN PLEASE!!!! یعنی بوق بزنین لطفا! و عجب حالی می کردن با بوق زدن. بیشتر از اینکه اعصابمون خورد شه می خندیدیم.

بین بمبئی و پونا مناظر خیلی جالب و سرسبزی بود. یه خونه ی گنده ی ویلایی خیلیییییییییی قشنگ یه جا دیدیم. مرداس می گفت خونه ی آماتا باچانه!

راه دور و درازی بود ولی بالاخره تموم شد و رسیدیم. آقا سهیل کلید رو آورد و با کمک مرداس و سهیل و داداشی و کمی من وسایل رو آوریدم توی خونه.

وقتی همه رفتند به داداشی گفتم بره دوش بگیره و بعدشم بخوابه. طفلی خیلی خسته شده بود. من هم همه ی وسایل رو ریختم بیرون و شروع به جاسازیشون کردم. در حین کار از پنجره بیرون رو نگاه می کردم. چند تا خانوم هندی با ساری و موهای بافته شده نشسته بودن کناره ی زمین چمن و با هم حرف می زدند. بچه هاشونم اونطرف بازی می کردند. خیلی فضای جالب و گل کاری زیبایی بود.

داداشی که از خواب بیدار شد رفتیم از سوپر روبرو خونه خرید کنیم. استرس داشتم هوار تا. حتی اگه خونه رو گم می کردیم نمی دونستیم آدرسمون کجاس!

فروشنده های سوپر متوجه شدند خیلی تازه واردیم. واقعا مهربون بودند. یک پیرمرد هندی و یک دختر جوون. پیرمرده هزینه ی خرید رو نوشت و یک عددی هم زیرش نوشت و کم کرد و با لهجه ی خودش گفت این discount تخفیف شماس. با لبخندی که دل آدم گرم میشد.

بعدش هم در حالیکه دستم تو دست داداشی بود با ترس و دلهره رفتیم پیاده روی. در حالیکه همه جا نشونی می ذاشتیم که راه رو گم نکنیم!

راستی در همین اثنا یک همسایه ی خیلی خوب هم پیدا کردیم که خونشون درست روبروی خونه ی منه. به ما گفت برگشتیم بریم پیشش.

چون اونها خیلی وقته اینجان تجربه شون بیشتره. کارهایی رو که می خواستیم انجام بدیم رو به همسایه گفتیم و همین طور اینکه هیچ جا و هیچ چی بلد نیستیم!

گفت فردا بعدازظهر میریم همه ی کارهاتون رو انجام میدیم.

و واقعا هم اومد. رفتیم دلارها رو change کردیم. چند تا فروشگاه رفتیم خرید سوغاتی برای مامان و بابا و داداشی. ولی چه فروشگاههایی داره این پونا. توش یه آقاهه یه آهنگ توپ می خوند. کلا فروشگاههاشون با ساز و آواز همراهه. و جنس هایی عالی داشت.

روز سوم تقریبا کارهای خونه تموم شد. داداشی خیلی کمکم کرد.دستش درد نکنه. بازم بعدازظهرش با همسایه جان رفتیم بیرون. خیلی آدم شوخ، مهربون و باحالیه. اگه اون نبود نمی دونم باید چی کار می کردیم. مطمئنا حوصله ی داداشی هم خیلی سر میرفت.

روز چهارم رفتیم دانشگاه. از اونجایی که حتی  اسم استاد راهنما هم گوشت تن من رو می لرزونه، خیلی استرس داشتم. با ریکشا (اسم تاکسی های اینجا ریکشاست!)  تا توی university رفتیم. بعدش از روی نقشه ی گنده ای که جلوی در بود zoology department رو پیدا کردیم. به آقا داریوش که کارهای ثبت نام من رو انجام داده بود زنگ زدم. وقتی اومد بعد از خوش و بش گفت الان می تونیم بریم پیش گاید (استاد راهنما)، ولی بذار چند روزی بگذره تا با لهجه ی اینها عادت کنی و در ضمن پروپوزالت رو هم دوره کنی که اگه ازت چیزی پرسید کم نیاری. چون تو تنها دانشجوی خارجی این دانشگاهی و فقط به این دلیل ثبت نامت کردند که من گفتم زبانش خیلی خوبه!!!!!!!!!!!!!!!

چه خوشبختم من! یعنی برعکسش. فکر کنم یه جورایی بیچاره شده باشم. آخه من زبانم خوبه؛ ولی نه اون حدی که آقای داریوش گفته. تازه لهجه ی این هندی ها افتضاحه. خدایا کمک!

روز پنجم صبح زود داداشی هم برگشت ایران. خیلی سعی کردم جلوی داداشی اشکم درنیاد؛ و موفق هم شدم. دیگه تنهای تنها شده بودم. ولی اصلا نمی ترسیدم. چون می دونستم خدا داره همه اش نیگام می کنه و هوامو داره. فقط دلتنگ شده بودم (هنوز هیچی نشده... بچه لوس!)

 

شب هم اسماعیل (برادر خانوم پسر عموی مامانم!) اومد پیشم. خیلی مهربون بود. مثل لیدا (خواهرش). گفت بعد از امتحاناتش برنامه میریزه که بیشتر با هم باشیم.

 

روز ششم با همسایه جان رفتیم کالجشون. اون روز یکی از Head های کالج رو ملاقات کردیم. خیلی باحال بود. کلی باهام حرف زد. سیر نمی شدم از حرف زدن باهاش. همسایه می گفت رئیس امور بین الملله.

  

بهم گفت:

-Do you have Iranian coins? اسکناس ایرانی داری؟

من فقط 2 تا اسکناس ته کیفم بود که از سیدها روز عید غدیر عیدی گرفته بودم.

بهش نشون داردم. کلی در مورد اسکناس ها حرف زد. بهش گفتم:

- These coins are holly for me. It brings you chance. Be sure. Try it. این اسکناس ها خیلی برای من مقدس اند. برای شما شانس میارن. می تونین امتحان کنین.

باورم نمی شد عکس العملی رو که میدیم. اون آقای مهربون اسکناس 20 تومنی رو بوسید و گذاشت روی پیشونیش. بعدش هم داد به 2 تا کارمند دیگه. اونها هم همین کار رو کردند. همسایه گفت اینجا همه برای هم ارزش قائل اند. آقای پروفسور هم یک سکه ی خیلی قدیمی هندی بهم داد که روش عکس هند بود. در آخر هم باهام دست داد و گفت:

-Nice to meet you.

-Nice to meet you too.

بعد هم با همسایه رفتیم سر کلاسش. 3 تا پسر بودند فقط! ارشد پترولیوم (نفت) می خونه. انصافا تا آخرای کلاس نمی فهمیدم استاده چی می گه! ولی آخرهاش منوجه می شدم.

راستی اون روز ایران عید فطر بود. من هم از 2 نفر اینجا پرسیدم گفتن عیده. ما هم سحر نخوردیم. ولی ته دلم یه چیزی می گفت عید نیست. برای همین نیت روزه کردم. و خوب شد روزه گرفتم! چون اینجا یک روز از ایران دیرتر عیده!

روز هفتم حوصله ام به غایت سر رفنه بود. یه کمی خودم رو با پروپوزال مشغول کردم. یه کمی آش پختم، یه کمی گریه کردم... تا بعد از ظهر شد. خوبه ما این همسایه جان رو داریم اینجا! بعدازظهر گفت بیا بریم بیرون. رفتیم دور زدیم . کافی شاپ رفتیم و ...

اصلا تصور نکنین کافی شاپه چه شکلی بود! چون شاید تا 120 ساله آینده کافی شاپه به این لوکسی تو ایران ساخته نشه! همه اش فکر می کنم توی رویام. خیلی قشنگ بود.

روز هشتم روز ملاقات با گاید (استاد راهنما) بود. فکر می کردم دارم میرم توی اتاق عمل! خیلی استرس داشتم. استاد راهنمام یک خانوم دکتره هست که خیلی مهربون بود. وقتی نشستم روی صندلی (چرخدار بود) اینقده استرس داشتم که با صندلی رفتم عقب! اگه آقا داریوش صندلی رو نمی گرفت معلوم نبود تا کجاها باید می رفتم! گاید من اسمش "کالپانا پای" هست. ساری پوشیده بود، موهاش بلند و لخت بود. یک خال هم بین دو تا ابروهاش کشیده بود!

خلاصه یه مقدار صحبت کردیم و قرار شد هفته ی دیگه تاریخ پرزنتیشن مشخص شه.  

خیلی بارون میومد. من و همسایه جان هم با موتور بودیم. خیس خالی شدیم!

اینجا خیلی از خانوما و دخترها موتور سوار میشن.

راستی خونه الان تمیزه تمیزه. فقط یک ماشین لباسشویی می خوام که ان شاء الله اونم کم کم می خرم.

 

 

پ.ن1 : لحظات سختی بود لحظات دل کندن. وحشتناک بود. خیلی بهم فشار اومد.

باباجان عزیزم (بابای بابا): هیچ وقت گرمیه اشکهای صادقانه ات که از روی گونه های پرچین و چروکت پایین می چکید رو فراموش نمی کنم. اشکهایی رو که بی محابا از روی گونه هات روی زمین می چکید و تن من رو می لرزوند.

راستی پسته های باغت خیلی به دردم خورد. می خوام ببرم برای گایدم. همون پسته هایی رو که از توی گاو صندوق خونه ات بهم دادی. میدونم تو پسته های باغت رو که براشون اون همه زحمت کشیدی و بهترین هاشو توی گاوصندوقت قایم کردی به هر کسی نمیدی... بیشتر از همیشه دوستت دارم.

 

پ.ن2: ریحانه ی عزیزم (دختردایی کوچولوی خودم): شرمنده که اشکت رو درآوردم. دست خودم نبود. خیلی دوستت دارم.

 

پ.ن3: همه ی دوستا، آشناها و فامیل های گلم که برای رفتنم اشک ریختند، ناراحت شدند، دلتنگ شدند، زنگ زدند، دلداری دادند، کمک کردند، sms دادند و ... از همتون قدر دنیا ممنون.

 

پ.ن 4: عمو محمد (شوهر عمه زهرا): وقتی رفتی پول هایی رو که شاید حقوق یک روز کارگریت بود (اونم با زبون روزه) آوردی و گفتی: " میدونم زیاد نیست، ولی می تونی با اینها اونجا یک نوشابه برای خودت بخری"؛ نمی دونستم با چه زبونی ازت تشکر کنم. آخه اینجور عشق و محبت ها رو نمی شه با زبون قدردانی کرد. اگر چه پول رو نگرفتیم و تو ناراحت شدی... ولی مطمئن باش همون 200 تومنی رو که دادای بهم و گفتی بنداز صندوق صدقات؛ نگهبان من و داداشی در این سفر بود. به خاطر محبت قشنگت ممنونم.

 

پ.ن 5: مامان: اصلا قادر نیستم محبت هات، مهربونی هات، دلداری هات و قوت بخشیدن هات رو جبران کنم. فقط... اون شب رفتن وقتی چند بار یهو جلوت ظاهر می شدم و تو که توی بغض بودی به زور جلوی گریه ات رو می گرفتی دنیا رو می کوبیدن توی سر من. نمی دونم اون شب که همه گریه کردن، تو که مطمئنم از تمام دنیا من رو بیشتر دوست داری چجوری گریه نکردی؟! که اگه گریه می کردی همه چیز برای من سخت تر می شد. و تو اینو می دونستی. ممنونم که همیشه دلداریم می دادی و هر وقت ازت می پرسیدم: "مامان خیلی ناراحتی؟" می گفتی: "نه! شماها پیشرفت کنین، از همه چیز برام مهمتره." هنوز نیومده قد دنیا دلم برات تنگ شده. برای تو و پیشونیت که حداقل روزی 5 تا 10 بار می بوسیدمش. چون هر کی پیشونی مادرشو ببوسه جاش مرکز بهشته. و متاسفم که این توفیق 6 ماه از من سلب شده.

 

پ.ن 6 بابا: نمی دونم می دونی یا نه؟! ولی سخت ترین قسمت خداحافظی ها وقتی بود که می خواستم با تو خداحافظی کنم. نمی دونستم چجوری آرومت کنم. فهمیده بودم روزهای آخر خیلی توی خودتی. حتی یک بار جلوی من گریه افتادی. شب آخر هم که بعد از افطار همه اش رفتی خوابیدی. اعصابت داغون بود. موقع خداحافظی باهات به خدا رفتم و برگشتم. خیلی به خودم فشار آوردم که زیاد ضایع نشه. نمی دونم تا چه حدی موفق بودم. لحظه ای که داشتی پشت ماشینم آب می ریختی غم دنیا توی دل و چشم و تنت بود. می خواستم به خاطر تمام خوبی هات، مهربونی هات، لطف هات و بخشش هات و اینکه اجازه دادی من تنهایی توی کشور خارجی درس بخونم ازت تشکر کنم. نمی دونم چجوری؟ ولی قول می دم قدر پول هایی رو با کار سخت معماری توی سرما و گرما درمیاری رو بدم.

 "دستهای پینه بسته ی بابام پرمفهوم ترین تصویریه که برای همیشه توی ذهنم جاودانه است."

 

پ.ن 7 داداشی: آخر عشقی، آخر معرفت، آخر دنیا. این چند روز که باهام بودی و این همه کمکم کردی، متوجه شدم برعکس اون چیزی که زیر صورت مغرورت قایم می کنی خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر می کردم دوستم داری. مرسی که اومدی. نمی دونم چجوری تشکر کنم ازت. از خدا می خوام هر چیز خوبی می خوای بهت بده. ان شاء الله یک روزی جبران کنم عزیز دل آبجی.

 

پ.ن 8: نسیم، ندا و مامان گلشون: منتظر حضور سبزتون در ایندیا هستم. شاید (شاید) بتونم یه مقدار از محبت های بی دریغتون رو که بدون هیچ منتی به من می کردین جبران کنم. خونه ی نسیم خوشگلم توی تهران، بهترین و بیشترین کمک به من بود. تقریبا ماه های آخر اونجا زندگی می کردم. ولی هیچ وقت حس نکردم که خونه ی غریبه ام. ممنونم عسیسمممممم.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 10:47  توسط راحله  | 

 

  

 

و خداوند عشق را آفرید تا بفهمیم معنای انسانیت را تا بفهمیم هر چقدر هم که بد باشیم باز هم کسانی هستن که عاشقانه ما را دوست دارند

واقعا من اینقدر تحفه ام که برای همه این قدر عزیزم؟

همه اونهایی که زنگ می زنند و کلی دلداریم میدن

همه ی اونهایی که برای رفتنم گریه می کنند

همه ی اونهایی که هنوز من نرفته ام دلشون برام تنگ شده

عاشقانه دوستتون دارم

و خجالت زده از خودم که لایق این همه محبت نیستم

پ. ن۱ : خدایا کمک کن قدر این محبت ها و چشمه های زلال عشق رو بدونم.

پ.ن۲ : امشب می خوام برم تهران... شب سختیه... مطمئنم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 15:26  توسط راحله  | 

 

بالاخره پریروز ویزاها رو گرفتم

2 تا بلیط هم به مقصد بمبئی برای خودم و داداشی

برای داداشی 3 روزه و برای من 6 ماهه!!!!

.

وااای خدای من! یعنی من ... واقعا من می خوام 6 ماه نیام ایران؟

پریروز خیلی خوشحال بودم که بالاخره چیزی رو که اینهمه منتظرش بودم و براش کلی دوندگی کردم تو دستام بود...

موقع برگشت به ولایت دیوونه شده بودم. علتش هم این بود که از حدود 20 نفر smsی خداحافظی کردم و اونا در جواب پیام هایی رو داده بودند که بدجوری محرک احساساتم بود.

 

خلاصه اینکه ناجور توی فشار عصبی ام و تقریبا اکثر قریب به اتفاق کسائی که رفتن خارج از کشور این چیزا رو طبیعی می دونن.

 

خدایا به امید تو

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 15:17  توسط راحله  |