تبليغاتX
داستان پرواز
(سفرنامه ی الکترونیکی مسافری آشنا به هند و ثبت خاطرات دوره ی دکترا)

دوشنبه 25 شهریور: ملاقات آقای اودی و گرفتن مجوز برای دریافت Student Visa

سه شنبه 26 شهریور: تحویل مدارک خودم به صندوق ; زمان تحویل ویزا: یکشنبه 31 شهریور87

 

چهارشنبه27 شهریور: تحویل مدارک داداشی به صندوق ; زمان تحویل ویزا: دوشنبه 1 مهر 87

 

تاریخ فرضی برای پرواز: جمعه 5 مهر 87

 

این سری تهران توی سفارت ذله شدم

ولی خدا رو شکر ارزشش رو داشت و بالاخره مدارک تکمیل شد

خوشحالیه من فقط و فقط به این خاطر هست که بالاخره کارهام درست شد

چون خیلی اذیت شدم در این راه

وگر نه خودم می دونم که راه سخت و روزهای سخت تری انتظارم رو می کشه

  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 17:16  توسط راحله  | 

 

دیروز سفارت بودم

به خاطر اینکه ۲ تا از مدارکم رو نبرده بودم باید دوشنبه باز برم

233.gif

دیروز کلی تو سفارت ترسیدم

چون بچه هایی که اونجا بودن چیزای جالبی در مورد ایندیا نمی گفتن

 251.gif198.gif

خدا رحم کنه

219.gif

راستی کورس زبانم از اول یازدهمین ماه میلادی شروع میشه

پاسپورت داداشی هم اومده

همه چی آماده اس

خدا کنه زودتر کارها ردیف شه

فعلا که داریم خوابشو می بینیم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 13:25  توسط راحله  | 

 

 

خدا رو شکر

بالاخره پذیرش تشریف فرما شد

فردا قراره برم تهران، پس فردا هم قراره برم سفارت برای گرفتن Student Visa

 

بعدشم

.

.

.

فکر کنم بعدشم باید برم

انواع و اقسام حس های جورواجور اومده سراغم

التماس دعا

   

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 1:34  توسط راحله  | 

 

 

تا الان ۴ تا ساک گننننننننننننننننننده جمع کردم

قابل توجه که این تعداد رو به افزایشه

خدا کنه از ۶۰ کیلو بیشتر نشه

.

.

.

به نظر شما من چیکار کنم که واقعا باورم شه دارم میرم؟

  

تو هپروتم فعلا

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 14:4  توسط راحله  | 

 

727057f5owblcuts.gif 727057f5owblcuts.gif 727057f5owblcuts.gif 727057f5owblcuts.gif 727057f5owblcuts.gif 727057f5owblcuts.gif 727057f5owblcuts.gif

دوباره حس قشنگ هر سال تکرار میشه و من این حس رو مدیون خدا هستم که منو تا ماه رمضون امسال زنده نگه داشت.

 

بازم یه ماه رمضون دیگه اومد و خدا بهم توفیق داد یکبار دیگه پای سفره اش بشینم و مهمونش بشم. وااااااااای که چه لذتی داره اینکه فکر کنی اونقدر بزرگ بودی که به چشم خدا بیای.

Yah

با اینکه با روزه اصلا میونه ی خوبی ندارم و زیاد حال درست و حسابی ندارم وقتی که روزه ام ولی نمی دونم چرا یه حس روحانی و معنوی دارم. یه حس خدایی.

727057f5owblcuts.gifgirl with butterfly.gif  727057f5owblcuts.gif

مخصوصا امسال که همه چیز بوی رفتن میده باعث می شه قدر لحظه لحظه های این ماه رو بدونم. مثلا امروز ظهر قدر مسجد محلمون رو بیشتر دونستم. دیشب افطار سحر بیشتر مزه ی غذاها رو به خاطر سپردم. حتی موقع سحری پختن حس خوبی داشتم و ...

می دونم توی غربت هیچ وقت این جنب و جوشی رو که توی ایران هست، نیست.

 Night

اونجا مامان نیست که بخواد برای افطار و سحر این همه تدارک ببینه. اصلا شاید اونجا حال نداشته باشم برای خودم تهیه و تدارک ببینم.

چند تا CD   رضای دایی علی برام گرفته راجع به شب های قدره. لااقل خودم که می تونم برای خودم احیا بگیرم.

.

.

.

ای بابا! اصلا معلوم نیست تا اون موقع بخوام برم یا نه!

راستی قرار شد داداشی باهام بیاد هند. خیلی خوشحالم.

  

در ضمن گفته شده مدارک با پرواز امروز میاد!!! ولی... ای بابا! من که دیگه کلافه شدم.

 

 

به خدا نوشت: خدا جونم بهم توفیق بده این ماه رمضون رو درک کنم. حداقل یه ختم قرآن داشته باشم و نصف روزه ها رو هم توی این اسباب کشی به ایندیا بگیرم.

Flower

خدا جونم ازت خواهش می کنم تا سال دیگه یه عالمه از برنامه ها و رازهای زندگیم مشخص شه.

اونایی رو که دوسشون دارم برام نیگه داری و...

خیلی چیزهای دیگه.

آمین

727057f5owblcuts.gif 727057f5owblcuts.gif 727057f5owblcuts.gif 727057f5owblcuts.gif 727057f5owblcuts.gif 727057f5owblcuts.gif 727057f5owblcuts.gif

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 15:34  توسط راحله  | 

 

چقدر سخت می گذره.این روزها همه خیلی مهربون تر شدن. و این خداحافطی رو سخت تر می کنه.

دیشب داداشی داشت طبق معمول سر به سرم میذاشت. هی می گفت کی میری؟

مردم که علاف تو نیستن! (می دونه لجم در میاد بازم می پرسه که اذیتم کنه و بعدشم بخندیم)

بهش گفتم مثه اینکه قراره با پرواز جمعه مدارکی که این همه مدت منتطرش بودم میاد. یکدفعه مثل برق گرفته ها گفت همین جمعه؟!!!

گفتم آره.

غم محسوسی صورتشو پوشوند. بعد گفت: "نچ نچ..." و چشاش رو انداخت پایین.

 

فکرشم نمی کردم ... فکرشم نمی کردم داداش شیطون من به خاطر رفتن من برق چشاش اینطوری شه! چی تو دل منه... خدا میدونه.

خیلی دارم خودم رو کنترل می کنم که حداقل جلوی کسی اشکم درنیاد. آخه بیچاره ها گناه دارند.

 

 بابا و مامان هم یه جورای دیگه ای احساسشون رو بروز میدن. با اینکه سعی می کنند فیلم بازی کنند و ...

اکثر وسایل مورد نیازم رو خریدم. ولی نمی دونم چرا اصلا باورم نمی شه که چیزی رو که مدتها انتظارشو می کشیدم داره به حقیقت نزدیک می شه.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 1:3  توسط راحله  | 

 

 

امروز آقا سیامک زنگ زد. قرار شد فردا 460 تومن بفرستم ایندیا تا کورس زبانم ثبت نام شه.

بعدش هم با پذیرش پست شه برام.

بعدش هم باید برم سفارت هند درتهران

بعدشم

.

.

.

باورم نمی شه

ولی مثه اینکه بعدشم باید رفت

حالم غیر قابل توصیفه. ترس، دلهره، هیجان، اضطراب، استرس، خوشحالی، غم و ... همه چیز قاطیه!

فعلا در عالم هپروت سیر می کنم.

.Night

خدا کنه مامان اشکهامو نبینه. گناه داره طفلی.

التماس دعا.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 19:43  توسط راحله  |