دوشنبه 25 شهریور: ملاقات آقای اودی و گرفتن مجوز برای دریافت Student Visa

سه شنبه 26 شهریور: تحویل مدارک خودم به صندوق ; زمان تحویل ویزا: یکشنبه 31 شهریور87
![]()
چهارشنبه27 شهریور: تحویل مدارک داداشی به صندوق ; زمان تحویل ویزا: دوشنبه 1 مهر 87
![]()
تاریخ فرضی برای پرواز: جمعه 5 مهر 87
![]()
این سری تهران توی سفارت ذله شدم
![]()
ولی خدا رو شکر ارزشش رو داشت و بالاخره مدارک تکمیل شد
![]()
خوشحالیه من فقط و فقط به این خاطر هست که بالاخره کارهام درست شد
چون خیلی اذیت شدم در این راه
وگر نه خودم می دونم که راه سخت و روزهای سخت تری انتظارم رو می کشه
دیروز سفارت بودم
به خاطر اینکه ۲ تا از مدارکم رو نبرده بودم باید دوشنبه باز برم

دیروز کلی تو سفارت ترسیدم
چون بچه هایی که اونجا بودن چیزای جالبی در مورد ایندیا نمی گفتن


خدا رحم کنه

راستی کورس زبانم از اول یازدهمین ماه میلادی شروع میشه
پاسپورت داداشی هم اومده
همه چی آماده اس
خدا کنه زودتر کارها ردیف شه
فعلا که داریم خوابشو می بینیم
![]()
خدا رو شکر
![]()
بالاخره پذیرش تشریف فرما شد

فردا قراره برم تهران، پس فردا هم قراره برم سفارت برای گرفتن Student Visa

بعدشم
.
.
.
فکر کنم بعدشم باید برم

انواع و اقسام حس های جورواجور اومده سراغم

التماس دعا

تا الان ۴ تا ساک گننننننننننننننننننده جمع کردم
![]()
قابل توجه که این تعداد رو به افزایشه
![]()
خدا کنه از ۶۰ کیلو بیشتر نشه
.
.
.
به نظر شما من چیکار کنم که واقعا باورم شه دارم میرم؟
تو هپروتم فعلا
![]()

دوباره حس قشنگ هر سال تکرار میشه و من این حس رو مدیون خدا هستم که منو تا ماه رمضون امسال زنده نگه داشت.
بازم یه ماه رمضون دیگه اومد و خدا بهم توفیق داد یکبار دیگه پای سفره اش بشینم و مهمونش بشم. وااااااااای که چه لذتی داره اینکه فکر کنی اونقدر بزرگ بودی که به چشم خدا بیای.
![]()
با اینکه با روزه اصلا میونه ی خوبی ندارم و زیاد حال درست و حسابی ندارم وقتی که روزه ام ولی نمی دونم چرا یه حس روحانی و معنوی دارم. یه حس خدایی.


مخصوصا امسال که همه چیز بوی رفتن میده باعث می شه قدر لحظه لحظه های این ماه رو بدونم. مثلا امروز ظهر قدر مسجد محلمون رو بیشتر دونستم. دیشب افطار سحر بیشتر مزه ی غذاها رو به خاطر سپردم. حتی موقع سحری پختن حس خوبی داشتم و ...
![]()
می دونم توی غربت هیچ وقت این جنب و جوشی رو که توی ایران هست، نیست.
![]()
اونجا مامان نیست که بخواد برای افطار و سحر این همه تدارک ببینه. اصلا شاید اونجا حال نداشته باشم برای خودم تهیه و تدارک ببینم.
چند تا CD رضای دایی علی برام گرفته راجع به شب های قدره. لااقل خودم که می تونم برای خودم احیا بگیرم.
.
.
.
ای بابا! اصلا معلوم نیست تا اون موقع بخوام برم یا نه!
راستی قرار شد داداشی باهام بیاد هند. خیلی خوشحالم.

در ضمن گفته شده مدارک با پرواز امروز میاد!!! ولی... ای بابا! من که دیگه کلافه شدم.
به خدا نوشت: خدا جونم بهم توفیق بده این ماه رمضون رو درک کنم. حداقل یه ختم قرآن داشته باشم و نصف روزه ها رو هم توی این اسباب کشی به ایندیا بگیرم.
![]()
خدا جونم ازت خواهش می کنم تا سال دیگه یه عالمه از برنامه ها و رازهای زندگیم مشخص شه.
اونایی رو که دوسشون دارم برام نیگه داری و...
خیلی چیزهای دیگه.
آمین

چقدر سخت می گذره.این روزها همه خیلی مهربون تر شدن. و این خداحافطی رو سخت تر می کنه.
دیشب داداشی داشت طبق معمول سر به سرم میذاشت. هی می گفت کی میری؟
مردم که علاف تو نیستن! (می دونه لجم در میاد بازم می پرسه که اذیتم کنه و بعدشم بخندیم)
بهش گفتم مثه اینکه قراره با پرواز جمعه مدارکی که این همه مدت منتطرش بودم میاد. یکدفعه مثل برق گرفته ها گفت همین جمعه؟!!!
گفتم آره.
غم محسوسی صورتشو پوشوند. بعد گفت: "نچ نچ..." و چشاش رو انداخت پایین.
فکرشم نمی کردم ... فکرشم نمی کردم داداش شیطون من به خاطر رفتن من برق چشاش اینطوری شه! چی تو دل منه... خدا میدونه.
خیلی دارم خودم رو کنترل می کنم که حداقل جلوی کسی اشکم درنیاد. آخه بیچاره ها گناه دارند.
بابا و مامان هم یه جورای دیگه ای احساسشون رو بروز میدن. با اینکه سعی می کنند فیلم بازی کنند و ...
اکثر وسایل مورد نیازم رو خریدم. ولی نمی دونم چرا اصلا باورم نمی شه که چیزی رو که مدتها انتظارشو می کشیدم داره به حقیقت نزدیک می شه.

امروز آقا سیامک زنگ زد. قرار شد فردا 460 تومن بفرستم ایندیا تا کورس زبانم ثبت نام شه.
بعدش هم با پذیرش پست شه برام.
بعدش هم باید برم سفارت هند درتهران
بعدشم
.
.
.
باورم نمی شه
ولی مثه اینکه بعدشم باید رفت

حالم غیر قابل توصیفه. ترس، دلهره، هیجان، اضطراب، استرس، خوشحالی، غم و ... همه چیز قاطیه!

فعلا در عالم هپروت سیر می کنم.
![]()
.![]()
خدا کنه مامان اشکهامو نبینه. گناه داره طفلی.

التماس دعا.