بابا داره برای داداشی یه خونه می سازه که اگه خواست ازدواج کنه خیالش راحت باشه.
![]()
بعضی روزها که داداشی کلاس نداره میره کمک بابای پیمانکارمون.
![]()
داداشی میگه دیروز سخت سرگرم کار بودیم. 2 تا دستگاه هم با سر و صدا مشغول کار بودند. من طبقه ی پایین بودم که یهو دیدم بابا داره داد میزنه:
ابوالفضضضضضضضضضضضضضضلللللللللللللللللللللللللللللللللللللللل!!!
داداشی گفت یهو دلواپس شدم. گفتم چی شد؟ کی مرد؟
![]()
(حالا صدا هم به صدا نمیرسید)
دیدم بابا ول کن نیست. سراسیمه پله ها رو 2 تا یکی رفتم بالا.
- چی شده؟ چی شده بابا؟
![]()
بابا هم به زبون ولایت خودش:
- پرپرو... بگیرش بابا. دررفت...
![]()
(پرپرو: پروانه)
داداشی رو میگی. اومده بود خونه و با حرص قضیه رو تعریف می کرد. منم در حالیکه قند توی دلم آب می شد می خندیدم
داداش با حالت مسخره در حالیکه دهنشو ک
ج کرده بود و من رو سنگ روی یخ می کرد:
- خیلی کیف کردی ...نه؟
- معلومه... باید برم توی وبلاگم بنویسم.
آره. باید بنویسم که هیچ وقت این همه احساس های قشنگ رو فراموش نکنم.
داداشی:
- در مورد مشکلات اخلاقیت هم توی وبلاگت بنویس.
![]()
وااااااااای داداشی... چجوری از این سربهسرگذشتن های شیرینت دل بکنم؟
![]()
این روزها بازم... نمی خوای به روی خودت بیاری.
همه اش سعی می کنی با سنگ روی یخ کردن های شیرینت یادت بره که من دارم میرم.
![]()
ولی...
ولی آخه چرا چاییتو میاری پای تخت من می خوری؟
![]()
چرا الان ۳ ماهه که تختتو دادی به من و خودت پایین تخت می خوابی؟
![]()
(پروانه ها منو از اتاق انداختند بیرون آخه! بوی نفتالین ها خیلی وحشتناکه)

صدای آبجی، آبجی گفتن هات همیشه توی گوشمه داداشی
و مهربونی هات

قربونت برم
![]()
پ.ن: امروز یه تابلوی بزرگ از قشنگترین پروانه هایی که در هند و ایران گرفتم رو درست کردم.
![]()
اتاقم با بودن اون تابلو زیبایی خاصی گرفته.
حدود ۳۰ تا جعبه پروانه رو هم بردم توی زیر زمین.
![]()
یکی از ساکهام رو هم بستم که البته مهمترینشون بود! می تونین حدس بزنین چیه دیگه؟!
کتاااااااااب؟!!! نه بابا!
![]()
جزوه؟ نهههههههه!!!
![]()
آفرین. درسته! لباس و وسایل تزئینی مو مثه کش و گیره و تل و...
![]()
![]()
حدودا ۱۸ کیلویی شده
یه عالمه دیگه وسیله دارم. ولی ۳۵ کیلو بیشتر نمی تونم ببرم.
احتمالا با هم اضافه بار بخورم
![]()
بوی رفتن... بوی دوری... بوی نوستالژی... بوی ... بوی همه ی چیزایی که دلو یه جورایی می چلونن
با اینکه ایران اومدنم به غیر از زحمت و دردسر و سختی چیزی برام نداشت.ولی بازم در کنار خونواده بودنش از همه ی دنیا برام باارزش تر بود.
کمتر از ۳ هفته ی دیگه رفتنی ام.
ادمیشن کلاس زبانم با پرواز پس فردا میاد.
و هفته ی آینده هم دنبال ویزا و...
البته ویزای اصلی هنوز نیومده و من باز هم مجبور شدم با ویزای کلاس زبان برم.
دلم برای هند تنگ شده. برای دوستام، برای دانشگاه، برای آزادی بیان و رفتاری که اونجا دارم و توی کشور خودم ندارم. ولی... کاش مامان و بابا و داداشی هم باهام میومدند هرجا که می رفتم.
ایییییییییی... زهی خیال باطل. چه آرزوهای کشککی دارم من!
کلی کار دارم. همه اش درحال بدو بدو هستم.
![]()
به خاطر بعضی مسائل که توی هند اتفاق افتاده هم عصبی ام!
دیگه ببنین چه وضعیتی دارم من!

![]()
به خاطر همون مسائلی که گفتم سختمه برم.
ولی چاره چیه؟!
البته من با همه جور شرایطی کنار میام.
بالاخره دکتر شدن خرج داره
![]()
![]()

پ.ن. به خاطر شرایط روحی نه چندان مناسبی که دارم ترجیحا کمتر میام می نویسم که خواننده های عزیز وبلاگم رو اذیت نکنم.
به انرژی های مثبتتون کلی احتیاج دارم.
همین طور طبق معمول به دعاهای قشنگتون.



سر تا به پای هق هق و قدری تبسم ام![]()
گفتی که خاک باشم و حالا تیمم ام![]()
آب از سرم گذشته که مثل ستاره ها![]()
ما بین آسمان و زمین کاملآ گُم ام![]()
در کوچه های نیمه شب آواز می شوم![]()
تا نبض شهر پُر شود از هر ترنم ام![]()
وقتی همه به فکر شفایند و من جنون![]()
پس هی جنون به من بده آقای هشتم ام![]()
از مادری کبوتر و از من که گندم ام![]()
برگرفته از وبلاگ http://4god-61.blogfa.com/ (با تشکر از دوست عزیزم فرشته)
پ.ن: ساعت و تاریخ رو دارین؟
۸۸.۸.۸ ساعت ۸.۰۸!!!
![]()
![]()
![]()
سلام دوست جونا

خوبین؟
تهران هستم
خوش می گذره و در عین حال همش بدو بدو
خیلی محتاج دعاتون هستم
هنوز ویزام نیومده

معلوم هم نیست کی بیاد
نمی گن هم... یعنی جواب نمی دن
حالم گرفته اس
نگرانم
یادتون نره ها... دعا رو میگم
مرسی
واااااااااااااااااااااااااااای چه روز قشنگی
چه نامگذاری باحالی
فکرشو کنین... روز دختر



از همین جا این روزو به همه ی دوست جونی هام (که اکثرا مثه خودم دختر هستند و اسم پردردسر شوهر توی شناسنامه هاشون نیست) می تبریکم



از صبح یه عالمه SMS تبریک برام اومده که قشنگترین هاشو اینجا مینویسم:
دوست عزيزم، روزت مبارك
اميدوارم مثل حنا با مسئوليت
مثل كُزت صبور
مثل ممول مهربون
مثل جودي شادو سر زنده
ومثل سيندرلا خوشبخت باشي.


خداوند لبخند زد و دختر آفریده شد. لبخند خدا! روزت مبارک


منو می شناسین؟

یه کم فکر کنین... بیشتر...
ای بابا!

خاله ها! عموها! چرا اینطوری نیگام می کنین؟!

با این یکی عکس چی؟
آهان! آفرین! خودشه. نفس خاله راحله اس دیگه.

نازنین کوجولوی عمه خاله.

آخه چرا منو انداختین وسط این هاپوها؟! مامانی منو بگیر... می ترسم...

خداییش این تخت خاله راحله چه گرم و نرمه ها. این خرگوش کوچولوشم عین من لباس پوشیده

واییییییییی خاله راحله. مرسی این ببعی ها رو بلام خلیدی.
ولی نمی دونم چلا از اون صولتیه بیشتل خوشم اومد.

اینم پسر عمومه. "آقا" محمد امین! خاله راحله بهم گفته این دوره زمونه کمبود پسر زیاد شده
برای همینم از الان یقه ی پسر عموهه رو گرفتم که در نره
خدا رو چه دیدی. شاید مهرمون افتاد توی دل هم!

سمت چپیه محمد مهدی پسر رئیس بانک مامانیه. سمت راستیه هم ثنا دختر همکار مامانیه.
اومده بودند خونمون مهمونی.
تو رو خدا اینطوری نیگام نکنین! نمی دونم چجوری دستم رفت توی دستش. باور کنین هیچ علاقه ای بهش ندارم. نسبت به محمد امین خیلی بچه اس. مرد باید پخته باشه!

راستش... هیچی نمی تونم بگم! اه! مامانی تو هم همه اش ما رو ضایع کن!
نمی شد این عکسو لو نمی دادی؟
پ.ن. فدات بشم خاله که اینقده دوست دارم.



نفستو، عطرتو، صداتو، خنده هاتو...
همه اش زندگی بخشه و بهشتی.
مرسی که باعث میشی خستگی خاله درره.
فدات بشم

سلاممممممممممممممممممممممممممممممم
![]()
فقط اومدم بگم شناسایی های خودم تموم شد.
![]()
اونم دیشب نصفه شب ساعت حدود ۳!!!
![]()
و شاید تا آخر این هفته برم تهران پیش استاد راهنمای ایرانیم.
![]()
و اینکه به احتمال زیاد دوباره با ویزای کلاس زبان برم ایندیا.
دوستون دارم...

گرفتن عکس ها و صاف و مرتب کردنشون و همینطور انتقالشون به نرم افزار پاورپوینت تموم شد.
(بر محمد و آل محمد صلوااااااااااات)
![]()
حالا رسیدیم به مرحله ی شناسایی که یه مرحله ی مهم و وقت گیری هست که توسط کلیدهای شناسایی لاتین و همین طور با استفاده از کتب مخصوص انجام میشه
![]()
و... آی سخته... آی نفس گیره...

این پروانه ها مثه هر موجود دیگه ای اسم دارند که از 2 قسمت جنس و گونه تشکیل میشه.
![]()
مثلا این پروانه ای که در عکس های پایین روی صفحه ی لپ تاپه نام علمیش Vanessa atalanta atalanta"" هست که آقای LINNAEUS در سال 1758 اونو برای اولین بار شناسایی ، نامگذاری و معرفی کرده!
این شبها تا بره بخوابم 3-5/2 میشه دیگه! تازه خیلی هاشم نمی تونم شناسایی کنم که باید ببرمش استاد راهنمای ایرانیم شناسایی کنه و شاید کار به جاهای باریک آزمایشگاهی و درآوردن DND برسه...
![]()
یکی از نصفه شبها (ساعت نزدیک 2؛ من در حال خمیازه کشیدن و پهن شدن روی کلید شناسایی و لپ تاپ!):
![]()
-هنوز نخوابیدی بابا؟!
![]()
- نه... می خوابم...
![]()
- تموم نشد؟!
![]()
- نه بابا! تازه شروع شده! خیلییییی مونده هنوز!

- نچ نچ نچ...
![]()
- من عادت دارم. توی این 22 سال (از 6سالگی دارم بطور پیوسته درس می خونم) ضد ضربه شدم دیگه! هر چی سرم بیاد تحمل می کنم...
![]()
- بابا خوابتو کم نکنی... مریض نشی... (بابا همیشه نگران مریض شدن منه. چون وقتی به درس خوندن می افتم دیگه هیچی حالیم نیست و یه ریز و مداااااااام پشت سر هم ادامه می دم. ولی استراحتم هم می کنم.)
![]()
- نه به اندازه ی کافی می خوابم...
- لااقل یه پشتی نرم بذار پشتت کمرت درد نیاد... غوز درنیاری...
![]()
-نه راحتم... الان دیگه پامیشم.
- باشه. شب به خیر بابا...
شبت به خیر بابای خوش قلب و مهربونم که مثه تو توی دنیا نیستتتت.
![]()
چند تا عکس از بساط شناسایی.
اول روی زمین ولو بودم! اینطوری:

بعدش بابایی میز رو کول کرد و برام آورد که دختر نازپروردش یه موقع کمردرد نشه یا غوز درنیاره بمونه رو دستش!
اون 2 تا عروسک "پت" و "مت" رو میبینین؟ برای داداشی خردیمش که عشق کارتون "پت و مت" هست. می خواست بذاره توی ماشینش که نذاشتم! لااقل نصفه شبها که خوابم می گیره یه خورده باهاشون سر و کله می زنم تا خواب از سرم بپره!
![]()
(توجه کنین بنده یه دانشجوی دکترای 28 ساله نیستم ها! یه دختر کوچولوی 4 ساله ام که میرم مهد! و هنوز با این هیکل گنده ام عشق عروسکم! بابا به اتاقم می گه اتاق خرسها! بیچاره نمی دونه 15-10 تا خرس و حدود 20 تا عروسک رو که توی اتاقم جا نمیشد بسته بندی کردم برای روی جهازیه!)
سوئی شرتم رو هم گذاشتم زیر سرشون که گردنشون درد نگیره!
خل نشم از بس درس خوندم خیلیه! التماس دعا.
![]()
پ.ن: یه نی نی کوچولوی دیگه
به فامیلمون اضافه شد.
![]()
من 2 تا دختر عمه ی دوقلو داشتم به نام های "فریده و فریبا". فریده ی عزیزم به طور ناگهانی در سن 21 سالگی درگذشت. فریبا بعد از اون ازدواج کرد و الان دو تا پسر بانمک داره. "ایلیا" 1 ساله و "آریا" که تازه بدنیا اومده.
قدم نورسیده مبارک.


یعنی تموم شد؟! باورم نمیشه!
![]()
خواب که نمی بینم؟!
![]()
خیلی سخت و جانکاه بود.

10 سال پیر شدم توی این 6 ماه. ولی خدا رو شکر به خوبی و خوشی پریروز در شهر ساری به اتمام رسید. آخرین اتاله ها رو هم دیروز کردم.

این روزها شدیدا درگیر گرفتن عکسهای پروانه ها و مرتب کردنشون و انتقالشون به Power Point بودم.
![]()
![]()
![]()
هنوز 3-2 روز دیگه مونده و بعد شناسایی که اینهمه دوویدیم تا بهش برسیم.


![]()
پریروز اداره ی هواشناسی ساری رفته بودیم که اطلاعات هواشناسی رو تهیه کنیم. اصلا تصور نمی کردم که اینقده مهربون و خوش برخورد باشند. هر چی اطلاعات داشتند بهم دادند. و وقتی فهمیدند دارم هند PhD می خونم کلی منو شرمنده کردند.
![]()
دستتون درد نکنه آقاهای مهربون.

پ.ن. این روزها دیگه نگران سرد شدن هوا نیستم. چون نمونه گیریم تموم شد. خدا رو به خاطر کمکهاش و دستگیری هاش در پاس کردن این امتحان سخت شکر می کنم.



ولی... یعنی واقعا تموم شد؟!!!![]()

![]()
![]()
اینم چند تا عکس از بساط گرفتن عکس از پشت و روی پروانه ها و همین طور اتاله کردنشون.



بابای عزیز ، مامان مهربون و داداشی گلم، به خاطر همه ی زحماتی که توی این مدت متحمل شدین تا من بتونم این مرحله ی سنگین درسیم رو پشت سر بذارم خیلی خیلی مرسی

امیدوارم بتونم جبران کنم.
بهترین آرزوهای من بدرقه ی راه پرمهرتون

تازه خبر اینکه... چشام با دهنم یکسان شده... پشتم داره غوز درمیاره... اصلا نمی فهمم کی و چجوری ساعت سپری شد... ساعت چیه؟! هفته ها و ماهها میان و میرن و حالیم نمی شه.

خدا رو شکر می کنم که عاشق درسم هستم و وقتی میشینم پاش گذر زمان رو نمی فهمم و گر نه که...

این روزها میرم دانشگاه دوران ارشد برای شناسایی نمونه های گیاهی با یکی از اساتیدم.
آی تحویلم میگیرند و مهربونی نثارم می کنند. و من لبریز از احساسات خوب.

دکتر کرامتی استاد عزیز دوره ی ارشدم که به حق استاد انسان و باخدایی هست وقتی مقاله ی ISIام رو بهش کادو دادم خیلی خوشحال شد و کلی من رو شرمنده کرد. مخصوصا وقتی فهمید با یک دکتر آلمانی نوشتمش.
و چون اسم اون واحد دانشگاهی رو توش قید کرده بودم ترتیبی داد که حدود ۴۰۰ تومن تشویقی بگیرم!!!!

این روزها توی دانشگاه همه منو دعوت به کار می کنند و ازم قول می گیرند که برگردم و هیئت علمی اونجا شم. خیلی همه لطف دارند و مهربونند. تا ببینیم خدا چی می خواد و آیا بنده این فشارها رو تحمل می کنم و خانوم دکتر می شم یا نه؟!
یکی از نصفه شبها(آخه من معمولا تا 1 و 2 بیدارم
ولی مگه تموم میشه؟!) غرق کارم بودم که...:
- الهی قربون دحتر گلم برم که خواب و خوراک نداره...

برگشتم و با دیدن مامان گلم خستگیم دررفت:
- خدا نکنه مامان گلم...

- ان شاءالله خدا تنیجه اش رو بهت بده...
پ.ن۱: پسر دایی بزرگم (رضا دایی علی) phd قبول شده. اونم ایران. آی افتخار می کنم من به این فامیل درس خون. و از اونجایی که می دونم خودش و خانوم گلش این وبلاگ رو می خونند از همین جا بهش ورود به دوره ی دکترا رو تسلیت ... ببخشید تبریک می گم.

از این فامیل پر افتخار دختر دایی گلم هم باید اسم ببرم که میکروبیولوژی شهید بهشتی قبول شده. بهت از صمیم قلب تبریک می گم الهام جونم



پ.ن2: پونه (دختر عموی مامانم) (www.ida1.blogfa.com) هم دیروز صاحب بچه ی دومشون شدند. کاش این همه فاصله بینمون نبود و حضوری بهش تبریک می گفتم. ولی حیف که واقعا امکانش نیست بیام کانادا پونه جان. امیدوارم بچه ی خوب و شیرینی بشه مثل آیدای گلم و هر روز شاهد موفقیت هاش باشین.

من برم بخوابم که فرداصیح باید برم دانشگاه و بعدازظهر هم کلاس زبان و... ای خداااااااااا چقدر کار دارم
![]()