تبليغاتX
داستان پرواز
(سفرنامه ی الکترونیکی مسافری آشنا به هند و ثبت خاطرات دوره ی دکترا)
 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 23:17  توسط راحله  | 

 

خیلی ها دوست داشتن پروانه هام رو ببینن.

چشمممم

اینم عکس آقایون و خانوم های پروانه که این روزها به کلی پدر اینجانب و خونواده ی عزیزم رو در آوردند

اولش از توی پاپیوت که پاکت مخصوص نگهداری پروانه هاست پروانه ها رو در میاریم و یه سوزن می کوبونیم توی قفسه ی سینه اشون و بعد با کلی کاغذ مخصوص و سوزن دیگه به پرو بالشون فرم می دیم و میذاریم چند روز بمونه تا خشک شه.

بعد که کاغذها و سوزنها رو برداشتیم مثه شکل بالا میشه که باید منتقل بشه به جعبه.

اینم قبل از جاسازی

بعد از جاسازی

اینم عکس اتاق پر از پروانه ی اینجانب که البته یه عالمه جعبه این طرف و اون طرف اتاق هم آویزونه و گاهی حتی روی تختم هم ...

آماده برای بردن به آزمایشگاه و شناسایی

اگه خواستین نام علمی این خوشگلهای زیبا رو که لاتین هست و از دو قسمت جنس و گونه تشکیل شده رو بدونین باید ۴-۳ ماه دیگه صبر کنین

فعلا تا بعد...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 23:4  توسط راحله  | 

 

گفته بودم مصاحبه ی دومم مونده بود.

 قرار بود بهم زنگ بزنن و بگن بیا برای مصاحبه. ولی بیشتر از 2 ماه شد و زنگ نزدند.

داشتم از دلشوره می مردم. هر چی هم زنگ می زدم موفق نمی شدم با سفیر هند صحبت کنم. بنابراین پاشدم رفتم تهران. خنده داره... ولی اصلا نذاشتن من برم داخل سفارت! هر چی گفتم از راه دور اومدم. اجازه بدین چند دقیقه برم تو اون آقاهه جلو در نذاشت. فقط گفت این شماره رو بگیر و برو از بیرون به سفیر زنگ بزن! انگار از شهر خودمون نمبتونستم رنگ بزنم!!!

رفتم جلوی در. شانسی تونستم با سفیر صحبت کنم. یه شماره فایل بهم داد. ولی نتونستم اونطوری باید باهاش صحبت کنم. خیابون جلوی سفارت شلوغ بود. اونم که انگلیش صحبت می کرد. ولی خوب... یه خورده خیالم راحت شد وقتی شماره ی فایلم رو بهم داد.

می خواستم بیشتر تهران بمونم. همیشه تهران رفتن برای من سخت بود ولی خاطرات خوبی ازش داشتم. با بچه ها و دوستام خوش می گذشت.

 ولی اینسری تهران، تهران 2 ماه پیش نبود. شهر قشنگ و رویایی من داغون بود. انگار بذر مرگ پاشیده بودن توش. نمی تونستی کسی رو آروم و بانشاط ببینی. خیابونا پر پلیس بود. مردم دلمرده بودند. حتی پارک لاله که من خیلی دوسش دارم و به همراه پارک ساعی هر وقت میرم تهران ازشون زیارت می کنم مثه قبرستون شده بود. شاید روی هم رفته توی پارک  30 تا آدم دیدم و در عوض 300 تا پلیس!

 توی پارک هیچ بچه ای نبود. هیچ پیرزن و پیرمرد بازنشسته ای روزنامه بدست نبود. هیچ دختر و پسری در گوشه و کنار پارک لاو نمی ترکوندند! هیچ کافی شاپی توی پارک باز نبود... دلم گرفت.

 دلم می خواست مثه دفعه های قبل یه عالمه دنبال نیمکت خالی می گشتم و آخر سر که پیدا نمی کردم برم روی چمنها بشینم. ولی اینسری همه ی نیمکت های پارک خالی بود. مردم دلمرده بودند... شهر قشنگی که دوست داشتم آینده ام رو اونجا سپری کنم دیگه برام جذابیتی نداشت. از همه بدتر این بود که برای برای حفظ امنیت زودی برمیگشتم خونه. ولی سری های قبل تازه ساعت 5 و 6 تفریحات و سینما و پارک رفتن هام با دوستاو ادامه پیدا می کرد. حتی ساعت 6 یعدازظهرجرات نداشتم برم یه خیابون اونطرف دوستم رو ببینم.

برای همین زودی برگشتم. 1 روز تهران موندن خیلی روحیه ام رو خراب کرد. دلم برای مردم بیچاره که 12-10 روز بود اونجا رو تحمل می کردن سوخت.

شنیدن کشت و کشتارها قلبم رو آتیش میزد. مخصوصا این یکی که داغ داغ بود:

 

http://dailyfa.ning.com/profiles/blogs/2461884:BlogPost:448336

 

 

خواهر شهیدم دوستت دارم//به وسعت آزادی تو//به وسعت قلبت

به یاد تو خواهر عزیزم تا صبح امید سیاه خواهم پوشید...

 

پ.ن. خدای عزیزم همیشه توئی که به فریاد مظلومان عالم میرسی. فرج حجتت را نزدیک بفرما که طاقتمون واقعا طاق شده. خودت آه مظلومانه ی پدر و مادر این دختر ۲۷ ساله رو بشنو ... و جوابشو هر چه زودتر بده... تا دیر نشده... تا هنوز آه های دیگه ای به درگاهت سرازیر نشده.

آمین.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 11:22  توسط راحله  | 

 

 

به ياد كشته شدگان روزهاي اخير

 

مرگ آن لاله سرخ
کفن خنده به روی لب بود
گرد آن آینه ها
شبح فاجعه ای در شب بود

مردن شاپرکها
کشتن قاصدکها


خبر از شومی کاری می داد
نفس اش ناله غم سر می داد
آشیان رو به خرابی میرفت
تن پوسیده گواهی میداد

او به این حرف نمی اندیشید
که کفن باید برد و نفس باید داد
و به جای همه بودنها همه دیدنها
لحظه ها مانده به یاد
شکوه اندیشه مردن در اوست
همه هستی او رفته به باد

مردن شاپرکها
کشتن قاصدکها



او سراسیمه بدنبال تلافی میرفت
به دلش زخم قدمهای تجاوز مانده
او نداند که پی مردن خود
می کشد هر چه اصالت باقیست
مردن شاپرکها
کشتن قاصدکها

 

با تشکر از دوست عزیزم طلا (http://niniyeman.blogfa.com/)

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 19:42  توسط راحله  | 

یا فاطمه جان به حُرمت نام مادر ، مرا لایق درک حقیقت کن

 

 یا سیّدتنا و مولاتنا انّا توجّهنا

 

 

 

پ.ن. چون خیلی سرم شلوغ بود نتونستم زودتر تبریک بگم. البته خونه ی خودمون مراسم کادو و گل و شیرینی دادن و بوسه و شادی مثه هر سال به کارگردانی بنده انجام شد.

روز مادر رو به همه ی مامان های خوب دنیا و به خصوص به مامان خودم که گل سرسبدشونه تبریک می گم. 

مامان گلم:

کاش میشد دقایق در همین حال متوقف شوند... همین حال که کنارمی... همین حال که گونه ها و آغوشت از همیشه به من نزدیک ترند... و کاش برایم بمانی برای همیشه.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 15:55  توسط راحله  | 

 

دیروز سفره دعوت بودیم. سفره ی حضرت ابوالفضل (س). تو دلم گفتم راحله بدو که آقا طلبیدت. خوشحال بودم. چون تا حالا چند تا از این مراسم رو که خیلی هم دوست دارم و اعتقاد دارم که آدم باید لیاقت داشته باشه تا دعوت بشه به خاطر نمونه گیری از دست داده بودم. از طرفی قدر بعضی چیزا رو حالا که ایرانم بیشتر می دونم.

چیزایی که توی کشور غریب هرچی می گشتی نبود...

وسط دعا سارا کوچولوی فامیلمون رو دیدم. دختر کوچولوی 6 ساله ای که سرطان داشت و دفعه ی قبل که دیده بودمش همه ی موهاش و ابروهاش ریخته بودند. یادمه خیلی جیگرم براش کباب می شد. یادمه خیلی براش دعا کردم که خوب شه. و حالا میدیدمش با موهای دو گوشی بافته شده داشت میومد طرفم. بی اختیار اشک توی چشام جمع شد. سارا دختر خوشگل و معصوم و مهربون و مؤدبیه. بغلش کردم و کلی ماچش کردم. توی دلم هم خدا رو شکر کردم.

بگذریم. بعد از دعای توسل و چند تا دعای دیگه موقع پذیرایی شد. که یهو بحث انتخابات پیش اومد. اصلا دوست ندارم وبلاگم سیاسی شه . چون اصلا از سیاست خوشم نمی آد. ولی واقعا نمی دونم اونایی که وسط سفره ی آقا ابوالفضل بلندگو دستشون گرفتند و گفتند:

- احمدی احمدی حمایتت می کنیم...

یا:

- موسوی کم آورده ... بچه سوسول آورده...

و...

خجالت نکشیدند؟ بحث اونقدر جدی شد که بعضی طرفدارای موسوی پاشدند بدون خداحافظی رفتند. توی مجلس یکی از بزرگترین مردان عالم موجی از غیبت رواج داشت. موجی از تهمت. موجی از ریا...

البته این بار اول نبود که به چنین مجالسی در ایران می رفتم و بعدش پشیمون می شدم و با کوله باری از گناه بر می گشتم خونه.

دلم تنگ شده... دلم برای تنهایی هام و رازو نیازهای بی غل و غشم در غربت تنگ شده. دلم برای اون مردم بی دین که حتی نمی دونستند غیبت چیه، دروغ چند حرفیه، حسادت چه رنگیه و... تنگ شده، دلم حتی برای مجالس رقص و شادی، تولدها، مجالس دوستانه، شب نشینی های بی ریا و... تنگ شده. اونجاها که از دید این آدمهای مسلمان نما جوانان حاضر در اون مجالس جهنمی اند. فقط و فقط به خاطر Drinking و Dancing. و چه طرز فکر کودکانه ای...

 

پ.ن1: البته همه ی مجالس مذهبی اینطور نیستند ولی اکثر قریب به اتفاقشون که من درش حضور داشتم پر از غیبت و ریا بود. شاید شانس من ایطوریه. ولی من تا به حال هیچ به اصطلاح مسلمونی رو ندیدم که غیبت نکنه. کاری که ازش متنفرم. و برعکس تا حالا هیچ غیر مسلمون و حتی بی دینی رو ندیدم که بلد باشه غیبت کنه، روغ بگه و یا ریا کنه. برای همین من اکثر دوستانم در هند از بچه های خارجی بودند.

پ.ن2: مؤدبانه از کسانی که نوشته های من رو می خونند و علیرغم درست بودنشون فقط و فقط به خاطر عقاید و طرز فکرهای عجیبشون نمی خوان اینا رو قبول کنند خواهش می کنم برام پیامهای ناراحت کننده نذارند. چون بارها گفتم وباز هم می گم عقاید هر کسی براش مهمه و اگه واقعا با خوندن این خقایق اذیت میشن اصلا نیان اینجا.

پ.ن3: اگه مثه همیشه ننوشتم شرمنده... تحمل خیلی چیزا برام سخت شده... ولی تحمل توهین به یکی از مقدس ترین نمادهای زندگیم حضرت عباس برام غیر قابل درکه...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 14:52  توسط راحله  | 

  

روز شنبه 16 خرداد 88 من و بابا پاشدیم رفتیم برای یه سفر طولانی نمونه گیری. هر چند کمتر از 2 روز طول کشید ولی... برای ما بیش از 3-2 هفته مخاطره داشت. از سمنان که رد شدیم رفتیم طرف فیروز کوه و رودهن. کمی نمونه گیری کردیم و بعد رفتیم طرف یه جایی به اسم "رینه" که کاش نمی رفتیم. اینقده راهش بد و خراب بود که حد و اندازه نداشت. خیلی هم شلوغ و خطرناک بود همراه با پیچ و خم های زیاد به طرف بالای کوه. کاش لااقل بعد از این همه که جونمون رو به خطر انداختیم یه نمونه ی جدید گیرمون میومد...

بعدش رفتیم طرف بلده که ای کاش اونجا رو هم نمی رفتیم. چون علاوه بر اینکه خیلی مسیرش طولانی بود و غروب رسیدیم اونجا، موقع برگشتن کلی توی دامنه ی یه کوه بلندددددد که حتی یه موجود زنده هم نداشت ماشین سواری می کردیم. فقط توی اون مسیر 1.5 ساعته که طول کشید برسیم به جاده ی کرج-چالوس یه ماشین که حاوی یه زن و شوهر بودند دیدیم و بقیه فقط وفقط کامیون و وانت بار بود. جاده ای خلوت، خطرناک، همراه با شیب و صخره ها و دره های زیاد و مه غلیظ.

وفتی رسیدیم توی مه بابا گفت:

-       عروس خیلی خوشگل بود، بزکشم کردند!!!!

از ترس به خودم می لرزیدم و اینکه اگه خدایی نکرده یه چند تا از این باجگیرهای بیافتند جلو ماشین و بخوان اذیت کنند چیکار کنیم. دستگیره ی ماشین رو محکم گرفته بودم و مدام صلوات می فرستادم. و توی دلم خودم رو فحش و نفرین کی کردم. بدبختی چون اولین بار بود که اونجا رفته بودیم اصلا نمی دونستیم کی به جاده اصلی می رسیم. هیچ تابلویی هم توی مسیر نبود. هر چی جلوتر می رفتیم تاریکتر می شد و مه غلیظ تر. شیشه ی جلوی ماشین و حتی عینک من و بابا به شدت بخار گرفته بود. به زور و فقط و فقط از روی خط سفیدی که وسط جاده کشیده شده بود مسیر رو پیدا می کردیم. تا اینکه به جایی رسیدیم که حتی اون خط هم قطع شد و جاده خاکی شد!!!

 به زور گریه ام رو کنترل می کردم. توی اینجور مواقع که آدم مرگ رو جلوی چشاش میبینه بیشترتر به یاد خدا میافته. گوشه ای از منجات من در دلم با خدای مهربونم:

-       خداجونم من به درک، ولی اگه یه مو از سر بابام کم شه تا آخر عمر خودم رو نمی بخشم. ما برای کار علمی اومدیم اینجاها نه برای خوشگذرونی. خودت کمکمون کن. به خودت قسم اگه حتی 1% احتمال میدادم اینجاها اینطوریه نمی اومدیم...

و یه عالمه چیزهای دیگه که بین من و پروردگارم رازه...

یهو به بابا گفتم:

-       بابا چیزی میبینی؟

که بابا ایستاد و گفت نه!!!!

که من دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و زدم زیر گریه:

-       بابا بخشید...

-       إ! این حرفا چیه! گریه نکن بابا!

-       به خدا اصلا نمی دونستم اینطوریه و گرنه اصلا...

-       حالا گریه نکن. بذار ... من این بخاریو... روشن کنم ...

و شروع کرد به حرف زدن و انرژی مثبت دادن به من. منم مثه بید می لرزیدم. هم از شدت سرما و هم از ترس. بالاخره من سرم رو از ماشین بیرون گرفتم و به زور راه افتادیم. یه وانت رو دیدم. بابا براش بوق زد و او هم ایستاد. گفت تا جاده ی کرج-چالوس 1 کیلومتر راه مونده.

- خدا رو شکر.

 

جاده کرج- چالوس هم اصلا خوب نبود. پر از مه و ترافیک و پر از پیچ و خم. ولی لااقل 2 تا آدم میدیدیم و جاده هم روشن بود و پر از تابلو.

 

شب وقتی رسیدیم خونه ی عموی مامانم حدود ساعت 11 بود! یعنی بابای بیچاره ی من حدود 16 ساعت رانندگی کرده بود!

 

فکر می کردم بابا تا ظهر بخوابه ولی صبح دیدم ساعت 8 پاشد!

و ما حدود ساعت 10 راه افتادیم طرف چالوس. بگذریم از بدی راه و ترافیک جاده به همراه مه غلیظ و بارون شدید. ولی ای کاش لااقل توی چالوس می تونستیم نمونه گیری کنیم. که اونجا هم به خاطر بارون شدی نشد.

برای اولین بار که می رفتیم نمونه گیری نهار رو توی یه رستوران خوردیم. با اینکه بابای بیچاره یه عالمه پول داد بابت غذا، ولی اصلا ماهی و کبابش و مخصوصا برنجش خوب نبود.

 هر چی باشه غذای مامان گل یه چیز دیگه اس.

خلاصه که بابلسرهم باد بود و موقعی رسیدیم بابل که هوا تاریک شده بود و پروانه های عزیز خواب بودند...

وقتی حدود 10 شب رسیدیم خونه له ولورده بودیمو نمی دونستیم چجوری رختخواب رو بغل کنیم و قورتش بدیم...

پ.ن1. کاش می دونستم حکمت کار خدا در چی بود که با اینکه ما این همه زحمت کشیدیم ولی نتیجه ی اصلا جالبی نگرفتیم.

 

پ.ن2. کاش اونایی که میگن دکترا گرفتن راحته یه خورده تحقیق کنن و بعد نظرشون رو بگن.

همین طوز کسانی که رشته ی من رو مسخره می کنن. همه ی اونایی که هیچ وقت نمی بخشمشون.

 چون نادانسته در مورد رشته ی پر مخاطره ی بیوسیستماتیک نظر میدن. همه ی اونایی که فقط و فقط از رشته ی ما عنوان "مگس"، "پروانه" ، "ملخ" و ... فهمیدن.

مثه اینه که من به یه مهندس ساختمون رو فقط به خاطر فهمیدن معنای "آجر" مسخره کنم و هرگز نفهمم که چقدر کار معماری سخته (همونطوزی که سختی هاشو در رابطه با کار بابام دیدم.

 

پ.ن3: میدونم خیلی تکراری شده. ولی اگه من اینجا از بابای گلم قدردانی نکنم پس دیگه کجا و کی وقتشه؟!

می دونم عزیزترین، مهربون ترین، فداکارترین، ساده ترین، بی ریاترین و بینهایت بهترین بابای دنیا رو دارم. نه به خاطر اتفاقات این 2 روز. من از بچگیم به مامانم می گفتم و حتی الان به همه و بیشتر از قبل هم تکرار می کنم که واقعا یه تار موی بابام رو با دنیا و تمامی پدرهای روی کره ی زمین عوض نمی کنم. حتی فکر داشتن یه بابای سرد، خشن، مقرراتی، بیش از اندازه مذهبی، بیش از اندازه Open Mind، بیخیال تر از اینی که هست!، حرص و جوشی و ... رو نمیتونم به ذهنم راه بدم.

حتی من به بی سوادی بابام هم افتخار می کنم. (همیشه خودش می گه بیسواده... چون علی رغم اینکه دوست داشته درس بخونه جچون تک پسر یه خونواده ی شلوغ بوده نتونسته).

من حتی دوست ندارم بابام باسواد باشه. چون به عینه مشاهده می کنم از خیلی از باباهای باسواد، دکتر، مهندس و ... چه طرز فکرایی دارند و بابای من چجوریه.

Flower

 او تمام آرزوهاشو در من و داداشی میبینه و عشقش به اینه که همیشه من رو "خانوم دکتر" صدا می کنه.

 در کنار اینکه "دختر بابا" از دهنش نمی افته.

خیلی عکس ازش گرفتم. خیلیییی زیاد. خیلی از پشت سرش که راه می رفتم ستایشش کردم... خیلیییی زیاد. ولی هرگز نمیدونم چجوری قدر ثانیه های عمر او و مامان گل رو بدونم و چجوری میشه اصل قدردانیشون رو به جا آورد؟ اصلا مگه میشه؟!

ای کاش می شد همیشه برای هم بمونیم. مهربون و عاشق.

 

پ.ن4: اینا رو اینجا نوشتم که اگه خدا خواست و ما زنده بودیم و دکتر شدیم، با خوندن این مطالب یادم بیاد که گوشه ای از زجرهایی که در راه درس خوندن کشیدم چی بوده و اونوقت قدر مدرکم رو بیشتر بدونم.

 

اینم عکس بابای گلم کنار دریای خزر.

(از بابلسر که رد شدیم یه چند دقیقه کنار دریا هم رفتیم)

 

اینم بابای کارشناس بنده در حال نمونه گیری و بررسی پروانه ی بدبخت که آیا گونه ی جدید هست یا نه!

(حواسش نبود من دارم عکس میگیرم)

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 12:0  توسط راحله  | 

 

یعنی میشه؟

میشه جبران کرد؟

میشه این همه عشق و علاقه رو وصف کرد، اندازه گیری کرد و بعدش براش قیمت گذاشت و دید چجوری میشه جبران کنی؟

در لابلای پرمخاطره ترین صفحات روزهای زندگیم، موجودی رو می بینم که شبها مثل ستاره و روزها مثل خورشید می درخشه.

که اگه نباشه تمامی صفحات کتاب زندگیم تاریکه.

 

وقتی از پشت سر یا از پایین کوه یا از بالای رودخونه یا از زیر دیوار یا از... یا از هر جایی بابا رو میبینم که برای اینکه من حتی یه خورده پام زخمی نشه با چه شور ور شوقی داره از جاهای خطرناک آویزون میشه، بالا میره، می پره یا... تا برام  پروانه بگیره از خودم خجالت می کشم. از خودم که این شرم لعنتی حتی اجازه نمی ده خم شم و دستاش رو ببوسم.

امروز از پشت سر چند تا عکس ازش گرفتم وقتی عاشقانه داشت پروانه برام شکار می کرد.

 

 

برای اینکه همیشه یادم بمونه چه موحود نازنینی در زندگیم می درخشیده

امروز بابای نازنینم از صبح همه ی کارهاش رو تعطیل کرد و باهام اومد نمونه گیری.

چند تا نمونه ی جدید و خوشگل هم برام گرفت.

نمی تونم بگم چقدر و چجوری... فقط می تونم بگم قد دنیا دوسش دارم و بهش افتخار می کنم.

به خودش، به وجودش به افکارش و حتی به لباسهاش که همیشه پاره و خاکیه (به خاطر شغلش)

Flower

امروز با بغض گفت:

بابا یعنی میشه یه کاری کنی تا من زنده ام موفقیتت رو ببینم.

من در حالیکه به شدت خودم رو کنترل می کردم بهش قول دادم که به آرزوش برسونمش.

 

 

عاشقانه دوست دارم بابایییییییییی

با تمام وجود صدايت مي کنم . صدايت مي کنم تا نگاهم کني ، نگاهم کني تا


چشمان پر از اشکم را ببيني ، اشکهايم را ببيني تا دلت برايم بسوزد ، دلت


بسوزد تا يک لحظه بيشتر کنارم بماني . آن وقت از ته دل فرياد خواهم زد و به تو


خواهم گفت صادقانه


 دوستـــــــــــــــــــــــــــــــــــت دارم

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 20:20  توسط راحله  | 

 

727057f5owblcuts.gif 727057f5owblcuts.gif 727057f5owblcuts.gif 727057f5owblcuts.gif 727057f5owblcuts.gif 727057f5owblcuts.gif 727057f5owblcuts.gif

برای فوت پسرعمه ی مامانم رفته بودیم گرگان. بیچاره توی یکی از خیابونای مکه در شب آخری که اونجا بودند با ماشین نصادف می کنه و در جا... همونجا هم دفنش می کنند. البته جای خودش که بد نیست... ولی طفلی خانومش و پسراش. من پسر عمه ی مامان رو تا حالا ندیده بودم. فقط عکسی از عروسیشون که مال ۴۰ سال پیشه توی یکی از آلبومای قدیمیمونه. ولی همه ازش تعریف می کردند. از خودش، اخلاقش، زندگیش و فرزندانش. آرش و کیارش که حالا هر دو پزشک اند.

 خیلی دوست دارم زندگیم بشه مثه زندگی یکی از این آدمای خوب. که البته خیلی باید براش تلاش کرد.

.

.

.

بگذریم.

توی مسیر رفت و برگشت کلی نمونه گیری کردیم  من و بابا. بابا اونقدر وارد شده که امان نمیده من نمونه بگیرم!

 چون همه اش باید نمونه هایی رو که بابا می گیره رو خفه کنم بندازم توی پاکت!

تازه چند تا نمونه ی جدید هم برام گرفت. یعنی راستش از منم واردتر شده. تصمیم گرفتم دکترام رو قاب کنم بدمش به بابای گلم. چون استحقاقش رو داره.

 

 

پ.ن. خدا رو شکر کارام داره خوب پیش میره.

دیشب با اینکه خسته از سفر بودم تا ساعت ۲ داشتم پروانه ها رو اتاله می کردم.

امروز هم از شدت کمردرد و خستگی تا ساعت ۹.۳۰ خوابیدم!!!

 

 

 

و در نتیجه از کلاس ورزش عقب افتادم.

البته نمونه گیری و اتاله تازه مقدمات کاره و کارای آزمایشگاهی و شناسایی و search و شناسایی گونه های گیاهی میزبان و در آخر بررسی تنوع زیستی با نرم افزارهای کامپیوتری حکایتی جدا داره برای خودش.

خلاصه که کل زندگیم شده پروانه! فشار زیادی رومه. ولی ارزشش رو داره.

من درس خوندن رو دوست دارم و ازش لذت می برم.

 

727057f5owblcuts.gif 727057f5owblcuts.gif 727057f5owblcuts.gif 727057f5owblcuts.gif 727057f5owblcuts.gif 727057f5owblcuts.gif 727057f5owblcuts.gif

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 11:47  توسط راحله  | 

 

 

... و لحظات به سامان ابرها درگذرند؛ پس لحظات را مغتنم بشمارید.

گاهی فکر می کنم این سرعت گذر لحظات، از گذر ابرها هم فراتر میرند و به چیزی شبیه برق و باد درمیان.

می خوام اقرار کنم که اصلا نفهمیدم چجوری 365 روز رو 27 ساله بودم.

می تونم بگم قشنگ ترین سنی بود که تا حالا داشتم.

 سنی که 6 ماهشو دور از وطن و در کشوری به واقع 72 ملت سپری کردم. بهترین، قشنگترین، سخت ترین، خنده دارترین، غم انگیز ترین و در نهایت رویایی ترین سنی بود که تا حالا داشتم. سنی که واقعا همه ی صفاتی رو که بالا گفتم رو در نهایت امکان تجربه کردم و خوشبختانه از همشون هم درس گرفتم. درسهایی گرانبها برای تمامی عمرم.

6 ماه سفر به هند به اندازه ی بیش از 20 سال به من درس زندگی آموخت. تجربه ی عشق ها و لبخندها، عشق ها و اشکهای صادقانه و پاک، عشق ها و دوری ها، عشق ها و جدایی ها و بالاخره عشق ها و ارزش ها. ارزش های آدم هایی که تا کنارمونن شاید آنطور که باید و شاید قدرشون رو ندونیم... ولی امان از جدایی ها که نگین قدر و منزلت آدمهای دور وبرمون رو برامون پرتلالؤتر می کنه.

.

.

.

دوست دارم 28 سالگی بیشتر از دیگر سالهای عمرم که تا حالا داشتم بیاموزم، تجربه کسب کنم، و از نیرو و انرژی جوونیم استفاده کنم. طوری که در پایان این فصل از زندگیم حسرت نخورم که چرا بیشتر استفاده نکردم.

برنامه های خیلی خیلی زیادی برای امسال زندگیم که خدا در اختیارم قرار داره دارم که امیدوارم با تلاش و کوشش خودم، همکاری خانواده و دوستان و البته با امداد غیبی پروردگارم بهشون برسم.

 

پ.ن. مامان گل طبق معمول پارسال کلی پول آرایشگاه و گل و کیک و کادو لباس داد و برخلاف میل من که نمی خواستم اینقده خودشو توی زحمت بندازه بنده رو بردند آتلیه و عکس های بسیار زیبا، رمانتیک و جذابی رو به عنوان یادگاری ازم گرفتند. اینم عکس کیکم:

 

 اون گل سرخ رو میبینین؟

گفته بودم عاشق رز سرخم

مامان گل هم برام خریده بود تا کنار عکس هام ازش استفاده کنم

 

 

 

پ.ن۲: دیروز توی کلاس مامانم جشن الفبا بود برای فارغ التحصیلی بچه های کلاس اول.

جشن به عهده ی من بود. جاتون خالی.. یه جشنی براشون گرفتم که تا عمر دارن فراموشش نخواهند کرد

 

الان که مامان از مدرسه زنگ زده بود می گفت بچه ها همه اش بهانه ات رو می گیرند و میگن:

خانوم اجازه!!! راحله امروز نمیاد؟!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 9:28  توسط راحله  |